Saturday, February 09, 2008

 

خواهر عزيزتر از جان سلام
قربان آن با منی گفتن‌تان بروم که دل‌مان را کباب کرد. آخر می‌دانيد؟ ما که به جز شما و انار و آن آقايی که عاشق چلوکباب است و آقای مسئول فنی که به ما فهماند زن بودن چيز خوبی است کس ديگری را نداريم که به سراغ‌اش برويم و روبراه شويم. اگر می‌دانستم هنوز احوال‌پرس ماييد زودتر فحش‌تان می‌دادم تا زودتر مرقومه‌اتان به دستم برسد.
خواهر جان!
از حال ما اگر بپرسيد خوب‌ايم. ملالی نيست. آن اندک ملالی هم که ساليان دراز گريبان‌مان را گرفته‌بود الحمد و المنة چند وقتی است که مرتفع شده و دست از سرمان برداشته. روزگار بر مراد وافق است و گردون بر مذاق. چند گاهی است به منتهای آرزوی نسوان که سروری است و کودکی و خانه‌يی رسيده‌ايم و به يمن اين نعمت، روزی نيست که اسپند بر پيشانی نماليم و به شيوه قدما ماتحت‌مان را نخارانيم. سرورمان که لپ‌تاپ‌اش را به دست می‌گيرد و با دسته‌چک‌اش خودش را باد می‌زند، دل‌مان برای ثروت می‌تپد و به پايتخت که می‌رويم برای علم، اما بيرون که می‌آييم و آن ماشينی که بسی بزرگ‌تر از پرايد است برای‌مان بوق می‌زند، نتيجه می‌گيريم عشق و حال از هردو بهتر است. پسرمان نيز که چهار کلمه اجنبی بلغور می‌کند و «ای ايران» می‌‌خواند، دل‌مان غنج می‌زند و کاری هم به اين نداريم ايرانی که خزرش را از اين سو می‌برند و خليج‌اش را از آن سو، سرودش به چه درد می‌خورد (گويا شما نيز به همين علت تورنتو هما‌ن‌قدر شهرتان می‌شود که تهران). از خودمان هم اگر بخواهی، در آز را فراز کرده‌ايم و با «د آرتيکل واز سنت» سر به عرش می‌ساييم و با زيست و فيزيک و پليمر به فرش. کک‌مان هم نمی‌گزد که هنوز ماکس ول را ماکسول می‌خوانيم يا تا آخر کتاب نمی‌فهميم بالاخره از اجتماع مگس سرکه نر و ماده چشم قرمز چه گندی بالا می‌آيد، فقط روزی هزار بار دکترمان را دعا می‌کنيم که با يک قرص ناقابل اين‌قدر زندگی را به کام‌مان شيرين کرده‌است که همّ و غم‌مان شده‌است اين که کرم‌های منجمد لاک‌پشت‌مان را به جگر گوسفند و اسفناج بيآميزيم يا کلاه‌گيس بخريم و عشوه بفروشيم مايه مباهات.
اما خواهر جان!
از خدا پنهان نيست از شما چه پنهان آن زخم ناسور هنوز بر گرده‌امان است و گاهی که عود می‌کند آب را در دهان‌مان دم مار می‌کند و انگبين را زهر هلاهل. همين چند شب پيش بود که فيل‌مان ياد هندوستان افتاد و غوره‌امان ياد تاکستان.خواستيم کاغذی بنويسيم به شما يا انار و درد‌دلی کنيم اما انگشت‌مان را که فشار داديم نخوت ازلی‌مان نهيب زد و عنق‌مان را منکسر کرد. از سر ناچاری به لعنت سر شما بسنده کرديم تا زياده فخر نفروشيد بابت خلاصی از دست نسوانی که نام برديد و ما هنوز در بند ايشان‌ايم و نيز لعنت‌تان کرديم به علت آن که باک نداريد از نوشتن شادی‌های زندگی‌تان و آن‌چه ابتذال پنداشته‌می‌شود.
خواهرجان!
چند وقتی است دلواپس شما‌ايم به دليل آن که سه يا چهار سال پيش که اولين بار به شما کاغذ روانه کرديم شادمان بوديد که از جنس زنان چند کوچه پايين‌تر نيستيد که سرشان به بچه‌داری گرم باشد و امروز نيز به همين مناسبت البته به گونه‌يی ديگر شادمانيد. راست است که ما زن‌‌ها نصف عمرمان به بيرون آمدن از باتلاق می‌گذرد و نصف ديگرش به اثبات اين رهايی به ديگران. اين‌گونه است که تا ما پای‌کوبی می‌کنيم مردان رسيده‌اند.
خواهر جان!
نيمه شب است و اين جنس گنده‌‌لاتی‌های من زير نگاه عتاب‌‌آلود سرور در حال آب شدن است. ناچار از شير و پلنگ خوردن منصرف می‌شوم و به سهم خود قناعت می‌کنم. نمی‌دانم به دليل محبت زياد است که در بين همه بلاگرها فقط زورم به شما می‌رسد يا دليل ديگری نيز دارد، به هرحال زياده عرضی نيست.از قول من به بستگان دور و نزديک سلام برسانيد و آيدا را ديده‌بوسی بفرماييد. غلامعلی و عباس هم سلام می‌رسانند.
سی‌ام محرام‌الحرام سنه ۱۴۲۸

 

 

 

   
 

HOME 

ARCHIVES

March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
June 2005
July 2005
August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006
August 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
September 2007
October 2007
December 2007
January 2008
February 2008
March 2008
April 2008
May 2008
June 2008
December 2008
March 2009
April 2009
March 2010
April 2010
May 2010
July 2010