Sunday, April 24, 2005

 

به سرور گفتم اینبار دیگه میرم. اگه به خاطر خودم نرفتم به خاطر پارسا میرم. محاله بذارم اینجا بزرگ شه اونم با تو.
یه خرده نگام کرد بعد گفت یه تصمیمی بگیر که بتونی پاش وایسی. بند نه یادت باشه.
بند نه ؟ بند نه؟
دو سه هفته پیش که رفتم پاسپورتمو عوض کنم بند نه یادم اومد.قبلا بند نه نبود ولی خوب چه فرقی میکنه.مهم اینه که بنده. اینجانب آقا, سرور, رئیس ,صاحب با مسافرتهای مکرر همسرم به خارج از کشور موافقم.
سرور بند نه رو امضا کرد درکمال لطف و بزرگواری! ولی یه بار دیگه بهم یاد آوری کرد که تصمیمهای بزرگ زندگیم بدون تایید اون دوزار نمیارزن.
می خوای پرنده بشی خواهر؟ یادت باشه پرواز به جز بال آسمون هم می خواد.

Thursday, April 21, 2005

 

بدون شرح






Wednesday, April 20, 2005

 

سه چهار روز پیش یکی از دوستای شمالیم که چند سالیه اومده تهران تلفن کرد و گفت میخوای ببرمت یه جایی که تا یه سال نق نزنی و از زندگیت راضی باشی؟ فوری گفتم نه چون توی دوران دانشجوییمون هم یه همچین پیشنهادی داده بود و تا یه سال شبها کابوس میدیدم . اون دفعه بهم گفت یه قبرستون با حال توی رشته که خلوته و هنوز مرده هاش زیاد نشدن.بیا بریم اونجا که حضور مرگ رو تجربه کنیم. منم که اون موقعها بدجور درگیر عارف بازی بودم کلی هیجانزده شدم و راه افتادیم. با کلی بدبختی قبرستون رو گیر آوردیم و احمقانه ترین قسمت ماجرا وقتی بود که دیدیم درش نیمه بازه و از راننده پرسیدیم ببخشید ورود برای عموم آزاده؟ و راننده هم نهایت نگاه عاقلانه ای که داشت به ما انداخت و گفت البته که آزاده و بعدش هم کلی با نگاهش مارو تعقیب کرد که ببینه این دوتا دختر توی این قبرستون خلوت خارج از شهر چه غلطی می خوان بکنن.بعدشم که رفتیم تو من زیادی رمانتیک شدم و رفتم توی یکی از قبرها ایستادم و یه دفعه توی قبر بغلی یه مار دیدم و با وحشت داشتم میامدم بیرون که دوستم شوخیش گل کرد و داد زد وای وای قبرداره بسته میشه و خدا میدونه من تو این یک دقیقه ای که میخواستم از قبر بیام بیرون چی کشیدم.
وقتی اینارو بهش یاد آوری کردم خندید و گفت نه بابا من خودمم دست از خل بازی برداشتم اینبار می خوام ببرمت پیش یه خانمی که فوق لیسانس روانشناسیه و هفته ای یه روز مشاوره رایگان میده .جلساتش هم پونزده بیست نفره است و اونایی که مشکل دارن باید در حضور جمع مشکلشون رو بگن و جواب بگیرن.خلاصه اینقدر گفت که قبول کردم و رفتم.
نمیتونم بگم واقعا آدم با شنیدن مشکلات مردم مشکلات خودش یادش میره ولی قطعا باعث میشه کمتر بیتابی کنه.
جلسه شروع شد و خانمهای حاضر شروع کردن به گفتن مشکلشون .اکثرا" مشکلشون معمولی بود . یکیشون برای پسر بیست ساله اش که عاشق زن بیست و هشت ساله شده بود مشاوره می خواست و اون یکی هم برای دخترش که شوهر خشنی داره و یکی دیگه میخواست ببینه با شوهر به قول خودش خانم بازش چیکار کنه (میگم معمولی چون اینقدر میشنویم که عادی شده نه اینکه واقعا معمولی باشه). ولی سه نفر بودن که مشکلشون حداقل به نظر من وحشتناک بود. اولی یه خانمی بود که با مقنعه و چادر و ساق و دستکش نشسته بود. مشکلش رو اینجوری شروع کرد: خانم ما جرات نداریم تو خونمون مرغ بیاریم. بعد که خانم مشاور علتش رو پرسید گفت برای اینکه پسرم ترتیب همه مرغها رو میده!!!(مثلا سعی کردم مودبانه بنویسم چون اون خانمه یه لغتی رو به کار برد که آدم به شوخی هم کمتر به کار میبره چه برسه جدی و جلوی اینهمه آدم) .
جواب خانم مشاور حرف نداشت. بهش گفت اولا از این قیافه ای که تو برای خودت درست کردی کاملا مشخصه که نا هنجاری تو خانواده اتون وجود داره . دوما شما توی تهران و آپارتمان و با این مشکلی که میدونی وجود داره چرا مرغ نگه میداری؟
مشکل وحشتناک بعدی مال یه خانم خیلی خوش لباس بود. اول گفت میشه خصوصی بگم که مشاور قبول نکرد و خانمه با کلی خجالت گفت که پسرش بهش تمایل جنسی داره و شب که میخواد بخوابه میاد به مادره ور میره و از این حرفا. اینقدر مشکلش مشمئز کننده بود که برخلاف مشکل خانم قبلی که همه زیر لب می خندیدن اینبار همه سکوت کرده بودن.
مشکل آخر هم مربوط به یه خانمی بود که اینقدر گریه می کرد که نمیشد حرفاشو فهمید. با بدبختی فهمیدیم که عروسش به پسرش خیانت کرده و این مادره به چشم خودش دیده. حالا نمیدونه چیکار کنه چون پسره خیلی زنش رو دوست داره و اگه بفهمه یا یه بلایی سر خودش میاره یا سر دختره.
توی راه که برمیگشتیم اولش آروم بودم ولی بعد ترس برم داشت. به این فکر می کردم که وقتی توی یه جمع پانزده نفره پنج تا مشکل مربوط به قضایای جنسی و ناهنجاریاشه توی هفتاد میلیون چه خبرایی باید باشه.

