|
|
||||
|
|
||||
|
از ترس اينکه مجبور نشم تا شب در مورد جفتگيری حرف بزنم به پارسا نگفتم که اين کار ماهیها دعوا نيست. نه دروغ میگم؛ روم نشد. پس بگو مسئول به هم ريختن امنيت روانی و سلامت فکریم تو اين شونزده سال کی بود. توی نقاشیهای پارسا من هيچوقت دست ندارم. اولها میگفت دستات پشتته ولی الان میگه تو ابوالفضلی دستات قطع شده. دستمال مرطوب با اسانس نوشابه! توی جعبه کاندوم چه کاربردی داره؟ خيلی بده که سی و سه سالت باشه و هنوز بايد خواهش کنی دست به وسايل شخصیت نزنن. پارسا بين کباب و کتاب، کباب رو انتخاب کرد. داشتن روابط عاشقانه توی اتاق خوابی که به اتاق کار تبديل شده، مضحکه؛ چون يا پات توی پروژه عسلويه است يا سرت تو سايت کنگان. بچههای باهوش معلمهای خوبی نمیشن چون کمتر با توضيح دادن مواجه شدهان. خرافات وقتی که باور میشه، کارکردش فرقی با واقعيت نداره. از اينکه سرور به اتاق خواب میگه اتاق من عصبانيم. تبرک قبلاً يه قاشق پر بود، الان يه کمری پر با کاپوت گلی. تا چند وقت پيش فکر میکردم وقتی مدام سرور رو بررسی میکنم و بهتر از خودش میشناسمش خيلی زن خوبیام. در واقع اين بار نقش لَلِگی رو - شايد برای اينکه خودم رو گول بزنم - مخفیتر براش انجام میدادم. ظاهراً مشاوره و باطناً کتاب زنان شيفته به همراه چيزی که شايد جرأت کردم بعداً بگم، در عرض دو سه ماه ذهنم رو به کلی عوض کرده. الان ديگه از فکر کردن به سرور فرار میکنم و دوست دارم فقط با برنامهی خودم حرکت کنم. حداقل فايدهيی که اين کار داره اينه که ديگه غر نمیزنم. ديگه از دست خودم عصبانی نمیشم که يه نفر ديگه برنامهام رو داره مینويسه. میدونم سخته و کلیلنگ میزنم. هنوزم وقتی دو ساعت زمانی رو که بايد به پارسا بدم تموم میشه و بازم میگه مامان خواهش میکنم يه کتاب ديگه برام بخون خر میشم و کل برنامه به هم میخوره. يا وقتی سرور دلش جگر میخواد، تمام وقتی رو که برای فلان کار شخصی گذاشتم میدم و به اين دل خوش میکنم که سرور لذت برده. به هرحال چند وقتيه که میخوام تمرين کنم به هيچ کس بيشتر از حقش سرويس ندم. ممکنه به هيچ نتيجهيی نرسم يا وسطش ببرم و ول کنم ولی به هر حال تلاشه و به نظرم ارزش داره. اينجا هم میخوام فقط چيزی رو که در روز برام برجسته شده بنويسم. ممکنه جالب نباشه يا هيچ کس دوست نداشته باشه ولی حسنش اينه که ديگه وابسته به سرور و پارسا نيست.
|
|
|||
|
March 2003
|
||||
|
|
||||