Sunday, March 27, 2005

 

بلا نسبت خانمهای مکرمه خر شدن شاخ و دم نداره . چه جلوی پسر دو سه ساله چه جلوی مرد چهل و دو سه ساله.
چند وقت پیش پارسا داشت آلبومها رو زیر و رو می کرد .بهش گفتم دست نزن پاره می کنی عکسارو. گفت نه می خوام دست بزنم. عصبانی شدم و تند تند جمعشون کردم و گفتم وقتی می گم نکن بگو چشم. با معصومیت نگام کرد و گفت می خوام ببینم مامان خوشگلم کوش. اینو که گفت نیشم تا بنا گوشم باز شد و گفتم باشه فقط همین یه دفعه ها. بعد برای هزارمین بار معلوم شدانگار منم مثل کل نسوان اجمعین به طور ازلی , ذاتی و غریزی یه جورایی به این کلمه حساسیت ویژه دارم .

 

حرف بچه که می شد ژست مادرانه می گرفتم و می گفتم پارسا جزو بچه های بسیار مودب و آرومه و البته همه هم تایید می کردن و با به به و چه چه می گفتن با وسواسی که تو روش داری بایدم اینجوری بار بیاد.
غافل از اینکه اینهمه ادب و آرامش مال وقتی بود که تو خونه تنها بود و زیاد کسی رو نمیدید. توی این یه هفته ای که دور و برش شلوغ بود تازه من فهمیدم پسرم چه پتانسیلی برای یاد گیری چیزهای نامربوط داره و من نمیدونستم. روز اول بود که داشت تند تند یه چیزی بهم می گفت و چون به زبون خودش بود من نمی فهمیدم. بهش گفتم نفهمیدم مامان یه دفعه دیگه بگو که برگشت گفت چندبار بگم ؟ کچلم کردی.
عصرشم داشت کتاباش رو پرت می کرد که دختر عموم به شوخی بهش گفت بچه مگه مرض داری که بلافاصله جواب داد تو تنبونت مگس داری! قطعا از ما یاد نگرفته بود ولی هر کار کردم بفهمم از کی یاد گرفته نشد.یه روزم اومد گفت مامان پارسا قد دایی بشم سیگار می کشم. اول جیغ جیغ کردم و گفتم کی به تو این چیزا رو یاد داده ولی بعد از در خوبی اومدم و گفتم مامانم سیگار بوی بد میده نباید بکشی که گفت نه لب دریا می کشم که بو نده! اومدم ادامه بدم ولی برادرم بغلش کرد و گفت بیا دایی جون تا بیشتر از این مارو ضایع نکردی.
روز آخرم بهش گفتم عیدیات رو بده برات نگه دارم که گفت نه می خوام برای پارسا و عسل آدامس بخرم .با تعجب گفتم عسل کیه دیگه ؟گفت دخترم! از ریسه رفتن پسرای فامیل فهمیدم منظورش دوست دخترمه.
فکر کنم راست می گن نباید الکی وقت صرف کرد و بچه همونی می شه که قراره بشه.

 

قبلا یادمه اسمای خاصی رو که توی آهنگها میاوردن یه ایهامی داشت که به لطافت شعر لطمه نمیزد. پری و پریچهر و شیرین و یاسمن و از اینجور اسما بود.نمیدونم این بهناز و آرش چه جوری تو این آهنگا جا شدن و ملتم اینقدر باهاشون حال می کنن.

 

بازم مثل سالهای قبل سال نو مبارک . البته اگه قبل از سال نو بود قطعا هیجانش بیشتر بود ولی چون یه هفته گذشته و دنیا دقیقا همونیه که سال قبل بود به همین اکتفا می کنم.

Wednesday, March 16, 2005

 

تفاوت سرنوشت ما با ماجرای آدم در این است که وقتی ما زنان میوه آگاهی را می خوریم عصیان امان سرکوب می شود و نام هیستری می گیرد و هبوطمان نیز نه به زمین که یکسر به جهنم است.
می گویند بهشت زیر پای مادران است. ما هم قبول می کنیم اما سر بزنگاه معلوم می شود که گویا کلید دار آن مردانند. خیلی پررویی کنیم بهشت را از زیر پایمان می کشند بیرون. اذن دخول با آنان است. حتی امکان مادر بودن از ما گرفته می شود.
سوسن شریعتی

 

مغازه شلوغ بود . وارد که شدم یه خانمی از اتاق پرو اومد بیرون با چهار تا پیراهن. گذاشت جلوی فروشنده و گفت هیچ کدوم خوب نبود. فروشنده با غیظ برداشت و با لحن بدی بهش گفت چراغ اتاقو خاموش کن. خانمه گفت چشم . خاموش کرد و رفت بیرون. نوبت من شد . پیرهنی رو که میخواستم آورد . گفتم به نظر تنگ میاد. گفت حرف خوبه رو حساب باشه. چی چی رو تنگه ؟ این تن رضازاده هم میره. بهم برخورد ولی مثل خانم قبلی چیزی نگفتم در صورتی که دلم می خواست بزنم تو گوشش. کنار من یه خانمی با مادر مسنش ایستاده بود. گویا مادرش دو سه تا لباس رو امتحان کرده بود و نپسندیده بود .آخرش دختره بهش گفت بیا بریم اینا به دردت نمیخوره. یه دفعه فروشنده با صدای بلند گفت لعنت بر شیطون حرومزاده. البته بعد از شیطون یه مکث کرد . شد لعنت بر شیطون . حرومزاده. دختره اول تو چشم فروشنده نگاه کرد و بعد دقیقا با همون لحن گفت آره لعنت بر شیطون . مادر ... .
از دیروز هرچی فکر می کنم نمیتونم قضاوت کنم کدوم بهتره. بشنوی و سکوت کنی یا اینجوری جواب بدی.

