مهمون دارم. یه دوست قدیمی از فرنگ برگشته. جو, بسیار کلاسیک!
_پارسا جان برو یه کتاب بیار برات بخونم خاله.
_باشه ولی اشکال نداره کتابش تخمی باشه؟!
قیافه طرف وحشت زده. قیافه من رقت بار.
_پارسا جان کتابش چی باشه؟
_تخمی! یعنی اونی که بابام خریده. جلدش شبیه تخم مرغه که داره ازش جوجه درمیاد!
Wednesday, April 04, 2007
مهمونا که زنگ زدن سریع لباس پوشیدم و برای بار صدم اشتباه کردم و از سرور پرسیدم خوبه؟
همچین که سوالم تموم شد ابروهاش رفت بالا و گفت اینو میخوای بپوشی؟ افتضاحه!
وقت نبود باهاش جر و بحث کنم. اصولا به این نتیجه رسیدهام که اگر از مردا راجع به لباست نظر بخوای باید فاتحه هر چی خوشگلیه بخونی ولی اگه نظر نخوای میتونی هرچی بخوای بپوشی و تحسین هم بشی.
صدای سلام و احوالپرسی مهمونا میامد و من مستاصل لباسهای کمد رو زیر رو میکردم که سرور با عجله اومد تو و گفت بپوش بپوش همون خوبه!
زیر لب ویز ویز کردم که شما مردا اگه گاهی همین تریپ زپرتی غیرت رو هم نیایین که دیگه کسی تحویلتون نمیگیره و از اتاق اومدم بیرون و وقتی خانم مهمون رو دیدم تازه فهمیدم دلیل تغییر عقیده سرور لباس خانم مهمونه _که کاملا حق مطلب فیها خالدون رو ادا میکرد_ و رفتار کاملا عادی و منطقی شوهرش.
نتیجه بسیار مهم: این مردا فقط با برچسب بی غیرتی مشکل دارن و گرنه مدتهاست که مسئلهاشون با غیرت و ناموس و جمیع مترادفاتش حل شده.