|
|
||||
|
|
||||
|
کنجکاوی پارسا نسبت به بدنش برام جالبه. خیلی وقتا که صداش در نمیاد و میرم توی اتاقش میبینم داره خودشو توی آینه ورانداز میکنه؛ گاهی بازوهاش رو قلمبه میکنه تا ببینه چهقدر میاد بالا و گاهی هم بند و بساطش رو زیر و رو میکنه! موضوع برام وقتی جالبتر میشه که یادم میافته خودم تا همین دهسال پیش هیچ تصوری از بدنم نداشتم. اصلا یادم نمیاد یک بار جلوی آینه ایستادهباشم و بدنم رو نگاه کردهباشم. توی خونه فقط دستشوییها آیینه داشتن و میز توالت مامانم، که خوب اونا هم نهایتاً تا کمر رو نشون میدادن. الان که فکر میکنم به این نتیجه میرسم که این قضیه هم لابد در راستای ایدئولوژی حاکم توی خونه بود؛ یعنی توی آینه نگاه کردن هم لابد باعث انحراف فکرم میشد؛ همونطور که عینک آفتابی باعث انحراف چشمم میشد.
|
|
|||
|
March 2003
|
||||
|
|
||||