Monday, April 11, 2005

 

مستبد دوست داشتنی . این لقب جدید منه. نتیجه مطالعات هفت هشت ساله سرور روی کمینه حقیره به اینجا ختم شده که البته حاصل کار جمعیه.
اخیرا سرور با یه موسسه مطالعات روانشناختی همکاری کرده و اونجا با کلی آدم حسابی که فقط با روان ملت سروکار دارن آشنا شده. همونایی که قرار بوده پیشنهاد بدن توی آب تهران فلوکستین ریخته بشه که این جماعتی که نود درصد زنها و شصت درصد مرداشون اختلال روانی دارن کمتر با هم دست به یخه بشن.
سرور میگه بهشون گفتم یه مردی هست که وقتی توی خونه است دلش می خواد سر به تن زنش نباشه ولی وقتی یه ساعت ازش دور میشه دلش براش تنگ میشه. بعد اونا بهم گفتن مردایی که زن مستبد دارن اینجورین ولی استبداد زنشون جوریه که فقط به طور مقطعی تولید نفرت میکنه و در بقیه مواقع موجودیه قابل دوست داشتن.
صفت مستبد رو که قبول ندارم . ترجیح میدم به همون گفته پابیند باشم که می گه گاهی از کمال طلبی تعبیر به استبداد میشه. این وسط چیزی که برام جالبه هم صداقت سروره و هم استیصالش.
میبینی گلخونه عزیز؟ احتمالاحالا میشه کمتر به حالم غصه خورد.

