خواهر عزيزتر از جان سلام
قربان آن با منی گفتنتان بروم که دلمان را کباب کرد. آخر میدانيد؟ ما که به جز شما و انار و آن آقايی که عاشق چلوکباب است و آقای مسئول فنی که به ما فهماند زن بودن چيز خوبی است کس ديگری را نداريم که به سراغاش برويم و روبراه شويم. اگر میدانستم هنوز احوالپرس ماييد زودتر فحشتان میدادم تا زودتر مرقومهاتان به دستم برسد.
خواهر جان!
از حال ما اگر بپرسيد خوبايم. ملالی نيست. آن اندک ملالی هم که ساليان دراز گريبانمان را گرفتهبود الحمد و المنة چند وقتی است که مرتفع شده و دست از سرمان برداشته. روزگار بر مراد وافق است و گردون بر مذاق. چند گاهی است به منتهای آرزوی نسوان که سروری است و کودکی و خانهيی رسيدهايم و به يمن اين نعمت، روزی نيست که اسپند بر پيشانی نماليم و به شيوه قدما ماتحتمان را نخارانيم. سرورمان که لپتاپاش را به دست میگيرد و با دستهچکاش خودش را باد میزند، دلمان برای ثروت میتپد و به پايتخت که میرويم برای علم، اما بيرون که میآييم و آن ماشينی که بسی بزرگتر از پرايد است برایمان بوق میزند، نتيجه میگيريم عشق و حال از هردو بهتر است. پسرمان نيز که چهار کلمه اجنبی بلغور میکند و «ای ايران» میخواند، دلمان غنج میزند و کاری هم به اين نداريم ايرانی که خزرش را از اين سو میبرند و خليجاش را از آن سو، سرودش به چه درد میخورد (گويا شما نيز به همين علت تورنتو همانقدر شهرتان میشود که تهران). از خودمان هم اگر بخواهی، در آز را فراز کردهايم و با «د آرتيکل واز سنت» سر به عرش میساييم و با زيست و فيزيک و پليمر به فرش. ککمان هم نمیگزد که هنوز ماکس ول را ماکسول میخوانيم يا تا آخر کتاب نمیفهميم بالاخره از اجتماع مگس سرکه نر و ماده چشم قرمز چه گندی بالا میآيد، فقط روزی هزار بار دکترمان را دعا میکنيم که با يک قرص ناقابل اينقدر زندگی را به کاممان شيرين کردهاست که همّ و غممان شدهاست اين که کرمهای منجمد لاکپشتمان را به جگر گوسفند و اسفناج بيآميزيم يا کلاهگيس بخريم و عشوه بفروشيم مايه مباهات.
اما خواهر جان!
از خدا پنهان نيست از شما چه پنهان آن زخم ناسور هنوز بر گردهامان است و گاهی که عود میکند آب را در دهانمان دم مار میکند و انگبين را زهر هلاهل. همين چند شب پيش بود که فيلمان ياد هندوستان افتاد و غورهامان ياد تاکستان.خواستيم کاغذی بنويسيم به شما يا انار و درددلی کنيم اما انگشتمان را که فشار داديم نخوت ازلیمان نهيب زد و عنقمان را منکسر کرد. از سر ناچاری به لعنت سر شما بسنده کرديم تا زياده فخر نفروشيد بابت خلاصی از دست نسوانی که نام برديد و ما هنوز در بند ايشانايم و نيز لعنتتان کرديم به علت آن که باک نداريد از نوشتن شادیهای زندگیتان و آنچه ابتذال پنداشتهمیشود.
خواهرجان!
چند وقتی است دلواپس شماايم به دليل آن که سه يا چهار سال پيش که اولين بار به شما کاغذ روانه کرديم شادمان بوديد که از جنس زنان چند کوچه پايينتر نيستيد که سرشان به بچهداری گرم باشد و امروز نيز به همين مناسبت البته به گونهيی ديگر شادمانيد. راست است که ما زنها نصف عمرمان به بيرون آمدن از باتلاق میگذرد و نصف ديگرش به اثبات اين رهايی به ديگران. اينگونه است که تا ما پایکوبی میکنيم مردان رسيدهاند.
خواهر جان!
نيمه شب است و اين جنس گندهلاتیهای من زير نگاه عتابآلود سرور در حال آب شدن است. ناچار از شير و پلنگ خوردن منصرف میشوم و به سهم خود قناعت میکنم. نمیدانم به دليل محبت زياد است که در بين همه بلاگرها فقط زورم به شما میرسد يا دليل ديگری نيز دارد، به هرحال زياده عرضی نيست.از قول من به بستگان دور و نزديک سلام برسانيد و آيدا را ديدهبوسی بفرماييد. غلامعلی و عباس هم سلام میرسانند.
سیام محرامالحرام سنه ۱۴۲۸