Friday, February 25, 2005

 

اینجا رو فکر کنم روزی شش نفر میخونن که از این شش نفر سه تاشون یه نفره میمونن سه تای دیگه .از اون سه تای دیگه دوتاشون پرسیدن اسم شوهرم سروره یا من بهش میگم سرور .برای اینکه اون نفر آخر زحمتش نشه بپرسه خودم میگم نه بابا اسمش سرور نیست ولی از اونجا که وجود پر برکت مرد رکن اساسی هر خونه ایه بر جمیع نسوان واجب است که از به کار بردن نام شوهر پرهیز کنند و با القابی مانند سرور ,سایه سر و آقا و در موارد نادر بابای بچه ها از ایشان یاد نمایند.
و من الله التوفیق و النساء الاسره الشیطان بل هن اضل والشرح لا موجود .

 

یه استادی داشتیم که یه روز سر کلاس تاریخ ادبیات بی مقدمه گفت میدونین چرا اینهمه راجع به ترکها و شمالیا جوک می سازن؟برای اینکه ما یعنی ما و ترکها بودیم که این مملکت رو نجات دادیم. هر وقت احتمال تجاوز بیگانه بود غیرت ما از مملکت و ناموس ملت دفاع می کرد. اونروز سر کلاس که کسی دنباله بحث رو نگرفت چون به قول یکی از پسرای همکلاسی وقتی چهار پنجم کلاس شمالین ممکنه مورد اصابت تیر غیرت قرار بگیریم و گرفتار بشیم. ولی بعد از کلاس چون موضوعش جالب بود کلی بهش فکر کردم. در مورد ترکها یه چیزای یادم اومد ولی در مورد شمالیها هیچی. سعی کردم به کتابای تاریخم فکر کنم ولی جز عکس ناپلئون که دستش توی کتش بود چیزی یادم نیومد . از یکی دو تا شمالی هم پرسیدم کمکی نکردن . سر خاکجای مرحوم میرزا کوچک خان هم رفتم هی روی سنگش رو خوندم بازم چیزی دستگیرم نشد. آخرشم به این نتیجه رسیدم که این قضیه جزو علوم لدنیه و چون استاد گفته باید در بست قبولش کرد. تا اینکه چند شب پیش که خونه یکی از دوستای قدیمی مهمون بودیم دوباره یاد این قضیه افتادم.
این دوست قدیمی از اون آدمایی بود که وقتی هفده هجده سالم شد شروع کرد به ابراز علاقه برای ازدواج من و برادرش ولی از اونجایی که سن برادرش تقریبا زیاد بود ازدواجمون سر نگرفت و بعدش اون رفت خارج و ازدواج کرد و بدبخت شد منم موندم اینجا و افتخار آشنایی با سرور رو پیدا کردم و خوشبخت شدم.
چند شب پیش شنیدیم که برگشته و دلش می خواد دوستای قدیمی از جمله منو ببینه. اولش به خوبی و خوشی گذشت ولی بعد طرف در مورد گرفتاریها و بلاهایی که زنش سرش درآورده و آخرشم جدا شده و بچه رو هم گرفته چنان داد سخن داد که من تا آخر مهمونی هی عذاب وجدان داشتم و خودمو قایم می کردم . انگار تمام این بدبختیا تقصیر منه. این حس مسخره خودم یه طرف ترس از اینکه نکنه سرور هم حساس بشه و یه جورایی عکس العمل نشون بده هم یه طرف. مدام می چسبیدم بهش و باهاش حرف میزدم که مبادا فکر کنه نعوذ بالله خاک به دهنم چیزی از علاقه قدیم به جا مونده باشه. شام که خوردیم من پیش یکی از مهمونا نشستم دوتا کلمه حرف بزنم که سرور با چشم و ابرو صدام کرد. گفتم ای داد بیداد حتما طرفیه چیزی گفته یا کاری کرده که سرور دلخور شده و الان می خواد گیر بده. وقتی اومدم پیشش گفت تو واقعا عجب آدمی هستی .قبل از شام که همش پیش من بودی الانم که رفتی پیش این خانمه پس کی میری پهلوی این بدبخت یه ذره باهاش حرف بزنی ؟ نمیبینی چه با حسرت نگات می کنه؟!
من عاشق این عروسک چرام.مخصوصا وقتی میخونه بابا تو دیگه کی هستی.

Monday, February 21, 2005

 