Saturday, April 09, 2005

 

یه دوستی دارم که شدیدا با شوهرش رودر بایستی داره. هفت هشت ساله ازدواج کرده ولی هنوز به شوهرش تو نمی گه . میگه هر وقت شوهرم التماس دعا داره امکان نداره اجازه بدم چراغ روشن باشه. یا هر وقت پریود باشم روم نمیشه بهش بگم .به جاش می گم از امروز فرشته ها به جام نماز می خونن یا می گم خاله ام اومده!!! یه دفعه اومده بود خونه ما تابلوی اتاق خواب رو که دیده بود می گفت تو چه جوری روت میشه اینو زدی اینجا؟ از شوهرت خجالت نمیکشی؟!
چون شوهرش تقریبا بچه شیطونیه همیشه تعجب می کردم چه جوری با این اخلاق زنش داره کنار میاد ولی بعد فکر کردم وقتی هفت سال گذشته و اعتراضی نکرده لابد راضیه.
پریروز که بهش زنگ زدم دیدم مثل همیشه نیست و بعدش تو حرفاش گفت چند وقت پیش شوهرم بهم گفته تو تمام زندگی زناشوییم یک لحظه احساس نکردم زن تو خونه امه. تو برام همه چی بودی جز زن. و بهم گفته من دلم یه زن واقعی می خواد اگه نمیتونی باشی بگو که یه فکر دیگه بکنیم. نمیدونستم بهش چی بگم که به درد زندگیش بخوره .یه چیزایی تو ذات آدمه. مگه میشه یه زنی ندونه حداقل گاهی چه جوری زن باشه؟

Wednesday, April 06, 2005

 

بابا این بچه ما تو این دو هفته کنترلش پاک از دستمون خارج شده. تمام آبروی خانوادگی مارو داره به باد میده.
یکی از استادای قدیمم تازه از روسیه برگشته. توی تعطیلات عید وقتی فهمید ما رشت هستیم تلفن کرد و گفت که دلش می خواد مارو ببینه. ما هم که از تعطیلی طولانی و هوای بارونی رشت دیگه داشتیم دق می کردیم ذوق زده شدیم و رفتیم پیششون.
از وقتی وارد شدیم یه بند از پارسا تعریف کردن .چقدر آقاست , چقدر مودبه , چقدر آرومه , چقدر قشنگ حرف میزنه و بعدشم شروع کردن که از آدمایی مثل شما بچه همینجوری بار میاد و اصلا شما ذاتا اصیلین و ما مثل شما ندیدم و دکتر فلانی راجع بهتون اینو گفته و دکتر بهمانی اونو گفته. داشت همینا رو می گفت که پارسا یواش گفت مامان جیش دارم. گفتم الان و منتظر شدم استادم یه جا مکث کنه که بلند شم. ولی پارسا یه دفعه بلند داد زد مامان شاش دارم !!! و انگار که از این کلمه خوشش اومده باشه هی تکرار کرد شاش . شاااااش. جیش ندارم شاش دارم.
خدا میدونه چه حالی داشتیم . من و سرور هردومون دچار خنده عصبیهایی شده بودیم که داشت تبدیل به گریه میشد. خدا پدر استاد عزیز رو بیامرزه که خودشو زد به نفهمیدن و به حرفاش ادامه داد. حتما تو دلش کلی از حرفاشو راجع به کلاس و اصالت ما پس گرفته.
نمیدونم این بچه این حرفا رو از کی و کجا یاد می گیره. اصلا ادعا نمیکنم هیچ کلمه بی ادبانه ای تو خونه امون رد و بدل نمیشه ولی بعضی از کلمه ها مثل این اصلا مال ما نیست. اگه فردا بیاد فحش خواهر مادر بده چیکار کنم؟

Tuesday, April 05, 2005

 

اگه رینگو از طرف من چیزی فرستاده نمیخواد جواب بدین موقع جواب دادن به یه دعوتنامه اشتباهی از طرف خودمم دعوت کردم.

 

 

 

   
 

HOME 

ARCHIVES

March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
June 2005
July 2005
August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006
August 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
September 2007
October 2007
December 2007
January 2008
February 2008
March 2008
April 2008
May 2008
June 2008
December 2008
March 2009
April 2009
March 2010
April 2010
May 2010
July 2010