تکیه دادم به پنجره و به اون یه باریکه آسمون سیاهی که از لای دوتا ساختمون پیداست خیره شدم و سعی کردم رمانتیک باشم و به صدای شب گوش بدم.
دو دقیقه ای که گوش دادم حس کردم یه صدایی میاد ولی نه صدای جیر جیرکها بود نه گربه هایی که روم به دیوار دنبال صواب میگردن و نه حتی خروس همسایه که گاهی خواب نما میشه و نصفه شب میخونه.خوب که گوش دادم صدای خانم همسایه بود که داشت یه چیزای وحشتناکی میگفت:" قربون لبات برم". " دهنت بوی عشق میده"!!! و بعد از دو سه دقیقه: "قربون ... *برم "!" چقدر خوشگله" !" بیا ... *رو بخورمش" !!!
تقریبا حالم داشت به هم میخورد باورم نمیشد خانم همسایه فرهیخته داره اینارو میگه . مگه میشه آدم بعد از ده سال زندگی مشترک اینقدر با حرارت به شوهرش عشق ورزی کنه؟
توی همین گیج و ویجی بودم که با کمال شعف صدای شوهرش رو شنیدم که گفت :" خوب بسه دیگه .الان یکی بشنوه خیال میکنه با منی".
و بدین ترتیب سعادتی دست داد این دم آخری از نزدیک لمس کنم ملت چه حالی میکنن با پسر داشتنشون!!!
* با عرض معذرت از ملت نجیب و شریف به علت رعایت عفت عمومی از ذکر لغت به کار برده معذورم.امید که ملت فهیم و آگاه _که گویا رتبه اول جهانی رادر سرچ لغت مذبور در شبکه مستهجنه و ضاله اینترنت دارا میباشند _خود بدون کمک استکبار جهانی و بر پایه مطالعات استراتژیک دانشمندان هسته ای و با استفاده از سلولهای بنیادی قادر به درک کامل منظور نویسنده شده باشند.در اینجا جا داره از همین تریبون تشکر کنم از همسر دلسوزم و مادر فداکارم و مخابرات ده سنگله و ...
Wednesday, August 02, 2006
یه حرف رو هیچوقت یادم نمیره:" ببین خواهر من! تو جزو آخرین دخترای خوب دنیا بودی".
حالا من دیگه نمیخوام جزو آخرین زنهای خوب دنیا باشم. نمیخوام برم بهشت . نمیخوام برم آسمون . به کی باید تحویل بدم کلید هارو؟