Sunday, October 30, 2005

 

به برادرم زنگ زدم و ازش خواستم شراب منو هم هم بزنه. گفت نصفه شب میرسه خونه و نمیتونه. مجبور شدم برم خونه مامانم و خودم هم بزنم.
وقتی برگشتم سرور تو لک بود. اول من شروع کردم.
_ چرا قیافه گرفتی؟
_ تو میدونی من از بعضی کارات خوشم نمیاد و بازم اهمیت نمیدی.
رو دنده لج بودم.
_ یه قرونش رو که تو ندادی. اعتراضت مال چیه؟
_ حمالیش چی؟
_ اونم که مال خودمه به تو ربط نداره.
سرور جوش آورد.بدجور .گفت برام نقشه داره و خیلی خودسر شدم و هرکار میخوام میکنم (اذعان میکنم که راست میگه ولی یه تجربه هایی برام وسوسه انگیزن) و تاکید کرد یادم باشه بعدا اعتراض نکنم.
ناخودآگاه ساکت شدم. احتیاج به تهدید نبود .سرور میدونه که هیچ وقت برای من ترسناک نبوده. چیزی که منو ساکت میکنه مرد بودنشه. مرد بودنی که این امکان رو میده که تو از هر تهدیدی بترسی. حتی اگه تو هشت سال زندگی مشترک فهمیده باشی هیچ وقت جدی نیستن.
باید سعی کنم کمتر به رویاهام دل ببندم.

Friday, October 21, 2005

 

نمایشگاه قرآن بودیم. البته من شخصا از بی حوصلگی و نداشتن جایی دیگه برای رفتن.
اولش خوب بود. تابلوهای خوشگلی که از فرط قشنگی نمیتونستی تحسینشم بکنی. در مقابل چیزای بدترکیب و مسخره کشورای دیگه. خدا وکیلی هنر نزد ایرانیان است و بس (کلیشه از نوع سوم). وسطاش دیگه غیر قابل تحمل بود. سی دی ها و کتابای بیخود. مثلا سی دی سخنرانیهای مصباح یا کتاب در کربلا چه گذشت. ترجیح دادم با اون روسری نارنجی در قلب یه عالمه چادری و ریشو بیام خونه و از خیر بقیه اش بگذرم. موقع برگشتن تو قسمت بچه ها یه کتاب دیدم که حیفم اومد برش ندارم.
اسمش چشمم رو گرفته بود: مثل مامان آب میکشم.
آدم وقتی با یه شخصیتهایی برخورد نداره فکر میکنه فرهنگشون و آدابشون داره کمرنگ میشه ولی اینجور موقعها میفهمه که نه اتفاقا خیلی هم با شدت و توی مغز بچه هاشون داره ادامه پیدا میکنه. یعنی این مشکلات تا هزار سال دیگه هم با ما میاد جلو. دیگه نباید تعجب کنم اگه یه بچه ای توی پارک به پارسا میگه دستتو آب بکش. نجسه.
یه قسمتهایی از کتاب رو مینویسم حال داشتین بخونین. حالم نداشتین یه بدو بیراهی به نویسنده اش که اتفاقا از فک و فامیل موسوی گرمارودیه بدین و صفحه رو ببندین.

"موقعی که مامانم سررسیدو چشمش به یه نقطه کوچولوی قرمز افتاد همه چی روجمع کرد و برد توی دستشویی. اول دستم رو آب کشید و بلوزم رو هم که کمی خیس شده بود در آورد و آب کشید. همه میوه ها حتی سینی زیر آنها رو هم آب کشید. دوباره گفت دیروز هم برای همین دستشویی رو آب کشیدم چون پوشک کثیف برادرت گوشه دست شویی بود و تو آب بازی کردی برای همین آب به پوشک وصل شد!!! و دستشویی رو نجس کرد". مامان ادامه داد: "اون روز یادت هست که اشپزخونه رو شسته بودیم و داداشی پس داد؟ برای همین مجبور شدیم دوباره آنجا رو آب بکشیم. یا انروز که رفته بودیم پارک و یه سگ توی پارک بود و پایش رو در چاله آب گذاشت؟ اونوقت ما مجبور شدیم یواش از کنار چاله رد شیم تا کفشامون نجس نشه".
بعد داستان ادامه پیدا میکنه تا جایی که دندان این بچه میافته و بچه دستمال خونی رو در کیسه زباله دستشویی میندازه نه آشپزخونه. بعدم دستهاشو سه بار آب میکشه دهانش رو هم چند بار آب میکشه. روی شیر آب هم سه بار اب میریزه و اون رو میبنده. بعد مامان که یواشکی نگاهش میکرده میگه فکر کنم دیگه بزرگ شدی چون درست مثل من خوب خوب آب میکشی.

 

وقتی بابام گفت اینهمه دم از اینترنت میزنی حداقل یه سایتی , وبلاگی , چیزی راه بنداز دیگه نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و قیافه گرفتم که وبلاگ دارم .خیلی وقته! و همون موقع برای سرور محرز شد که شکش بیخود نبوده.
شب کامپیوتر زیر ورو بود ولی خوشبختانه چیزی دستگیرش نشده بود . دیگه آخرش دلم سوخت و وبلاگ رو بهش نشون دادم البته با احتیاط و اون قسمتهایی رو که از سرور توش خبری نبود.
خیلی عکس العمل نشون نداد فقط اولش گفت فانوسش خوشگله (که البته کار من نیست) و آخرشم اعتراض کرد چرا اسم منو گذاشتی سرور . هرکی بخونه یاد زن هاشم آقا میافته!!!
با یه شوهر اند احساسات چیکار باید کرد؟

Friday, October 14, 2005

 

