Sunday, August 28, 2005

 

حواسم رفته بود به لباسهای شب اجق وجق پر از پر و پولک که شنیدم پارسا داره با یکی حرف میزنه: اسمم پارسائه. سه سالمه.
سرم رو که چرخوندم یکی از اهالی سینما رو دیدم (اسمش یادم نیست. نقش دستیار درک! رو بازی میکرد تو سریال سر نخ).
بی مقدمه خیلی صمیمی شروع کرد: سلام چطوری خوبی؟! اسم کوچولوت چیه؟ همین دور و برهایین؟ کار میکنی جایی؟ ... .
منم که ذوق زده شده بودم و فکر کردم الانه که از من تقاضا کنه برم نقش مقابلش رو بازی کنم و سوپر استار میشم به همین زودیا!!! عین آدم کوکی تند تند همه رو بهش جواب دادم و وقتی گفت خونه اش تو کوچه ماست و مارو همراهی کرد دیگه ذوقمرگ شدم.
دم در هی اون لبخند زد و هی من زدم .هی اون لبخند زد و هی من زدم و وقتی پرسید بلاخره با کی ازدواج کردم تازه دوزاریم افتاد که یارو عوضی گرفته.

Tuesday, August 16, 2005

 

محمد حسین میگه من فردا با بابام میرم جبهه. مسلسل دارم ولی با مشت عراقیا رو میکشم. ایناها ببین قمقمه دارم.


خشایار میگه یه بی ام و میخوام بخرم همش اتو ماتیکه . میخوابم توش خودش رانندگی میکنه. بابام میگه ماکسیما لگنه. به درد نمیخوره.


شهاب میگه نمیتونم بیام با پارسا بازی کنم. امروز کمیسیون دارم. الان سرباز میاد دنبالم (مثل باباش کلیدش رو میچرخونه و میگه الکی نیستا اینم کلید دفترمه).


احسان هم میگه چند روز دیگه من و بابام رو توی تلویزیون ببین. خودم تنهایی وزنه میزنم. قویترین مرد جهان شدم.


پارسا بهشون گیج و ویج نگاه میکنه. گاهی ادای این رو در میاره گاهی حرف اون رو تکرار میکنه. هنوز نمیدونه جبهه چیه و قویترین مرد جهان کیه. فرق بی ام و رو هم با لگن نمیدونه.

منم از اون گیج و ویج ترم. نگرانم از اینکه سرور نتونه برای یه پسر بچه سه چهار ساله به اندازه کافی جذابیت داشته باشه.
اگه نتونه از باباش توی ذهنش یه قهرمان بسازه چی میشه؟

Thursday, August 11, 2005

 

ازدواج پاداشی است که مردان برای سکس می پردازند.
سکس پاداشی است که زنان برای ازدواج می پردازند.


اکثر مردان میتوانند در یک رابطه تک همسری زندگی کنند اما پیوندهای مغز آنان هنوز هم به دنبال انگیزه های روانی چند همسری است.


چگونه میتوان فهمید یک مرد آماده نزدیکی است؟ هر وقت که نفس میکشد.


مردان ظاهر زیبا را به کله زیرک ترجیح میدهند. چون اکثر مردان بهتر می بینند تا اینکه بهتر فکر کنند.


برای زنان هیچ مرزی بین سکس و عشق نیست. هرکدام به معنای دیگری است.


اینا جمله هاییه از کتاب "چرا مردان به حرف زنان گوش نمیدهند و چرا زنان زیاد حرف میزنند و بد پارک میکنند" (بخش مردان, زنان و سکس) که می خواد به طور علمی ثابت کنه هر کاری که مردها میکنن طبیعیه. بنابراین بیخود جیغ و داد نکنین و بهشون بد و بیراه نگین.

من خودم خیلی با کتاب حال نکردم چون اولا به طور ناخوشایندی حضور مرد توش بسیار پر رنگتر از زن بود و دوما اینکه یه جورایی القا میکرد که اگه یه زنی از نظر سکسی جذابیت نداره بهتره سعی کنه داشته باشه چون تنها چیزی که مردان خوب درک میکنن سکسه.

Wednesday, August 10, 2005

 

دیگه وقتی اومد و گفت مامان قول میدم خوشبختت کنم تصمیم گرفتم نذارم از این به بعد هرفیلمی رو ببینه.
همین پریروز بود که از در اومدم و با ذوق گفتم سلاااااام. بدون اینکه سرش رو از روی ماشینهاش بلند کنه گفت سلام و زهر مار. چند روز پیش هم که پام خورد به برج میلادش (به قول خودش) داد زد و گفت مگه کوری نفهم جان!!! یه دفعه هم هرچی صداش کردم جواب نداد و وقتی پرسیدم چرا جواب نمیدی گفت آخه من پارسا نیستم. آقای توفانم.
مشکل اینجاست که اینجور موقعها به جای اینکه دعواش کنم خنده ام میگیره و میگم قربونت برم. البته فقط مشکل من نیست. همه نسبت بهش همین احساس رو دارن. چند وقت پیش موهای مادر بزرگش رو در هم برهم کرد و گفت خوشگل شدی. شبیه گاو شدی. بعد همه قربون صدقه اش رفتن و نوبت گرفتن که موهاشون رو پریشون کنه که به لقب گاو ملقب بشن.

