Monday, May 30, 2005

 

Human Rights

 

_ مامان بغل . مامان بغل.
_ مامانم نمیتونم بغلت کنم تو دیگه بزرگ شدی.
_ یعنی میتونم دست به کربیت و ترقه و چاقو بزنم؟!
_ اممممم خوب نه .
_ پس مامان بغل.
من دوسال دیگه با این چیکار کنم؟

Thursday, May 26, 2005

 

مدرن همه چی رو دیده بودیم الا روایت. از پیغمبر میپرسن وظیفه زن تو خونه چیه ؟ میگه فقط خود آرایی , خانه آرایی و سفره آرایی!!! ( کلمه فقط رو دارین؟ )
اگه منظورش همون آشپزی و رفت و روب خودمون باشه که لازم به گفتن نبود . الحمدالله زنان فهیم و آگاه ما خودشون به وظایفشون آگاهند و با درایت کامل جلوی هجمه بیگانه رو که از آستین استکبار جهانی علی الخصوص آمریکای جهانخوار میاد بیرون میگیرن ولی اگه منظورش خانه آرایی و سفره آرایی به معنی امروزیش باشه که دیگه وای به حال زنانی که مثل من از سفره آرایی فقط بلدن تربچه قاچ کنن و تو آب بندازن و از خانه آرایی هم فقط بلدن گل بخرن بذارن رو میز.

Wednesday, May 25, 2005

 

طبق تحقیقاتی که دانشکده اقتصاد لندن انجام داده زنانی که نوزاد پسر میخوان میتونن شانسشون رو با انجام شغلهایی مثل مهندسی و حسابداری که شغلهای مردانه محسوب میشوند! افزایش دهند. شوخی نیست که. بحث پسر داشتنه. چه سعادتی از این بالاتر که تو بتونی تو دامنت یه مرد پرورش بدی؟.

 

داشتم ظرفهارو میشستم که حوصله ام سر رفت و بلند خوندم آی خورشید خانوم راندوو بذار سر کوچه امون که دیدم پارسا با تعجب از اتاقش اومد بیرون و گفت خورشید خانوم چیه دیوونه! بگو خوشگل خانوم.

Monday, May 23, 2005

 

دیدن بعضی وقتا دو ساعته دارین یه آهنگی رو که اصلا دوست ندارین تو دلتون میخونین و حالیتون نیست؟ یا یه زمان طولانی تلویزیون داره روضه پخش میکنه و شما یه دفعه میفهمین چرا دوساعته اعصابتون خرده؟ منم تازه همین چند روز پیش بود که فهمیدم سی ساله با مورچه ها مسئله دارم( اگه مامانم اینجا بود فوری اضافه میکرد با مورچه ها هم مسئله داری).
تا قبل از ازدواج که لونه هاشون رو پر غذا میکردم و همه میگفتن آخی چه مهربونه. این عادت یه روز ناغافل سرکوب شد. اونروز که مادر سرور آخر فقاهت رو نثار اند بلاهت کرد و برای ادب کردنم اسپری رو خالی کرد تو لونه. بعد از ازدواج که تو خونه خودمون مورچه دیدم درگیریم شروع شد. لونه اشون توی دیوار زیر درگاه دستشویی بود (ببخشید اگه آدرس سر راست نیست) .یعنی از یه طرف به دستشویی راه داشتن از یه طرفم نزدیک آشپزخونه بودن. خوب این دوتا جا هم که حیاتین. از این باید رفت اون تو از اون باید اومد این تو. اون اولا روی پنجه هام راه میرفتم و با دقت رو زمین رو نگاه میکردم که لهشون نکنم. پدرم در میومد هر روز ولی چاره نبود. قسمت سختش وقتی بود که سرور میومد خونه. آخ اخ از اونور نرو. وای لهش کردی. چند دفعه بگم اگه چیزی می خوای بگو من برات بیارم. وای چقدر میری دستشویی. چقدر آب می خوری.
تو دستشویی هم گلاب به روی همه وضع بهتر نبود. گاهی رو لنگه پا نشستن و آب کم ریختن و با دستمال مورچه های خیس رو نجات دادن از فعالیتهای روزانه بود. وقتی اومدیم این خونه و پارسا راه افتاده بود و سرور هم دیگه به حرفم گوش نمیداد مجبور شدم دنبال چاره بگردم. رفتم سراغ همسایه نازنینم. جواب سوالم نعنا بود و جاروی هر روزه . یه مشت نعنا ریختم و سه روز بعد دیگه مورچه ها نبودن.
یه مدتی خلاص بودیم تا اینکه دوباره مورچه ها اومدن . اینبار انگار واکسینه هم شده اند. هرچی نعنا میریزم نمیرن . وقتی یه مورچه ای زیر پا میمونه و دست و پاش له میشه و نمیمیره برام وقت سوگواریه چون نمیدونم باهاش چیکار کنم. نمیدونم اجازه دارم بکشمش یا باید ولش کنم درد بکشه. قبلا راجع به اسبها شنیده بودم که اگه پاشون یه چیزی بشه میکشنشون و منم رو همین حساب اینجور مورچه ها رو می کشتم ولی چند وقت پیش تو یه برنامه اسبی رو نشون میداد که به پاش ماشین زده بود و نکشتنش .اومدن باند بستن و بردن. از اون به بعد منم نمیتونم مورچه های مجروح رو بکشم . بنابراین مورچه ها همچنان دارن تو خونه و ذهن من جولان میدن و کاری نمیتونم بکنم.
خیلی مسخره است که آدم زندگیش رو هوا باشه و اینقدر به مورچه ها فکر کنه؟

