Thursday, June 19, 2008

 

بچه که بودم دلم می‌خواست آرايش‌گر بشم. مامانم می‌گفت «خاک تو سرت! شيرين می‌خواد جراح مغز استخوان! بشه، اون‌وقت تو می‌خوای آرايش‌گر بشی». الان بيست و پنج شش سال از اون موقع می‌گذره و نه شيرين جراح شده و نه من آرايش‌گر، ولی هر وقت که با سوگند پسرها رو می‌بريم بيرون و پارسا می‌گه «من می‌خوام رييس پليس بشم» و برسام می‌گه «من می‌خوام نانوا بشم»، با بدجنسی توی دلم می‌خندم و می‌گم الان سوگند داره توی دلش می‌گه خاک تو سرت برسام!




پارسا با عجله آب‌نبات تفی رو می‌ده دستم و می‌گه «مامان عين ناموست از اين نگهداری کن»! و من مثل هميشه با چشمان گرد داد می‌زنم سرور! باز چه فيلمی برای اين بچه خريدی؟

 

 

 

   
 

HOME 

ARCHIVES