خواهران و برادران ايمانی، به استحضار میرسانم از اونجايی که خيلی آويزون بودم و ازم تعهد گرفتن چند وقت راجع به سرور چيزی ننويسم، اين بخش از بيانات رو به پارسا اختصاص میدم:
۱- اصولاً مامانا ميدونن که رقابت و حسادت و کلکل کردن سر بچهها يه امر کاملاً طبيعيه و فرشته هم که باشين وقتی معلمه ميگه بچه شما از همه مؤدبتر و باشخصيتتره، ته دلتون غنج ميره و بدتون نمياد به مامانای ديگه بگين «خوب بايد برای بچه وقت گذاشت». برحسب اتفاق، ما توی خونهامون يکی از همين بچههای مؤدب رو داريم و منتظريم يکی از در بياد تو تا بکونيمش توی سر تازه وارد و باهاش پز بديم. پريروزا يکی از دوستان خانوادگی، که يه بچه همسن پارسا دارن و اتفاقاً شديدترين رقابت سر بچهها رو هم اينجانب با مامان همين بچه دارم، خونه ما مهمون بودن. نمیدونم میتونين تصور کنين وقتی اين دوتا بچه با هم دعواشون شد و پارسا به دوستش گفت «اگه دستم رو ول نکنی ميام شومبولت رو میچلونم که بميری!»، من چه حالی بهم دست داد يا نه. اون شب و اون قضيه و وای وای گفتن دوستم و تعجبش از اينکه پارسا از کی (قطعاً من و سرور) اين حرفهارو ياد گرفته، با هر بدبختیيی بود سپری شد، اما صاف شدن حسابمون افتاد به هفته بعد که به صرف چای بعد از شام خونهاشون مهمون بوديم و پسرشون به دختر سرايدار گفت «میخوای برات ممهاتو بخورم که خوشحال شی؟»!!!
نتيجهگيری لاجرم: لطفاً هرچی رو که بچه میگه به حساب ننه و بابا و فرهنگ خونهاشون نذارين. من شخصاً اگه حتی حدس میزدم با چلوندن میشه يکی رو فرستاد اون دنيا حتماً روی سرور امتحان میکردم!
۲- به نظرتون با بچهيی که مادرش رو برای منافع شخصی حراج میکنه چيکار بايد کرد؟
- «مامان به نظر من خيلی خوبه که تو با بابا ازدواج کردی، چون بلاخره بعضی وقتا با من بازيای خوب میکنه، ولی الان ديگه بهتر نيست با عمو ايمان ازدواج کنی؟»!!!
- «مامان به نظرت بهتر نيست تو با آقا کريم (کارگر) ازدواج کنی که هروقت خونهامون کثيف شد زود بياد و تميزش کنه؟»!!!
۳- مجسم کنيد حال زنی رو که توی يه مطب با کلاس در شمالیترين نقطه شهر، از اونايی که وقتی وارد میشی نمیدونی پاتو بذاری روی قاليچه ابريشمی کف اتاق يا دور بزنی و از يه طرف ديگه بری و از اونايی که وقتی میخوای دهنت رو باز کنی آرزو میکردی کاش چايی خونه مامانت رو کوفت نمیکردی که ماتيکت پاک شه و از اونايی که توش بهت القا میشه آدم بیشخصيتی هستی که فکر میکنی چهار صد و بيست تومن برای يک عصبکشی معمولی زياده، نشسته و تنها چيزی که باعث میشه اعتماد به نفسش رو حفظ کنه، حضور پسر بچه ۵ سالهاشه که همه و منجمله دکتر، از هوش و حاضرجوابيش و کلماتی که به کار میبره شگفتزده اند. حالا مجسم کنين ده دقيقه بعد رو که دهن اين زن بازه، دست دکتر تا مچ توی دهنشه، و همين پسر بچه با هيجان مياد توی اتاق و بلند داد می زنه «مامان! مامان! بيا يه ميکروب...س!!! يه ميکروب...س واقعی!!! و البته که تقلاهای اين زن و حرکات شديد ابروهاش کاری از پيش نمیبره و بچه باز تکرار میکنه «مامان! چهجوری میشه با يه ميکروب...س واقعی ميکروبها رو ديد؟»!!!
۴- (بغض شديد) مامان! من دلم نمیخواد بينوکسيد کربيان منو بکشه!
- بينوکسيد کربيان ديگه کيه مادر؟
- همون که نه بو داره نه مزه، شبا اگه شومينه خاموش شه، مياد ما رو خفه میکنه!!!