Sunday, May 22, 2005

 

منم یه جورایی معتقدم اگه آدم قراره یه جایی رو ترک کنه که دیگه برنگرده باید فراموشش کنه با تمام متعلقاتش.
سرور یه رگش گیلانیه. خودش هفت هشت سال بیشتر گیلان نبوده ولی همون هفت هشت سال به اضافه اون نصف ریشه اش کافیه که گیلان و فرهنگش رو دوست داشته باشه. علاوه برمن که خودمو کشتم یه سری عادات و رسومش رو ترک کنه خودش هم باهام راه اومد . بعضیاش رو با رغبت و با گفتن اینا با زندگی تو تهران جور درنمیاد و بعضیها رو هم با اکراه و گفتن کسی رو که خدا زده پس کله اش که با تو ازدواج کرده باید اینا رو هم کنار بذاره.
تا دیروز فکر میکردم کاملا موفق شده ام و طرف به کلی ترک یار و دیار کرده ولی دیروز که داشتم کمدش رو مرتب میکردم( البته دروغ چرا دنبال یه چیزی میگشتم و چون هرچی رو برمیداشتم صاف میذاشتم سر جاش اسمشو گذاشتم مرتب کردن) چشمم افتاد به یه کیف پر از سی دی. داشتم خودمو آماده میکردم که انواع و اقسام مبتذلیات و مستهجنات رو ببینم که با کمال تعجب دیدم روی اولین سی دی نوشته خونه مادر بزرگه!!! بعدی ترانه های عامیانه گیلان بود و بقیه هم یا نوشته بود پور رضا یا مسعودی.
احتمالا کار بیخودیه که آدم یکی رو مجبور کنه دست از چیزی که دوست داره برداره.

Saturday, May 21, 2005

 

از قبل دلتنگی داشتم مطلب نوشی رو هم که دیدم بغضم ترکید. سرور اومد بالای سرم و تا عکس بچه ها رو دید گفت ای وای از دست این نوشی. یا خودش میره دادگاه زن ما غصه میخوره یا یه چیزی مینویسه باز زن ما غصه میخوره (نوشی جون روم سیاه که کاسه کوزه ها بازم سر تو شکست ) . بعدم گفت من عمدا روزنامه رو نیاوردم که نخونی و مارو گرفتار نکنی. حالا که خوندی قبل از اینکه دوباره سلسله همه مردای دنیا رو بجنبونی و جد و آباد قانون و قانونگذار رو بگی و تا سه روز به من گیر بدی همین الان بهت امضا میدم اگه طلاق گرفتی بچه ها رو بدم به تو . قط تو رو خدا هیچی نگو!!!

