Wednesday, January 25, 2006

 

_ مامان چرا ماهی مامانی مرد؟
_ برای اینکه پیر بود مامانم.
_ما هم پیر بشیم میمیریم؟
_ بعله ما هم خیلی پیر بشیم میمیریم.
_کی مارو بوس کنه زنده میشیم( ر. ک سفید برفی! )؟
_بوسمون کنن زنده نمیشیم.
_ بعد چی میشیم؟
_ مارو میذارن زیر خاک .
_ بعد چه جوری در میاییم؟
_ در نمیاییم دیگه .
_ پس چیکار میکنیم ؟
_ میریم پیش خدا.
_ خدا کجاست؟
_ توی آسمونه.
_ ما چه جوری میریم پیشش؟
_ خوب پرواز میکنیم!
_ مگه ما بال داریم؟
_ نه . خدا خودش یه جوری مارو میبره
_ مگه خدا قلاب داره؟
_ نه مادر ولم کن یه جوری میریم دیگه.
_ نه بگو دیگه .
_ اصلا ما حالا حالاها نمیمیریم. هر وقت مردیم بهت میگم چه جوری میریم .


چه جوری میشه به بچه یه چیزایی رو فهموند که خودتم هنوز توش مشکل داری؟

Wednesday, January 18, 2006

 

در دست گرفته ام برای تو بهی
زیرا که ز دلبران عالم تو بهی
من رنگ بهی دارم و تو روی بهی
مشتاق توام, تو هیچ پرسی که بهی؟ *



به مناسبت اونهمه به خوشگلی که تو مغازه بود و اینقدر کدبانو نبودم که بخرم و مربا بپزم!!!

Tuesday, January 17, 2006

 

پسره بی حیا .
دیشب برگشته میگه مامان موی سیبیلتم!

Sunday, January 15, 2006

 

هر روز بدتر میشم. نه حوصله دارم حرف بزنم نه حوصله دارم بشنوم. وقتی پارسا دوتا جمله بیشتر میگه احساس میکنم داره مغزم جویده میشه. سرور که حرف میزنه روم نمیشه بهش بگم ساکت ولی بعد از چند دقیقه بلند میشم که ادامه نده. تحمل حرف زدنهای مامانم _ که به خاطر مادر شوهر شدن سخت هیجان زده است_ رو که اصلا ندارم. توی آرایشگاه دوام نیاوردم وقتی دیدم یکی داره برره دیشب رو تعریف میکنه و اون یکی هم داره شوهر شوهر میکنه. به همسایه طبقه بالا میگم بیا پایین یه چایی بخور بعد فقط میتونم نگاش کنم چون عین سگ پشیمون میشم بسکه حرف میزنه. وقتی میخوام برم خواستگاری جمله هامو حفظ میکنم نکنه یه وقت فکر کنن خواهر داماد لاله. دکترم میگه خودخواهی. داری خودت رو از بقیه بالاتر میبینی. احتمال خیلی قوی چرند میگه چون من زیاد دچار حمله های خود کم بینی میشم.
اینجا هم که تقریبا رو به موته. البته بقیه جاها هم خبری نیست. یا توی سر و کله هم میزنن یا هذیون میگن و اعلام استقلال و برائت میکنن.
نمیدونم چرا بعضی از مردم اینقدر حوصله دارن. یه انجمن خیریه دعوتم کرده بود. پولهایی که باید به شیشه پاک کن و اسفند دود کن و گل فروشهای سر چهار راه داده میشد ریختم تو کیسه و دعوتشون رو اجابت کردم. بعد دیدم مولودیه انگار. خانم فلانی حنجره طلا با دخترای دف زنش اومدن و جمعیت از در و دیوار داره بالا میره. اولش یه خانمی دامبول دیمبول کرد و یه خانمی پرید وسط عربی رقصید. بعد همه شروع کردن به جیغ زدن و برای سلامتی آقا امام زمان کل کشیدن!!! بعدم آبنباتهایی که بود که پرت میشد تو سرو کله آدم .تو چشمت .سوراخ گوشت. مردم هم انگار شاباشه. جیغ میزدن از دست هم میقاپیدن و میگفتن تبرکه. دعا خونده است. آی پول جمع شد .آی پول جمع شد. تازه وقتی گفت رندش کنین از دفعه اول بیشتر جمع شد. آخرشم باز تنبک و رقص عربی و صلوات و دعای توسل. خوب جماعتی هستیم .مهم نیست چه جوری کارت راه بیافته. هم میتونی با گریه فاطمه زهرا رو صدا کنی و قسمش بدی به پهلوی شکسته اش هم میتونی یاد شب عروسیش با علی بیافتی و قسمش بدی به مهریه اش و دو کیسه نمکش.
با مامانم و خانم عموم رفتیم برای عروس جدید طلا بخریم. خانم عموم گفت تو برو بیرون من میخوام تخفیف بگیرم. بعدا مامانم گفت زن عموت گفته عروس جدید همین دختره است که بیرونه یک کم خل وضعه عقلش شیرین میزنه یه تخفیف بده اون دنیات رو آباد کن. یارو هم بیست و پنج تومن تخفیف داده. وقتی تعریف کردن منم باهاشون هر هر خندیدم. میگم که مهم نیست چه جوری به مقصود برسی. من تقریبا هیچ وقت مطمئن نیستم چی خوبه چی بد. اصلا معیارام داره از بین میره.انگار هیچ چی مهمتر از این نیست که تو زندگیت رو به خوشی بگذرونی. میتونی به بی مزه ترین جوکها بخندی. به نیوتن میگن چی باعث شد از افتادن سیب تعجب کنی؟ میگه آخه من زیر درخت آلبالو نشسته بودم. لبخند بزنین. بذارین مردم از دیدن شما شاد بشن. زندگی یعنی همین. مرض داری سختش میکنی؟

