Monday, April 16, 2007

 

به تقلید از چندگانه.



بیست‌و‌شش سال پیش



شانزده سال پیش

Thursday, April 12, 2007

 

قبلا انگار یه ذره بیشتر طول میکشید. یه نگاه، یه خاطره مشترک، یه وساطت، بالاخره یه چیزی پیدا میشد که یه خرده زندگی رو کش بده تا آدما بزرگ بشن. الان ولی انگار یه شبه زیر و رو میشه، بی مقدمه و بی موخره.



پسره صبح بلند میشه میبینه زنش آفلاین گذاشته که من نیویورکم. خیلی هم مهم نیست ولی اگه میخوای بچه‌اتو ببینی اول طلاقم بده. یه ضمنا هم زیرش اضافه کرده: با فلانی هستم (بهترین دوست شوهره).

پسره دوروز میزنه توی سرش و بعد شکایت میکنه بابت آدم ربایی.


دختره صبح بیدار میشه به شوهرش میگه منو ببر بیمارستان احتمالا بچه سقط شده. یه هفته از شوهره خبری نمیشه. بعد که برمیگرده خونه خالیه. همسایه ها میگن دوروز پیش شوهرت اسباب کشی کرده!!!

دختره ده ماهه داره میزنه توی سرش,بی شکایت، به امید برگشتن شوهر.


دختره صبح بلند میشه به شوهرش میگه من نهار میرم خونه مامان اینا. شب بیا منتظرتیم. شب که میشه پدر دختره میزنه پشت پسره و میگه امروز ظهر دخترم ازت جدا شده میتونی بری دفترخونه امضا کنی.

پسره مهاجرت کرده ولی همش داره میگه آخه ما شبش پیش هم خوابیدیم. گفت دوستم داره.


پسره صبح بیدار میشه زنش بالای سرشه. میگه من دیروز بهت خیانت کردم.
ظهر میرن جدا میشن. بچه میرسه به مرده.



نکته قابل تامل: یه نفر سوم توی همه طلاقها هست.

Sunday, April 08, 2007

 

مهمون دارم. یه دوست قدیمی از فرنگ برگشته. جو, بسیار کلاسی‌ک!


_پارسا جان برو یه کتاب بیار برات بخونم خاله.
_باشه ولی اشکال نداره کتابش تخمی باشه؟!


قیافه طرف وحشت زده. قیافه من رقت بار.


_پارسا جان کتابش چی باشه؟
_تخمی! یعنی اونی که بابام خریده. جلدش شبیه تخم مرغه که داره ازش جوجه درمیاد!

Wednesday, April 04, 2007

 

مهمونا که زنگ زدن سریع لباس پوشیدم و برای بار صدم اشتباه کردم و از سرور پرسیدم خوبه؟

همچین که سوالم تموم شد ابروهاش رفت بالا و گفت اینو میخوای بپوشی؟ افتضاحه!

وقت نبود باهاش جر و بحث کنم. اصولا به این نتیجه رسیده‌ام که اگر از مردا راجع به لباست نظر بخوای باید فاتحه هر چی خوشگلیه بخونی ولی اگه نظر نخوای میتونی هرچی بخوای بپوشی و تحسین هم بشی.
صدای سلام و احوالپرسی مهمونا میامد و من مستاصل لباسهای کمد رو زیر رو میکردم که سرور با عجله اومد تو و گفت بپوش بپوش همون خوبه!
زیر لب ویز ویز کردم که شما مردا اگه گاهی همین تریپ زپرتی غیرت رو هم نیایین که دیگه کسی تحویلتون نمیگیره و از اتاق اومدم بیرون و وقتی خانم مهمون رو دیدم تازه فهمیدم دلیل تغییر عقیده سرور لباس خانم مهمونه _که کاملا حق مطلب فیها خالدون رو ادا میکرد_ و رفتار کاملا عادی و منطقی شوهرش.


نتیجه بسیار مهم: این مردا فقط با برچسب بی غیرتی مشکل دارن و گرنه مدتهاست که مسئله‌اشون با غیرت و ناموس و جمیع مترادفاتش حل شده.

 

 

 

   
 

HOME 

ARCHIVES

March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
June 2005
July 2005
August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006
August 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
September 2007
October 2007
December 2007
January 2008
February 2008
March 2008
April 2008
May 2008
June 2008
December 2008
March 2009
April 2009
March 2010
April 2010
May 2010
July 2010