صدای پسره میومد: سلام اتاق پارسا , سلام هال , سلام اتاق بابا , سلام آشپزخونه مامان!
همین دیروز پریروز بود که داشتم پز میدادم روزی دوساعت بیشتر توی آشپزخونه نیستم.
عصبانی داد زدم وای مردم بس که آشغالای شمارو از همه جای خونه جمع کردم که دیدم سرور داره دور خونه میگرده و میگه: لاکت رو از اتاق پارسا بردار , موچینت رو از بالای شومینه بردار , هسته های گیلاست رو از روی میز جمع کن , آدامست رو از بالای تخت بکن , کتاباتو از روی میز من بردار , دمپاییت... .