پدربزرگم سالهای آخر زندگیش یه چیز رو هی تکرار میکرد؛ میگفت حس غربت دارم. همهی دوستام مردهان.
شده حکایت ما. دوستات رو یکی یکی بدرقه میکنی و میدونی که دیگه هیچوقت نمیبینیشون مگه تو فیسبوک و مسنجر و بیبیسی فارسی. اینجوری میشه که حس میکنی این شهر دیگه شهر تو نیست.
رفتن این آخری خیلی سخت بود.


بوستان بهشت مادران یا پارک مخصوص بانوان
چه خوب که اصلا معلوم نیست این بهشت چهقدر دیوار داره!