Sunday, March 13, 2005

 

لباسای جدید پارسا رو نشون سرور که دادم نیمه شوخی نیمه جدی گفت روز به روز پارسا آقاتر میشه مامانش جلف تر. این لقب افتخار آمیز جلف به خاطر شلواری بود که فقط یه خرده از شلوارای دیگه کوتاه تر بود.
دو سه روز بعد تو حرفاش از دهنش پرید فلان همکارم خیلی دختر خوشتیپیه .از همین شلوارای تو می پوشه و ادامه ماجرا. البته چون خانم همکارش رو خوب می شناختم گیر ندادم ولی برای بار هزارم به این نتیجه رسیدم که زن باید خوشگل باشه , خوشتیپ باشه , خوشبو باشه به شرطی که مال ما نباشه.

 

دو هفته پیش یه شب سرور یاد ایام کرده بود و فیلم یکی از کنسرتهای استاد شجریان رو گذاشت که ببینه. من اولش سعی کردم بی تفاوت تماشا کنم ولی این کلهر یه جوری از خود بیخود می شه که آدم مگه سنگ باشه که تحت تاثیر قرار نگیره. وسطاش بود که پارسا از ماشین بازی سیر شد و اومد که ببینه ما چیکار می کنیم. دو سه دقیقه ای که نگاه کرد پرسید مامان آقا چیکار میکنه ؟ منم با ذوق و شوق گفتم ساز میزنه و شروع کردم اسماشو گفتن. مامانم این کمونچه است , اون تنبکه , اون تاره و بعدشم خواستم تکرار کنه که مطمئن شم یاد گرفته که البته تحویلم نگرفت و ترجیح داد بره سراغ کار قبلیش.
پریروز صبح پارسا داشت شیر میخورد. دو سه بار بهش تذکر دادم راه نرو میریزی. گوش نکرد و آخرشم همه لیوان رو برگردوند. منم عصبانی شدم یکی زدم پشت دستش. اولش نگام کرد ولی بعد دنبالم دوید و دو سه تا لگد محکم تقدیمم کرد. چون بار اولش بود که اینجوری میکرد تعجب کردم و گفتم چیکار کردی؟ مامانو زدی؟ یه خرده مکث کرد بعد گفت نه مثلا مامان تنبکه . دارم تنبک میزنم!

 

تحقیقات انجام شده نشان میدهد که ایران از معدود کشورهایی است که از نظر میزان سلامت روحی و جسمانی تفاوت معناداری میان زنان شاغل و خانه دار نیست. چرا که در ایران هر دوقشر به یک میزان قدرت تصمیم گیری را از دست داده اند و با وجود نقشهای متعدد بهره وریشان نادیده گرفته می شود.
روزنامه شرق بیست و دوم اسفند

 

سرور داد سخن داده بود راجع به اینکه فکر میکنی حواسم بهت نیست و از دور کنترل میکنم و بگی ف رفتم فرحزاد و مردی که ندونه زنش چیکار میکنه مرد نیست و الخ. هرکار کردم نتونستم ساکت بمونم و برای اینکه بهش ثابت کنم این خبرام نیست گفتم تو میدونی من سه چهار سال پیش فلان دوره رو دیدم؟ اولش خندید و گفت محاله تو رفته باشی و من نفهمم. مدرک پایان دوره رو آوردم و برخلاف انتظارم کلی خوشحال شد و تشویقم کرد و دوباره من موندم عصبانی که چرا سرور اینقدر بیخیاله.
فردا صبح از بیرون که اومدم سرور با عصبانیت پیغام گذاشته بود صد دفعه گفتم به من یه خبر بده بعد برو بیرون. کلی تعجب کردم چون هیچوقت خبر نمیدم خودش همیشه می دونه که ما صبحها به یه بهانه ای میریم بیرون که پارسا حوصله اش سر نره. دوزاریم افتاد که یه چیزیش هست. شب که اومد تو حرفاش گفت پس فردا باید فلان قدر پول آماده کنه برای حقوق بچه ها ولی احتمالا نمیتونه چون خودشم دنبال حساب کتابش نرفته. گفتم پس برای این عصبانی هستی ؟ خوب درست به آدم بگو شاید بشه یه کاری برات کرد .من برات جور می کنم. باتعجب گفت تو دوروزه چه جوری اینقدر پول جور می کنی؟ گفتم تو چیکار داری پس فردا پولت حاضره. اینو که گفتم دیگه بدجور عصبانی شد و گفت آره دیگه زنی که یک ماه کلاس بره شوهرش نفهمه حتما خیلی کارای دیگه هم می تونه بکنه.
اینم نتیجه عرض اندام بی موقع که فقط الکی آدمو بدنام میکنه.

 

 

 

   
 

HOME 

ARCHIVES

March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
June 2005
July 2005
August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006
August 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
September 2007
October 2007
December 2007
January 2008
February 2008
March 2008
April 2008
May 2008
June 2008
December 2008
March 2009
April 2009
March 2010
April 2010
May 2010
July 2010