Thursday, August 04, 2005

 

شاگرد بنگاهی مردی بود با موهای نارنجی و چشمای زل آبی. دندونای جلوش هم به اندازه یه دندون با هم فاصله داشتن. حتی اون روزی هم که با سرور رفته بودیم من سعی میکردم بهش نگاه نکنم چون حالتهاش یه جورایی شبیه نمکی فیلم فخیم زاده بود.
دیروز که میخواستم خونه رو دوباره ببینم سرور گفت نمیتونه بیاد و بنابراین مفتخر شدم در معیت آقای نمکی برم خونه رو ببینم. طبقه اول رو که گذروندیم آسانسور ایستاد. بعد هم دو سه بار رفت بالا اومد پایین و آخرشم بین دو طبقه گیر کرد. آقای نمکی اول دو سه تا مشت زد و چون دید خبری نیست شروع به داد زدن کرد و کمک خواست. بعد از دوسه دقیقه دو تا آقا رسیدن و آسانسور رو راه انداختن. در که باز شد آقای نمکی بلافاصله پرید بیرون و با عصبانیت به مردا گفت چرا نمینویسین آسانسور خرابه. فکر نمیکنین آدم با یه زن غریبه چه بلایی سرش میاد؟!
آقایون محترم یک کم به هم نگاه کردن و بعدم به من نگاه کردن و چون مورد مشکوکی ندیدن جوابی ندادن ولی آقای نمکی ول کن معامله نبود و دوباره به یکیشون گفت نه آقا شما بگو اگه من با این زن غریبه هزار تا بلا سرم می اومد کی باید جواب میداد؟! بعدشم من رو که عین بز اخفش _ از نوع بهت زده _ نگاهش میکردم ول کرد و رفت.


به سه نفر از کسانی که بتونن بگن من چه بلایی سر این لعبت میتونستم بیارم به قید قرعه جوایز نفیسی اهدا میشود.

Wednesday, August 03, 2005

 

احساساتی شدم میخواستم وداع نامه بنویسم ولی بعد پشیمون شدم فقط نوشتم شب به خیر آقای رئیس جمهور. بعدشم که اومدم پست کنم دیدم دیر شده . دیگه باید بنویسم سلام آقای خاتمی.

Tuesday, August 02, 2005

 

سرور دفتر دستکش رو پهن کرده بود و داشت تند تند برام حساب کتاب میکرد: الان اینقدر دارم, تا آخر تابستون فلان قدر میاد دستم, یه ماه دیگه فلانی طلبم رو میده, پول فلان جا رو بذارم بانک سودش اینقدر میشه و ...*

برای سرور سر تکون میدادم و تو ذهنم مرور می کردم: برم فلان آرایشگاه موهام رو مش کنم, یادم باشه پرده اتاق پارسا رو عوض کنم, اون دستبند مامان رو که خوشم میاد ازش بخرم , تولد بچه فلانیه کادوش رو بخرم و ... .

همینطور که داشتم اینا رو ردیف میکردم خنده ام گرفت. چند دفعه توی جمعهای زنونه اینو شنیدیم که اگه شوهرت یه قرون در آورد تو دو زار خرج کن که تنبونش دوتا نشه؟
سرم رو که بالا کردم دیدم سرور هم داره لبخند میزنه. وقتی پرسیدم به چی میخندی گفت به اینکه هزار بار شنیدم مرد باید دوتا جیب داشته باشه که زنش نفهمه چقدر پول داره.

احتمالا زنا به حرفای زنونه پایبند ترن تا مردا به حرفای مردونه. فقط نمیدونم چرا مردا همچنان جلوترن.

* نکنه یاد اون بازرگانه بیافتین که میخواست گوگرد پارسی رو به چین ببره و کاسه چینی رو به روم و آخرشم توی اقصای غور ریق رحمت رو سرکشید و مرد. سرور بیچاره اصلا ادم مادی ای نیست فقط گاهی دوست داره برای همسر نازنینش اعلام موجودی کنه.

 

 

 

   
 

HOME 

ARCHIVES

March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
June 2005
July 2005
August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006
August 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
September 2007
October 2007
December 2007
January 2008
February 2008
March 2008
April 2008
May 2008
June 2008
December 2008
March 2009
April 2009
March 2010
April 2010
May 2010
July 2010