|
|
||||
|
|
||||
|
وقتی سرور این بیت رو خوند تا پارسا حفظ کنه: هفته اول عید مثل همه هفتههای اول همه سالهای قبل گذشته. بیدلیل خوابیدن روی زمین حسابی کار دستم داده. گردنم تکون نمیخوره.سرور اومد بهترش کنه بدتر شد. بهش گفتم این کارم ازت بر نمیاد اما چیزی عوض نشد. سالهاست اون کاری ازش بر نمیاد و سال هاست که من این جمله رو تکرار میکنم. دو سال پیش دکترم گفت یه لیوان شکسته روی میزته. یا باید بندازیش دور یا باید تحملش کنی. من نمیتونستم لیوان رو بندازم دور پس شروع کردم به قرص خوردن تا بتونم هر روز ببینمش و تحملش کنم. این جوری بود که کم کم به سرور نزدیک شدم. عادت کردم به دیدنش و اعتراض نکردن. عادت کردم به وبلاگ ننوشتن، به لباس بسته پوشیدن، به مش نکردن موهام، به سریال دیدن، به چاق شدن، به ندیدن مهمترین آدم بزرگ زندگیم، به درد دل کردن، به آرزو نداشتن، و به بیتفاوتی. از چهار پنج ماه پیش که قرصامو قطع کردم دست و پا زدنم محسوس شده. مسئول فنی عزیز که همیشه گوش به زنگه و امیدوار، یه جای خوشگل درست کرده برای نوشتنم ولی من ترجیح میدم همین جا بنویسم. از همین تریبون! ازش عذر میخوام.
|
|
|||
|
March 2003
|
||||
|
|
||||