از اونجايی که جديداً من و سرور آدم حسابی شديم و زوج درمانی يا چه میدونم خانواده درمانی میريم، بلکه بتونيم چند سال ديگه هم همديگه رو تحمل کنيم، برخوردهای از نوع اکشنمون يهذره کمتر شده و سرور ديگه گزک دستم نمیده تا از اين تريبون رسواش کنم؛ بنابراين چند وقتيه درد ناچاری تلويزيون زياد نگاه میکنم و البته که گزارشهای مردمی لذتبخشترين قسمتشه.
-سلام کوچولو. حالت خوبه؟
-بعععله (اوهوم اوهوم) خوبم.
-اسمت چيه پسرم؟
-(فين فين) ممممم! شهاب.
-به به! چه اسم قشنگی. میدونی امروز چه روزيه؟
-آره! روز شکوفايی(شکوفه ها)!
-آخی، به به! تو مدرسه رو دوست داری؟
-(عـــــــــر عــــــــر)* بعله خيلی دوست دارم!
-باريکالله! چرا دوست داری؟
-(ايضاً عــــــرعــــــــــر) چون مدرسه (فين فين) خيلی خوبه. خونه دوم ماست(اوهوم اوهوم).
* روم سياه. برای اون طرز گريه کردن صوت ديگهيی بلد نيستم.
حالا يکی ديگه:
-سلام کوچولو. اومدی اينجا چیکار کنی؟
-اومدم توی جشن عاطفهها شرکت کنم.
-بهبه چه کار خوب و خداپسندانهيی!
-حالا پسرم برای دوستات چی هديه آوردی؟
-هيچی!!!
-آهان. بعله پس فقط اومدی شرکت کنی؟
-بعله.
-خوب پس حتماً بعداً ميری با مامان يا بابا يه چيزی میخری برای دوستات. نه؟
ـ(هاج و واج با دهن باز) بعله. خاله شادونه ميشه يه آيه بخونم؟
-آره پسرم بخون.
-اللهم کن لوليک حجةابن...!!!