سرور دیروز سهام عدالت پخش می کرد:
" تو میتونی هشت ساعت کاملا مال خودت باشی! میتونی توی این هشت ساعت بخوابی, بری اینترنت, کتاب بخونی , فیلم ببینی , با دوستات گپ بزنی , خونه مامانت بری و ... . البته عزیزم این هشت ساعت از وقتی شروع میشه که پارسا بخوابه یعنی حدودای ده شب!
"منم از وقتی که میرسم خونه باید مال خودم باشم به جز اون نیمساعتی که موظفم با پارسا بازی کنم و البته لازم به ذکره که حموم و سلمانی بردن هم جزء همین نیمساعت ها حساب میشه"!
"حالا بریم سر هزینه های فرهنگی. دوتا مبلغ کاملا مساوی برای خودم و خودت میذارم. من موظفم کتابهای مورد علاقه ام رو فقط از همین مبلغ بخرم تو هم موظفی پول فیلم , روزنامه, تلفن , کلاس زبان پارسا , خانه کودک و البته بنزین!!! رو با مبلغ خودت بپردازی.
عزیزم همه چی حله ؟
خوندن یه همچین چیزی می ارزه که بگی به جهنم که سرور عصبانی میشه از وبگردی.
Tuesday, November 21, 2006
نرگسها که میرسن چقدر تحمل ترافیک عباس آباد راحت میشه.
Monday, November 20, 2006
عمو کوچیکه افسر نیروی دریایی بود.وقتی لباس فرم میپوشید توی ذهن من ده ساله عمو میشد مرد , قدرت, جذابیت و غرور. عصرای پنجشنبه که ریز و درشت بچه های فامیل رو میریخت توی یه هیلمن قراضه و میبرد سعد آباد تئاتر ببینیم یه دم سفارش میکرد دست به درختا نمالیم چون خودش هزار بار دیده که عمله ها دماغشون رو میمالن به درختا.
خلاقیت و حس سوء استفاده اش که قاطی میشد به ما میگفت جارو برقی. هرکس بیشتر آشغال جمع میکرد برنده بود و ما که در هیاهوی جیغ و داد و بازی غرق میشدیم نمیفهمیدیم کی خونه عمو که شبیه انباری بود تبدیل میشد به یه خونه تمیز و مرتب.
بعد از اینکه از زنش جدا شد خونه اش شد باغ وحش. شد همخونه ده پونزه تا عنکبوت و یه دونه سگ. یه جعبه خالی اسلحه هم از جنگ کش رفته بود که گذاشتش وسط هال و توش رو پر از لاکپشت و ماهی کرد.
وقتی شروع کرد به خوندن "امشب در سر شوری دارم"همه فهمیدن عاشق شده. مطلقه و نازا. گفتن نه.لگد زد به سینی شیرینی پزی مادر بزرگه و ازدواج کرد. مادر بزرگه به زنه گفت الهی جلوی چشم مادرت پرپر بزنی.
حالا پونزده سال گذشته. عمو کوچیکه پنج ساله که داره با سرطان و درد و مرگ زندگی میکنه.عمو کوچیکه داره جلوی چشم مادرش پر پر میزنه.عمو کوچیکه چند ساله که هیچی نمیخواد جز مرگ . بچه های فامیل چند ساله که هیچی نمیخوان جز اینکه عمو کوچیکه بتونه بخوابه.
Wednesday, November 08, 2006
بابا مردیم از این تریپ شب شام نمیخورم و ریکی میرم و فرانسه میخونم و ده تا دوازده آنلاینم و ازدواج نمیکنم و ترجمه میکنم و نمیدم و نداریم .
و ایضا مردیم از این نوشته مخاطب خاص دارد.
امضا: منیجه کوت کلایی نقده
Wednesday, November 01, 2006
نیم ساعتی درمورد هوش و استعداد پارسا و اینکه چقدر این بچه فرهیخته و استثناییه برای عمه جانم _که از بلاد فرنگ تشریف آوردن تا با بدبخت بیچاره های فامیل دیداری تازه کنند _ سخنرانی کردم وهمه فامیل هم یک صدا تایید میکردن.
عمه جان که از اینهمه تعریف درباره یه بچه چهار ساله به وجد اومده بود گفت پارسا جان بیا یک کم با هم صحبت کنیم ببینیم چیا بلدی. موافقی اول یه شعر برام بخونی؟
پارسا هم یک بعله غرا گفت و شروع کرد:
بابام رفته مدینه
رفته باغ سکینه
مدینه آی سکینه
دختر امام حسینه!!! *
*هیچ فایده ای نداشت که توضیح بدم من خودمو تیکه پاره میکنم تا یه چیزی یادش بدم ولی هر چی که از تلویزیون پخش میشه طوری توی ذهنش میمونه که انگار باهاش به دنیا اومده.