من یکی که طبق تحقیقات به عمل آورده با بکارت موافق شدم. اینقدر بعضیا از بکارت و طهارت میگن که آدم ناخود آگاه هرجا فعل از ریشه بکر میبینه توجهش جلب میشه.
در راستای همین مطالب عالمانه و جاهلانه ای که داره رد و بدل میشه یه کلمه هم من به نقل از روزنامه همشهری هفته پیش که لاش سبزی بود نقل میکنم با عنوان وقتی عنکبوتها عاشق میشوند.
در این مقاله افاضه شده که وقتی عنکبوتهای گونه فلان(تلفظش رو بلد نیستم) تصمیم به جفت گیری میگیرند به واسطه غریزه ذاتی خود یک عنکبوت ماده باکره رو انتخاب میکنند. دلیلش هم اینه که عنکبوت ماده ای که برای نخستین بار با یک نر جفت گیری میکند همیشه سعی میکنه که تخمکهایش را با اسپرم این عنکبوت لقاح دهد درحالیکه جفت بعدی که به این عنکبوت ماده نزدیک میشود مورد توجه وی قرار نگرفته و هیچ اشتیاقی نیز برای لقاح اسپرمهای او با تخمکهایش ندارد.
در ضمن یه دلیل دیگه هم داره که عنکبوتهای نراز ماده های غیر باکره پرهیز میکنند و اون اینه که عنکبوتهای ماده ای که قبلا جفت گیری کرده اند گاهی اوقات عنکبوتهای نر را هنگام جفت گیری کشته و او را میخورند.
حالا خواهران عزیز !خودتون با همون عقل نصفه اتون قضاوت کنین که برادران ما چیشون از عنکبوت کمتره؟ عنکبوت حیوان نجیبی است . زیباست . اسمش در قرآن امده است . هزار و یک فایده برای بشریت داره. مردان ما چرا نباید به عنکبوت اقتدا کنند؟ اگر یه غلطی کرد این عنکبوت نر و اومد یه ماده نعوذ بالله دست خورده نا نجیب رو گرفت چشمش کور باید کشته شه . خورده شه.
مردای ما هم اگه بیخود تحت تاثیر این ماهواره ها قرار نگیرن و به اصلشون برگردن به این نتیجه میرسن که ماده باید باکره باشه وگرنه علاوه بر اینکه انگار با یه دستمالی که توش فین شده و نجاست باهاش پاک کردن همبستر شده اند خطر ناک هم هست و ممکنه یه روز کار دستشون بده.
من همینجا ختم جلسه رو اعلام میکنم و از مردان عزیزمون میخوام که این دختره ناکره رو به مورد عفو قرار بدن. اشتباه کرد. گلاب به روتون شکر خورد. دیگه قول میده سرش به بکارت خودش باشه و به مال مردم کار نداشته باشه.

Sunday, October 09, 2005

 

جدیدا" یه نگاه به قصه های بچگیتون کردین؟ مثلا" از خاله سوسکه خبر دارین؟
میدونین خاله سوسکه دیگه الان ابروهاش کمونیه کفشاشم صورتی پاشنه دار شده ؟ دنبال شوهر هم نمیگرده . میره کارگری که خرج جهازش رو در بیاره بعد زن آقا موشه بشه؟ از کتک متک هم خبری نیست .حرف از سفر و گشت و گذاره. قراره توی سفر اگه خاله سوسکه خسته شد سوار دم نرم و نازک آقا موشه بشه به جای اینکه باهاش کتک بخوره.
خوب البته در ازای اینا و کتک نخوردنش باید یه چیزایی رو تحمل کنه: بی پولی رو .
اما جیبام برای این سیر و سفر خالیه
نه بار سنگین دارم
نه پول نه ماشین دارم
اما اگه خسته شدی سوار میشی روی دمم
سفر میریم هر دو باهم .
خدا آخر عاقبتشون رو به خیر کنه.
شاید زیاد هم بد نباشه . همینجوری پیش بریم تمام داستانهامون هم دچار در حال توسعه بودن میشه و بچه ها کمتر دچار تضاد میشن.

Saturday, October 08, 2005

 

دکتر میپرسه خوب مشکل چیه؟
_ نمیدونم احتمالا افسردگیه . همه علائمشو دارم به جز خودکشی.
_ توضیح بده حالتهاتو.
_ هیچ انگیزه ای تو زندگیم ندارم جز اینکه به بچه ام فکر کنم. وسواس گرفتم .هی فکر میکنم میدزدنش.
_ از کی اینجوری شدی.
_ دوساله .قبلش روی شوهرم وسواس داشتم .
دکتر پوزخند میزنه. میگه اونم میدزدیدن؟
جبهه میگیرم. میگم دکترا که باید بهتر آمار داشته باشن.
خودشو جمع میکنه.
_ ادامه بده .از کی احساس کردی داره حالتهات عوض میشه.
_ از بعد از دانشگاه .وقتی کاری که دلم میخواست پیدا نکردم .
_ عوضش شوهر پیدا کردی.
خفه خون میگیرم. با یه دیوونه طرفم؟
دکتر میفهمه .میگه وقتی پرونده یه زن رو میذارن جلوم اولین چیزی که نگاه میکنم اینه که ببینم متاهله یا نه. اگه باشه میفهمم که این مریض قابل درمانه .بی شوهری بد دردیه .از من دکتر قبول کن.
انرژیم تموم شده .بیحال از مطب میام بیرون. قرصا رو میخورم .دکتر دیوونه افسردگیم رو تایید کرده.

 

 

 

   
 

HOME 

ARCHIVES

March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
June 2005
July 2005
August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006
August 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
September 2007
October 2007
December 2007
January 2008
February 2008
March 2008
April 2008
May 2008
June 2008
December 2008
March 2009
April 2009
March 2010
April 2010
May 2010
July 2010