Thursday, May 19, 2005

 

یه روز عصر داری با شوهرت توی یه خیابون خلوت قدم میزنی و حس میکنی یک کم از تلخی روزهای اخیر کم شده که یه زنی از دور بهتون نزدیک میشه و زل میزنه تو چشم شوهرت و حداقل به اندازه بیست ثانیه با سماجت وراندازش میکنه و حتی یه نگاه هم به تو نمیکنه که خودتم باورت بشه اصلا انگار تو در کنار این مرد نیستی.
اینجور موقعها میتونی به روی خودت نیاری و تو دلت بگی لابد اشتباه گرفته یا میشه با کمال سعه صدر بگی خوب اشکال نداره لابد به نظرش مرد خوشتیپی اومده دلش خواسته نگاش کنه. یا میشه به خانمه یه چیزی بگی که دلت خنک شه.
یه راه دیگه هم هست. هرچی فریاد داری سر شوهرت بکشی و حالش رو بگیری . هر کدوم از این کارها رو بکنی غائله ختم میشه ولی حس حقارتی که در برابر اینجور زنها بهت دست میده همیشه یادت میمونه.

Monday, May 16, 2005

 

روزی که تصمیم گرفتم پارسا رو بذارم مهد فکر کردم اولین قدم رو برداشتم که دوباره زندگیم نرمال بشه. مخصوصا که همسایه عزیزم مرتب تشویقم میکرد و برای اثبات فواید مهد بارها تکرار کرد که روز اولی که خشایار رفت مهد من دوتا قابلمه دلمه برگ مو پیچیدم !
دو سه روز اول که هیچ کاری نکردم و فقط پشت پنجره ایستادم (پنجره اتاق پارسا به حیاط مهد باز میشه ) فکر کردم به دلیل اینه که هنوز به نبودنش عادت نکردم ولی الان که تقریبا ده روز گذشته و من هنوز پشت پنجره ام و منتظر ساعتی که باید برم دنبالش کم کم نگران میشم که نکنه رخوت زندگیم فقط به خاطر پارسا نیست.
میترسم از حس پرنده ای که دل به قفسش بسته.

 

لیوان شیر رو که برگردوند گفتم اینبار دیگه باید بری توی اتاقت . تا اینو گفتم تند تند گفت خیلی دوستت دارم . عاقشتم . تو مال منی؟
خوب طبیعتا دوباره شد قضیه مامان خوشگله و اون برد.

 

این ملت حالشون خرابه اساسی. فقط نمیدونم چرا این حال خرابها همش سر راه من سبز میشن که خودم از همشون حالم خرابتره.
پارسا که از بدو بدو خسته شد رفتیم کنار دوتا خانم روی یکی از صندلیهای پارک نشستیم. من که رسیدم خانم میانسال به خانم جوون گفت وقتی مثل من چهل و هشت سالت بشه دیگه واسه این چیزا ماتم نمیگیری. بعد ادامه داد من شوهرم دندون پزشکه . با بهترین دوستم که هنوزم بهترین دوستمه ریخته رو هم. یه دم مطبه . تازه گاهی یه شوخیهایی هم راجع به شوهرم باهام میکنه. من اصلا نگران نیستم چون میدونم قصد به هم زدن زندگی منو نداره. میخواد یه حالی بکنه بره!!! شوهر خودش تو وزارت راهه. مرض نداره شوهر خودشو که وضعش ده برابر بهتر از شوهر منه ول کنه. حالا اگه یه دختر جوون پاپتی بود پدر هردوشون رو درمیاوردم. برگشتم خانمه رو نگاه کردم که مطمئن شم حالش خوبه داره اینارو میگه که دیدم ظاهرا حالش از منم بهتره.
برای من که هر نوع مونثی اعم از حقیقی و مجازی از بغل شوهرم رد شه دوروز پس میافتم تصور اینکه بهترین دوستم بشه رفیق شوهرم غیر ممکنه چه برسه که به این راحتی هم راجع بهش حرف بزنم.

