|
|
||||
|
|
||||
|
تا چند وقت پيش فکر میکردم وقتی مدام سرور رو بررسی میکنم و بهتر از خودش میشناسمش خيلی زن خوبیام. در واقع اين بار نقش لَلِگی رو - شايد برای اينکه خودم رو گول بزنم - مخفیتر براش انجام میدادم. ظاهراً مشاوره و باطناً کتاب زنان شيفته به همراه چيزی که شايد جرأت کردم بعداً بگم، در عرض دو سه ماه ذهنم رو به کلی عوض کرده. الان ديگه از فکر کردن به سرور فرار میکنم و دوست دارم فقط با برنامهی خودم حرکت کنم. حداقل فايدهيی که اين کار داره اينه که ديگه غر نمیزنم. ديگه از دست خودم عصبانی نمیشم که يه نفر ديگه برنامهام رو داره مینويسه. میدونم سخته و کلیلنگ میزنم. هنوزم وقتی دو ساعت زمانی رو که بايد به پارسا بدم تموم میشه و بازم میگه مامان خواهش میکنم يه کتاب ديگه برام بخون خر میشم و کل برنامه به هم میخوره. يا وقتی سرور دلش جگر میخواد، تمام وقتی رو که برای فلان کار شخصی گذاشتم میدم و به اين دل خوش میکنم که سرور لذت برده. به هرحال چند وقتيه که میخوام تمرين کنم به هيچ کس بيشتر از حقش سرويس ندم. ممکنه به هيچ نتيجهيی نرسم يا وسطش ببرم و ول کنم ولی به هر حال تلاشه و به نظرم ارزش داره. اينجا هم میخوام فقط چيزی رو که در روز برام برجسته شده بنويسم. ممکنه جالب نباشه يا هيچ کس دوست نداشته باشه ولی حسنش اينه که ديگه وابسته به سرور و پارسا نيست.
|
|
|||
|
March 2003
|
||||
|
|
||||