|
|
||||
|
|
||||
|
به سرور گفتم اینبار دیگه میرم. اگه به خاطر خودم نرفتم به خاطر پارسا میرم. محاله بذارم اینجا بزرگ شه اونم با تو.
بدون شرح
سه چهار روز پیش یکی از دوستای شمالیم که چند سالیه اومده تهران تلفن کرد و گفت میخوای ببرمت یه جایی که تا یه سال نق نزنی و از زندگیت راضی باشی؟ فوری گفتم نه چون توی دوران دانشجوییمون هم یه همچین پیشنهادی داده بود و تا یه سال شبها کابوس میدیدم . اون دفعه بهم گفت یه قبرستون با حال توی رشته که خلوته و هنوز مرده هاش زیاد نشدن.بیا بریم اونجا که حضور مرگ رو تجربه کنیم. منم که اون موقعها بدجور درگیر عارف بازی بودم کلی هیجانزده شدم و راه افتادیم. با کلی بدبختی قبرستون رو گیر آوردیم و احمقانه ترین قسمت ماجرا وقتی بود که دیدیم درش نیمه بازه و از راننده پرسیدیم ببخشید ورود برای عموم آزاده؟ و راننده هم نهایت نگاه عاقلانه ای که داشت به ما انداخت و گفت البته که آزاده و بعدش هم کلی با نگاهش مارو تعقیب کرد که ببینه این دوتا دختر توی این قبرستون خلوت خارج از شهر چه غلطی می خوان بکنن.بعدشم که رفتیم تو من زیادی رمانتیک شدم و رفتم توی یکی از قبرها ایستادم و یه دفعه توی قبر بغلی یه مار دیدم و با وحشت داشتم میامدم بیرون که دوستم شوخیش گل کرد و داد زد وای وای قبرداره بسته میشه و خدا میدونه من تو این یک دقیقه ای که میخواستم از قبر بیام بیرون چی کشیدم.
مستبد دوست داشتنی . این لقب جدید منه. نتیجه مطالعات هفت هشت ساله سرور روی کمینه حقیره به اینجا ختم شده که البته حاصل کار جمعیه.
یه دوستی دارم که شدیدا با شوهرش رودر بایستی داره. هفت هشت ساله ازدواج کرده ولی هنوز به شوهرش تو نمی گه . میگه هر وقت شوهرم التماس دعا داره امکان نداره اجازه بدم چراغ روشن باشه. یا هر وقت پریود باشم روم نمیشه بهش بگم .به جاش می گم از امروز فرشته ها به جام نماز می خونن یا می گم خاله ام اومده!!! یه دفعه اومده بود خونه ما تابلوی اتاق خواب رو که دیده بود می گفت تو چه جوری روت میشه اینو زدی اینجا؟ از شوهرت خجالت نمیکشی؟!
بابا این بچه ما تو این دو هفته کنترلش پاک از دستمون خارج شده. تمام آبروی خانوادگی مارو داره به باد میده. اگه رینگو از طرف من چیزی فرستاده نمیخواد جواب بدین موقع جواب دادن به یه دعوتنامه اشتباهی از طرف خودمم دعوت کردم.
|
|
|||
|
March 2003
|
||||
|
|
||||