 

لاریجانی نازنین در پاسخ به اینکه تو شناسنامه شما متولد نجف هستین گفته خوب این حداقل از اینکه بگن سرطان دارم و دیالیز میشم و دوتا زن دارم بهتره. من یه زن دارم خیلی هم دوستش دارم نیازی هم به تجدید فراش ندارم.
یاد سریالهای تلویزیون به خیر که بدون استثنا مردا یا دوتا زن داشتن یا میخواستن دوتا داشته باشن.

 

یه بررسی آماری نشون میده که تو ایران مرگ شوهر بدترین نوع مصیبته چون به دلیل عدم استقلال مالی زنان , مرگ شوهر فقط به معنی از دست دادن عضوی از خانواده نیست بلکه به معنی از دست دادن تمام آرزو ها و رویاهای خانواده است و این مسئله حتی در مورد زنان شاغل هم صادقه چون به ندرت پیش میاد که زنی بتونه بدون پشتوانه های جانبی در آمد کافی برای گذروندن یه زندگی رو داشته باشه.

 

وقتی خوردم زمین گفت بلندت نمیکنم که مرد شی. روزی که دانشگاه قبول شدم گفت برو تنها زندگی کن که مرد شی. وقتی ازدواج کردم گفت یادت باشه تنهایی .اینجوری مرد میشی. الانم که بهش پناه میبرم میگه به کسی متکی نشو .مرد باش.
سی سال گذشته و با همه این حرفها من هنوز زنم. زنی که مرد نیست و قهرمان قصه کودکیش هم مرد نبود.

Wednesday, May 11, 2005

 

وقتی ازدواج کردم خودمو کشتم به اسم سرور صدام نکنن نشد که نشد. حالا این کم بود اسم بچه سرور هم بهم اضافه شد. از روزی که پارسا رو گذاشتم مهد اسمم شده خانم فلانی(فامیل سرور) مامان پارسا. خداروشکر این دوتا هستن که باهاشون هویت پیدا کنم.

Sunday, May 08, 2005

 

پسرم همچنان به خیالبافیهاش داره ادامه میده. قسمت دوم ماجرا دیروز بود که باباش تلفن کرد. پارسا گوشی رو داد به من و گفت مامان بابائه. عمو نیستا! بابائه.سرور بیچاره هی میپرسید عمو کیه ؟ چی می گه این بچه و من واقعا نمیدونستم چی بگم.
قسمت سوم رو احتمالا تو صفحه حوادث میتونین بخونین.

 

البته بر همه کس واضح و مبرهن است که این پست قبلی کار من نیست . اگه من از این کارا بلد بودم قطعا الان دزدیده شده بودم و اون ور دنیا داشتم حال می کردم. اینا کار مهرانه که بیست و هفت هشت سال قبل در چنین روزی یا هر روز دیگه ای فرق نمیکنه دزدینش و بردن آمریکا.در مورد اینکه حال میکنه یا نه اطلاع دقیقی در دست نیست

 

هر چی میگم اینقدر محکم کلیک نکنید رو وبلاگم اصلا گوش نمی دن. ببینید تو رو خدا چه بلایی سر وبلاگ قشنگم آوردن!

Saturday, May 07, 2005

 

