|
|
||||
|
|
||||
|
سرور شدیدا از دست من عصبانیه. برای بار هزارم متهمم کرده به آشغال جمع کنی و اینکه عاشق آدمای لمپن بیخود هستم.همشم به خاطر اینه که آقای همسایه که برای بار اول اومده خونه ما منو به اسم صدا کرده و یه سوال نا مربوط پرسیده. هرچی هم براش توضیح میدم که به من ربط نداره اگه اون اداب اجتماعی رو بلد نیست به خرجش نمیره و میگه من باعث شدم اون یه همچین جراتی پیدا کنه. پسرکم ازم میپرسه بابا رو دوست داری ؟ و وقتی میگم آره میگه مرسی پس منم عاشقتم.
برادرم یه نگاهی به دستام کرد و گفت این چه دستیه. چند وقته اپیلاسیون نکردی؟ بیچاره شوهرت. من اگه بودم یه دقیقه تحملت نمیکردم.
یه نظر سنجی توی انگلیس نشون داده که هفتاد و سه درصد از زنان این کشوردر زندگی احساس نیاز به شوهر نمیکنن و به تلفن همراه و کارت اعتباری و شانه بیش از شوهرانشون اهمیت میدن و در واقع شوهر اولویت (اگه بشه اسمشو اولویت گذاشت) دهم زنان انگلیسی است.*
میپرسه شوهرت رو دوست داری؟ میگم آره ولی نه. یعنی بیشتر بهش احساس مالکیت دارم. پارسا یک ماهی بود که گاه و بیگاه از حلویزیون نام میبرد و ازم میخواست یکی براش بخرم. تازه دیشب که داشت کتاب جدیدش رو ورق میزد و با هیجان دستش رو گذاشت روی عکس یه حلزون و گفت مامان حلویزیون ! حلویزیون! فهمیدم حلویزیون چیه.
وقتی از قنادی اومدیم بیرون و دیدم مردی که اومده بود برای تولد خانمش کیک بگیره جلوی دختری که کنار خیابون ایستاده بود بوق زد شروع کردم به بد و بیراه گفتن و با خودم و سرور کلنجار رفتن. بعد سرور روزی رو به یادم آورد که در برابر گپهای اساسی ای که دوست متاهلم با یکی از دوستای سرور میزد هیچ عکس العملی نشون ندادم و حتی سرور و شوهر دوستم رو متهم به دگم بودن کردم .
|
|
|||
|
March 2003
|
||||
|
|
||||