قبلا انگار یه ذره بیشتر طول میکشید. یه نگاه، یه خاطره مشترک، یه وساطت، بالاخره یه چیزی پیدا میشد که یه خرده زندگی رو کش بده تا آدما بزرگ بشن. الان ولی انگار یه شبه زیر و رو میشه، بی مقدمه و بی موخره.
پسره صبح بلند میشه میبینه زنش آفلاین گذاشته که من نیویورکم. خیلی هم مهم نیست ولی اگه میخوای بچهاتو ببینی اول طلاقم بده. یه ضمنا هم زیرش اضافه کرده: با فلانی هستم (بهترین دوست شوهره).
پسره دوروز میزنه توی سرش و بعد شکایت میکنه بابت آدم ربایی.
دختره صبح بیدار میشه به شوهرش میگه منو ببر بیمارستان احتمالا بچه سقط شده. یه هفته از شوهره خبری نمیشه. بعد که برمیگرده خونه خالیه. همسایه ها میگن دوروز پیش شوهرت اسباب کشی کرده!!!
دختره ده ماهه داره میزنه توی سرش,بی شکایت، به امید برگشتن شوهر.
دختره صبح بلند میشه به شوهرش میگه من نهار میرم خونه مامان اینا. شب بیا منتظرتیم. شب که میشه پدر دختره میزنه پشت پسره و میگه امروز ظهر دخترم ازت جدا شده میتونی بری دفترخونه امضا کنی.
پسره مهاجرت کرده ولی همش داره میگه آخه ما شبش پیش هم خوابیدیم. گفت دوستم داره.
پسره صبح بیدار میشه زنش بالای سرشه. میگه من دیروز بهت خیانت کردم.
ظهر میرن جدا میشن. بچه میرسه به مرده.
نکته قابل تامل: یه نفر سوم توی همه طلاقها هست.