نیم ساعتی درمورد هوش و استعداد پارسا و اینکه چقدر این بچه فرهیخته و استثناییه برای عمه جانم _که از بلاد فرنگ تشریف آوردن تا با بدبخت بیچاره های فامیل دیداری تازه کنند _ سخنرانی کردم وهمه فامیل هم یک صدا تایید میکردن.
عمه جان که از اینهمه تعریف درباره یه بچه چهار ساله به وجد اومده بود گفت پارسا جان بیا یک کم با هم صحبت کنیم ببینیم چیا بلدی. موافقی اول یه شعر برام بخونی؟
پارسا هم یک بعله غرا گفت و شروع کرد:
بابام رفته مدینه
رفته باغ سکینه
مدینه آی سکینه
دختر امام حسینه!!! *
*هیچ فایده ای نداشت که توضیح بدم من خودمو تیکه پاره میکنم تا یه چیزی یادش بدم ولی هر چی که از تلویزیون پخش میشه طوری توی ذهنش میمونه که انگار باهاش به دنیا اومده.