Monday, January 02, 2006

 

هفته پیش سه تا خبر ازدواج شنیدم که هر سه تاشون عجیب بود.
اولی مربوط بود به ازدواج یه زن چهل و هشت ساله با یه پسر بیست و پنج ساله . پسر بزرگ این خانم سه سال بزرگتر از داماده و دوتا پسر دیگه هم همسن دامادن. اولین ابراز عشق پسر جوون به این خانم وقتی بوده که به جای مادرش میره مدرسه تا کارنامه اش رو بگیره و بلاخره بعد از هفت هشت سال دلدادگی خانم مجبور میشه از شوهر دکترش جدا بشه و با سه تا بچه اش به عقد پسر جوون در بیاد.
دومی برعکس اولیه و شوریش هم کمتره. یکی از پسرای فامیل که تازه وارد سن بیست و یک شده توی دانشگاه عاشق یه زن مطلقه سی و هفت ساله شده و پنهانی باهاش ازدواج کرده.
مورد سوم هم یه پسر فوق العاده خوش تیپ و پولدار و همه چی تمومه که عاشق یه دختر کولی خیابونگرد شده. کولی بودن دختر به حدیه که فارسی رو به سختی میتونه حرف بزنه و از مشخصات اصلیش خال سیاهیه که با یه چیزی شبیه اسفند مدام وسط ابروهاش میذاره.


اینو شنیده بودم که هر چی سن زن بالاتر میره به پسرای جوون بیشتر متمایل میشه ولی فکر میکردم این تمایل فقط فیزیکیه و به اونجا نمیرسه که یه زن بتونه با همچین مردی ازدواج کنه. اصلا نمیدونم چه طور میتونه به این مرد به عنوان شوهر و نه بچه نگاه کنه.

یه چیز دیگه رو هم نمیدونم . اینا واقعا ناهنجاری حساب میشه یا فقط ما که هرچی خلاف میلمون باشه پس میزنیم بهش عنوان ناهنجاری میدیم؟

 

 

 

   
 

HOME 

ARCHIVES

March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
June 2005
July 2005
August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006
August 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
September 2007
October 2007
December 2007
January 2008
February 2008
March 2008
April 2008
May 2008
June 2008
December 2008
March 2009
April 2009
March 2010
April 2010
May 2010
July 2010