اسم آقای همسایه ما مهدیه. چند وقت پیش سه چرخه پارسا خراب شده بود و من داشتم توی حیاط زیر و روش می کردم که آقای همسایه اومد و یه دستی بهش زد و درستش کرد. شب که سرور اومد پارسا گفت بابا عمو مهدی اومد رفتیم زیر زمین ! دوچرخه منو درست کرد. سرور پرسید چطور به اون گفتی؟ گفتم من نگفتم خودش داشت رد میشد پیشنهاد داد درست کنه.
هفته پیش خانم همسایه ماشین لباسشوییش رو روشن کرده بود و چون را ه آب یا چه میدونم چاه یا به قول سرور کف شور آشپزخونه اش گرفته بود و باز به دلیل اینکه لوله کف شورهای ما مشترکه آب از راه آب آشپزخونه ما زد بالا. زود به همسایه تلفن کردم و گویا شوهرش بلافاصله نمیدونم چی چی ریخت تو چاه و باز شد. پارسا پرسید چرا دیگه آب ازش نمیاد بالا ؟ گفتم چاه گرفته بوده بعد عمو مهدی درستش کرد. شب که سرور اومد خونه پارسا گفت بابا عمو مهدی اومد خونه ما چاه رو باز کرد. سرور از من پرسید واقعا"؟ گفتم نه بابا چاه خونه خودشونو باز کرد. سرور کله جنبوند و رفت.
دیروز پارسا نهارشو که خورد رفت سراغ ماشین کنترلیش. هرکاری کرد روشن نشد. یه خرده بهش ور رفتم دیدم درست نمیشه .بهش گفتم نمیتونم درست کنم بریم بخوابیم وقتی بیدار شدیم میدم یکی برات درست کنه. پرسید کی؟ اومدم بگم بابا بعد یادم افتاد دروغ به این بزرگی رو حتما باور نمیکنه بعد الکی گفتم عمو مهدی. وقتی بیدار شدم رفتم سراغ ماشینش و به هر بدبختی ای بود درستش کردم. پارسا که بیدار شد پرسید کی درست کرد؟ گفتم خودم مامان جان .
شب که سرور اومد پارسا بهش گفت بابا ماشینم خراب بود ظهر که خوابیدم مامان با عمو مهدی درستش کرد!!! پسرم دوتا دیگه از این چاخانها سر هم کنه قطعا باباش به یقین میرسه که عمو مهدی صبح تا شب ور دل ماست.

 

حالا هی من می خوام زن خوبی باشم و روشهای نوین آشپزی رو یاد بگیرم و صد و یک نکته ریز خانه داری رو بخونم و تمرکز بگیرم که تو سرورم مضمحل بشم باز نمیشه . هرچند که خلایق هرچه لایق. زن خوب بودن لیاقت میخواد. دیروز همسایه عزیزم داشت ارشادم میکرد که برای اینکه بادمجونت (قابل توجه بعضیا) زیاد روغن نبره بهش ماست بزن و برای اینکه کوکوی سیب زمینیت چرب نشه یه ذره شیر قاطیش کن و من بازم شاخ درآوردم و زود به مامانم زنگ زدم و گزارش دادم و بازم خندیدم.
یه روز یه آدم درست و حسابی می گفت که یکی از دلایل پیشرفت جوامع توسعه یافته اینه که سرکار کار میکنن موقع تفریح هم تفریح . همه چیشون جا داره و وقت . چند شب پیش پارسا رو برده بودیم یکی از این پارکهای بازی سر پوشیده. یه ساعت که گذشت سرور رفت کارت پارسا رو شارژ کنه و منم رفتم پهلوی اون بوفالوئه منتظرش شدم. کنارمن سه تا دختر عجیب غریب ایستاده بودن که هرچی خواستم نگاهشون نکنم نشد و وقتی هم فارغ شدم دیدم ملت هم همینجوری دارن نگاه می کنن. چند دقیقه ای که گذشت فهمیدم دخترا اینجا ایستادن که ببینن کدوم یکی از پسرا قویتره یا دیرتر از بوفالو میافته که بهش پیشنهادهای خوشمزه بدن و ببرنش خونه. کارشون که دیگه واقعا عجیب نیست . تمام خیابونای ما پره از دخترایی که پیشنهاد میدن اونم بدون چشمداشت مادی فقط برای رضای خدا و ارضای خلق . تنها چیزی که مهمه اینه که چرا یه همچین جایی رو انتخاب می کنن.یه پارکی که پر از بچه است و ننه باباهایی که حداقل اینقدر سرشون به زندگیشون بند هست که بچه اشونو بیارن پارک قاعدتا نمیتونه جای مناسبی باشه برای پیدا کردن شریک جنسی.
شب که اومدیم طبق معمول سرور شد سمبل همه مشکلات جامعه ولی خوشبختانه منطق مردونه اش غالب بود و قضیه رو فیصله داد. البته آخر شب یادش نرفت عصبانیم کنه و مجبورم کنه بگم گور بابای همتون (مثلا صلوات) باید ولتون کرد هر غلطی میخواین بکنین و ... .

 

 

 

   
 

HOME 

ARCHIVES