مرد ده سال پیش اینطور نوشت:
"... الان که این نامه را برایت مینویسم خورشید یازدهمین روز حضور ما در ... به زور خود را از پشت کوهها بالا میکشد و پرندگان پشت پنجره اتاقمان آوای پر شور و حرارت وصف ناپذیری را سر میدهند. وقتی نامه ات رسید شعفی خاص همراه با غمی متراکم وجود و گلویم را فرا گرفته بود. به تو که فکر میکنم هم دلم میگیرد و هم گرمایی وصف نشدنی در درونم میجوشد که نمیدانم از کجا می آید ولی نام و بود و روی تو مسکن من است. آرزو میکنم که هرچه زودتر ببینمت ولی میترسم مشتاق تر شوم و بازگشت برایم مشکل تر گردد...".
مرد امروز اینطور مینویسه:
" احساس میکنم با تو فرسنگها فاصله دارم. تو یک پاره رسوب کرده در وجودم هستی که از دست دادنت هرچند سخت اما مرهم است. عمر , کوتاه و کار نکرده, بسیار. انگار نبودنت بیشتر گرمم میکند تا بودنت. دعا میکنم آرامشی که پیش آمده پایدار بماند. بیا نجنگیم. بیا نیرویمان را برای طبیعت که به زوال قدرتمان میاندیشد نگاه داریم. هیچ چیز آرامم نمیکند حتی اباطیلی که تو میبافی...".
یکی از این دوتا زن دروغه. یکی از این دوتا زن گم شده. یکی از این دوتا زن... .