بچه همسایه موجود بسیار وحشتناکیه.دلیلش رو نمیدونم ولی قطعا مامانش بی تاثیر نبوده. اولین باری که با هم رفتیم بیرون بچه از روی زمین یه چیزی برداشت و به مامانش نشون داد. مامانش اول دو تا زد توی سر بچه بعدم عصبی شد و بلند بلند گفت وای وای پنبه آمپولی! پنبه آمپولی! بعدشم یه سری جمله های نامفهموم که وایتکس و دستت رو بکنم توش و پنبه رو زده اند به باسنشون! از همه خنده دارتر بود.دیروز که برای بار دوم رفتیم بیرون _ مثل دفعه قبل _از اول تا آخرش من و پارسا به این مادر و پسر زل زده بودیم(انگار خدا زده پس کله امون که با هر کی همسایه میشیم ازش درس ادب بگیریم).
اولین اتفاق زمانی افتاد که پارسا دستش رو به طرف گوش علی(پسر همسایه)دراز کرد و گفت منو نگاه کن که یکدفعه علی جیغ بلندی کشید و گریه کنان تکرار کرد آی گوشم آی گوشم مامان پارسا زد توی گوشم!
من با اینکه دیدم پارسا هیچ تقصیری نداره یک کم دعواش کردم و مامان اونم زود بغلش کرد و به پارسا گفت پارسا جون دیگه به علی نزدیک نشو و به این ترتیب غائله خوابید.
یک ربع بعد علی داشت به طرف سرسره میرفت که یه توت سفید از درخت افتاد روی سرش . بچه اینبار دستش رو گذاشت روی سرش و جیغ زنان گفت آی سرم , وای سرم, مامان سرم شیکست!!!و مثل دفعه قبل مامانش شروع کرد به نوازش و گفتن نه مامان , ببینم سرت چیزی شده , قربونت برم و بمیرم برات.
قسمت سوم هم زمانی اتفاق افتاد که به خانم همسایه پیشنهاد دادم برای بچه ها آب بخریم و فوری گفت نه علی تشنه اش نیست ولی همینکه من بطری رو گذاشتم توی کیفم بچه عین یه مغول به کیفم حمله کرد و بطری رو گذاشت دهنش و خودش رو خفه کرد در حالیکه مامان عزیزش فقط لبخند می زد و افاضات میفرمود که آخی چقدر تشنه اش بود!!!
این انشاء دوتا نتیجه داره: نتیجه مستقیمش اینه که دست و سر بچه از اخلاق و تربیتش مهمتره و نتیجه تلویحی و البته مهمترش اینکه چقدر من و بچه ام گلیم .