Monday, December 03, 2007

 

خواهران و برادران ايمانی، به استحضار می‌رسانم از اونجايی که خيلی آويزون بودم و ازم تعهد گرفتن چند وقت راجع به سرور چيزی ننويسم، اين بخش از بيانات رو به پارسا اختصاص میدم:


۱- اصولاً مامانا ميدونن که رقابت و حسادت و کل‌کل کردن سر بچه‌ها يه امر کاملاً طبيعيه و فرشته هم که باشين وقتی معلمه ميگه بچه شما از همه مؤدب‌تر و با‌شخصيت‌تره، ته دلتون غنج ميره و بدتون نمياد به مامانای ديگه بگين «خوب بايد برای بچه وقت گذاشت». برحسب اتفاق، ما توی خونه‌امون يکی از همين بچه‌های مؤدب رو داريم و منتظريم يکی از در بياد تو تا بکونيمش توی سر تازه وارد و باهاش پز بديم. پريروزا يکی از دوستان خانوادگی، که يه بچه‌ هم‌سن پارسا دارن و اتفاقاً شديدترين رقابت سر بچه‌ها رو هم اينجانب با مامان همين بچه دارم، خونه ما مهمون بودن. نمی‌دونم می‌تونين تصور کنين وقتی اين دوتا بچه با هم دعواشون شد و پارسا به دوستش گفت «اگه دستم رو ول نکنی ميام شومبولت‌ رو می‌چلونم که بميری!»، من چه حالی بهم دست داد يا نه. اون شب و اون قضيه و وای وای گفتن دوستم و تعجبش از اين‌که پارسا از کی (قطعاً من و سرور) اين حرف‌هارو ياد گرفته، با هر بدبختی‌يی بود سپری شد، اما صاف شدن حسابمون افتاد به هفته بعد که به صرف چای بعد از شام خونه‌اشون مهمون بوديم و پسرشون به دختر سرايدار گفت «می‌خوای برات ممه‌اتو بخورم که خوشحال شی؟»!!!
نتيجه‌گيری لاجرم: لطفاً هرچی رو که بچه می‌گه به حساب ننه و بابا و فرهنگ خونه‌اشون نذارين. من شخصاً اگه حتی حدس می‌زدم با چلوندن می‌شه يکی رو فرستاد اون دنيا حتماً روی سرور امتحان می‌کردم!


۲- به نظرتون با بچه‌يی که مادرش‌ رو برای منافع شخصی حراج می‌کنه چيکار بايد کرد؟
- «مامان به نظر من خيلی خوبه که تو با بابا ازدواج کردی، چون بلاخره بعضی وقتا با من بازيای خوب می‌کنه، ولی الان ديگه بهتر نيست با عمو ايمان ازدواج کنی؟»!!!
- «مامان به نظرت بهتر نيست تو با آقا کريم (کارگر) ازدواج کنی که هروقت خونه‌امون کثيف شد زود بياد و تميزش کنه؟»!!!


۳- مجسم کنيد حال زنی رو که توی يه مطب با کلاس در شمالی‌ترين نقطه شهر، از اونايی که وقتی وارد میشی نمی‌دونی پاتو بذاری روی قاليچه‌ ابريشمی کف اتاق يا دور بزنی و از يه طرف ديگه بری و از اونايی که وقتی می‌خوای دهنت رو باز کنی آرزو می‌کردی کاش چايی خونه مامانت رو کوفت نمی‌کردی که ماتيکت پاک شه و از اونايی که توش بهت القا می‌شه آدم بی‌شخصيتی هستی که فکر می‌کنی چهار صد و بيست تومن برای يک عصب‌کشی معمولی زياده، نشسته و تنها چيزی که باعث می‌شه اعتماد به نفسش رو حفظ کنه، حضور پسر بچه ۵ ساله‌اشه که همه و من‌جمله دکتر، از هوش و حاضر‌جوابيش و کلماتی که به کار می‌بره شگفت‌زده اند. حالا مجسم کنين ده دقيقه بعد رو که دهن اين زن بازه، دست دکتر تا مچ توی دهنشه، و همين پسر بچه با هيجان مياد توی اتاق و بلند داد می زنه «مامان! مامان! بيا يه ميکروب...س!!! يه ميکروب...س واقعی!!! و البته که تقلاهای اين زن و حرکات شديد ابروهاش کاری از پيش نمی‌بره و بچه باز تکرار می‌کنه «مامان! چه‌جوری می‌شه با يه ميکروب...س واقعی ميکروب‌ها رو ديد؟»!!!


۴- (بغض شديد) مامان! من دلم نمی‌خواد بينوکسيد کربيان منو بکشه!
- بينوکسيد کربيان ديگه کيه مادر؟
- همون که نه بو داره نه مزه، شبا اگه شومينه خاموش شه، مياد ما رو خفه می‌کنه!!!

 

 

 

   
 

HOME 

ARCHIVES

March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
June 2005
July 2005
August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006
August 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
September 2007
October 2007
December 2007
January 2008
February 2008
March 2008
April 2008
May 2008
June 2008
December 2008
March 2009
April 2009
March 2010
April 2010
May 2010
July 2010
September 2010
November 2010