|
|
||||
|
|
||||
|
بلا نسبت خانمهای مکرمه خر شدن شاخ و دم نداره . چه جلوی پسر دو سه ساله چه جلوی مرد چهل و دو سه ساله.
حرف بچه که می شد ژست مادرانه می گرفتم و می گفتم پارسا جزو بچه های بسیار مودب و آرومه و البته همه هم تایید می کردن و با به به و چه چه می گفتن با وسواسی که تو روش داری بایدم اینجوری بار بیاد. قبلا یادمه اسمای خاصی رو که توی آهنگها میاوردن یه ایهامی داشت که به لطافت شعر لطمه نمیزد. پری و پریچهر و شیرین و یاسمن و از اینجور اسما بود.نمیدونم این بهناز و آرش چه جوری تو این آهنگا جا شدن و ملتم اینقدر باهاشون حال می کنن. بازم مثل سالهای قبل سال نو مبارک . البته اگه قبل از سال نو بود قطعا هیجانش بیشتر بود ولی چون یه هفته گذشته و دنیا دقیقا همونیه که سال قبل بود به همین اکتفا می کنم.
تفاوت سرنوشت ما با ماجرای آدم در این است که وقتی ما زنان میوه آگاهی را می خوریم عصیان امان سرکوب می شود و نام هیستری می گیرد و هبوطمان نیز نه به زمین که یکسر به جهنم است.
مغازه شلوغ بود . وارد که شدم یه خانمی از اتاق پرو اومد بیرون با چهار تا پیراهن. گذاشت جلوی فروشنده و گفت هیچ کدوم خوب نبود. فروشنده با غیظ برداشت و با لحن بدی بهش گفت چراغ اتاقو خاموش کن. خانمه گفت چشم . خاموش کرد و رفت بیرون. نوبت من شد . پیرهنی رو که میخواستم آورد . گفتم به نظر تنگ میاد. گفت حرف خوبه رو حساب باشه. چی چی رو تنگه ؟ این تن رضازاده هم میره. بهم برخورد ولی مثل خانم قبلی چیزی نگفتم در صورتی که دلم می خواست بزنم تو گوشش. کنار من یه خانمی با مادر مسنش ایستاده بود. گویا مادرش دو سه تا لباس رو امتحان کرده بود و نپسندیده بود .آخرش دختره بهش گفت بیا بریم اینا به دردت نمیخوره. یه دفعه فروشنده با صدای بلند گفت لعنت بر شیطون حرومزاده. البته بعد از شیطون یه مکث کرد . شد لعنت بر شیطون . حرومزاده. دختره اول تو چشم فروشنده نگاه کرد و بعد دقیقا با همون لحن گفت آره لعنت بر شیطون . مادر ... .
لباسای جدید پارسا رو نشون سرور که دادم نیمه شوخی نیمه جدی گفت روز به روز پارسا آقاتر میشه مامانش جلف تر. این لقب افتخار آمیز جلف به خاطر شلواری بود که فقط یه خرده از شلوارای دیگه کوتاه تر بود.
دو هفته پیش یه شب سرور یاد ایام کرده بود و فیلم یکی از کنسرتهای استاد شجریان رو گذاشت که ببینه. من اولش سعی کردم بی تفاوت تماشا کنم ولی این کلهر یه جوری از خود بیخود می شه که آدم مگه سنگ باشه که تحت تاثیر قرار نگیره. وسطاش بود که پارسا از ماشین بازی سیر شد و اومد که ببینه ما چیکار می کنیم. دو سه دقیقه ای که نگاه کرد پرسید مامان آقا چیکار میکنه ؟ منم با ذوق و شوق گفتم ساز میزنه و شروع کردم اسماشو گفتن. مامانم این کمونچه است , اون تنبکه , اون تاره و بعدشم خواستم تکرار کنه که مطمئن شم یاد گرفته که البته تحویلم نگرفت و ترجیح داد بره سراغ کار قبلیش.
تحقیقات انجام شده نشان میدهد که ایران از معدود کشورهایی است که از نظر میزان سلامت روحی و جسمانی تفاوت معناداری میان زنان شاغل و خانه دار نیست. چرا که در ایران هر دوقشر به یک میزان قدرت تصمیم گیری را از دست داده اند و با وجود نقشهای متعدد بهره وریشان نادیده گرفته می شود.
سرور داد سخن داده بود راجع به اینکه فکر میکنی حواسم بهت نیست و از دور کنترل میکنم و بگی ف رفتم فرحزاد و مردی که ندونه زنش چیکار میکنه مرد نیست و الخ. هرکار کردم نتونستم ساکت بمونم و برای اینکه بهش ثابت کنم این خبرام نیست گفتم تو میدونی من سه چهار سال پیش فلان دوره رو دیدم؟ اولش خندید و گفت محاله تو رفته باشی و من نفهمم. مدرک پایان دوره رو آوردم و برخلاف انتظارم کلی خوشحال شد و تشویقم کرد و دوباره من موندم عصبانی که چرا سرور اینقدر بیخیاله.
|
|
|||
|
March 2003
|
||||
|
|
||||