نزدیک ظهر بود که دیگه نق نق پارسا کلافه ام کرد. از وقتی پسر همسایه رو دیده که زنجیر دستش میگیره هی میگه بریم انجیر! ببینیم .به سرور گفتم میشه ببریش بیرون یه دور بزنه؟ همچین گفت من؟ که انگار گفته بودم آدم بکشه.ناچار لباس پوشیدم و بردمش.جلوی یه خونه ای شلوغ بود و معلوم بود دارن مراسم رو شروع می کنن. چند دقیقه ای که گذشت یه پژو و به دنبالش یه وانت پر از آدم اومد و بعدشم یه وانت با یه گوساله ای که می گفتن گوساله است ولی قطعا یه ماه دیگه میشد بهش گفت گاو. از پژو چهار پنج تا پسر قلتشن یا به عبارت بهتر غول تشن پیاده شدن و یکیشون آماده شد که علم و کتل رو بلند کنه. همچین که علم رو بلند کرد و بقیه ولش کردن نتونست تحمل کنه و علم به طرف دیوارا که کنارش پر از زن و بچه های کوچولو بود خم شد که اگه دو ثانیه دیر تر می گرفتنش یه اتفاق وحشتناک میافتاد. نیمساعتی که از مراسم گذشت پنج تا مرد گوساله رو آوردن و خوابوندن که سرشو ببرن. من پارسا رو بغل کردم که بیام خونه که از پشت صدای جیغ و داد مردم بلند شد. گویا گوساله از دستشون در رفته بود و یه دختر بچه رو پرت کرده بود. دیگه نمیتونستم بمونم مخصوصا اینکه سوالهای پارسا هم داشت دیوونه ام می کرد. مامان چرا اقا کفش نداره.مامان چرا اقا انجیر میزنه.چرا اقا رو زمین خوابیده . چرا خاک میریزه سرش . چرا گاو اومد . هر چی هم فکر میکردم هیچی نمیتونستم بگم چون خودمم خیلیاشو نمیدونستم. منم هنوز نفهمیدم چرا این علم (مطمئن نیستم اسمش همین باشه) به این سنگینی رو یه نفر باید بلند کنه یا نمیدونم چرا گاوه رو باید جلوی چشم این همه بچه وسط خیابون بکشن یا چرا بعضی از زنها دستشونو می کردن تو خون گاوه و میمالیدن به پیشونی بچه هاشون یا اینکه چه جوری میشه به قول خانمه امام حسین نگهدار همه بچه ها باشه.
تو راه برگشت دوباره تمام اضطراب عالم اومد سراغم. کجا بفرستم بچه امو که مطمئن باشم برمیگرده؟ با خودمم که باشه اینجوریه چه برسه تنها . میگن به چند تا بچه تو فلان مهد تجاوز شده. میگن بچه ها رفتن مدرسه و تو آتش سوختن. می گن رفتن اردو غرق شدن. می گن توی پارک دزدیدنشون .می گن از چرخ و فلک پرت شدن. میگن تو مهمونی اکس خوردن مردن. میگن تو جاده تصادف کردن. می گن موقع برف بازی ریه اشون پاره شده . میگن اومدن فشفشه هوا کنن استاندارد نبوده سوختن. میگن تو خونه نگهش داشتن هزار جور مشکل دیگه پیدا کرده.
یاد بچگیم و کلک مامانم میافتم که کلی طول کشید قضیه اشو بفهمم. یه دوستی داشتم که دو سال از خودم بزرگتر بود. هر وقت به مامانم می گفتم برم فلان جا و یا فلان کارو بکنم می گفت هر وقت قد سارا شدی خوب معلوم بود که من هیچوقت به سارا نمیرسیدم. بعدشم که سارا تموم شد می گفت هر وقت دانشجو شدی . اونم از دستشون در رفت . اگه تهران بودم که حتما وعده میدادن هر وقت ازدواج کردی. بعدشم که حسابم با کرام الکاتبین بود حتما میگفتن هر وقت مردی .نمیدونم چی میشه . نمیدونم به کی بسپارمش . به خدا؟ مگه بچه ای هست که مامانش هر شب به خدا نسپاردش؟ هیچ کاری از دستم بر نمیاد . هر روز کلی بهش فکر میکنم و سعی میکنم قوی باشم که پسرم هم قوی بار بیاد ولی شب بازم میشم همون مامان ترسوی هراسون که فقط بلده دعا کنه.

Monday, February 14, 2005

 

می خوان اسم اتوبان تهران قم رو بذارن خلیج فارس. چه نامگذاری بجایی. من تا حالا ندیدم کسی از این اتوبان رد بشه و نگه جل الخالق ! آدم حس می کنه تو خود خلیجه.

Friday, February 11, 2005

 

مولانا تو دفتر دوم حکایت درویشی رو میگه که شب به همراه خرش خسته و گرسنه به جمع قلندران وارد میشه. قلندران جایی رو براش مهیا می کنن و کبابی رو تدارک می بینن و بعد از شام هم پایکوبی و سماعی راه میندازن با شعری که ترجیع بندش خر برفت و خر برفت بود.درویش هم با طرب و حرارت زیاد با قلندران هم آوا شده بود و محکمتراز بقیه فریاد خر برفت سر داده بود.صبح که درویش به قصد ادامه راه دنبال خرش می گرده میفهمه که خری که دیشب کباب شده و رفته خر خودش بوده.
دیشب عروسی دعوت بودیم.یه کار جدیدی (البته برای من) که گروه به قول خودشون ارکستر انجام داد این بود که یه آهنگی رو می خوند و ترجیع بندش عروس پر , داماد پر بود . بعد توی تکرار به جای عروس و داماد اسم دختر و پسرای مجرد رو میاورد و می گفت پر.یعنی امیدواریم اینها هم ازدواج کنن. بعد تا اسمو می گفت صاحب اسم باید میامد وسط دوتا قر میداد و ملت هم با هیجان اسمش رو تکرار می کردن.چند تا اسم که خونده شد یه دفعه من اسممو شنیدم .منتظرشدم ببینم کدوم یک از دخترا هم اسم منه ولی هیچ کس وسط نیامد. چشمم که به داماد افتاد و ادا و اطوارش رو دیدم فهمیدم که نه بابا انگار با منن. متعجب از اینکه چرا منو صدا کردن مجبور شدم برم وسط . مگه میشه با یه بچه ای که دامنتو ول نمیکنه و یه مردی که مدام دستتو چسبیده کسی فکر کنه مجردی؟ همینجور که داشتم ورجه ورجه می کردم چشمم افتاد به سرور که تو جمع ایستاده بود و با کمال هیجان و شور همراه با بقیه می خوند پانی پر , پانی پر!!!
با این حساب عذر بقیه کاملا موجه شد و منم بدون عذاب وجدان یه دلی از عزا درآوردم.

 

یه زن و مردی سه ماه با هم چت می کنن و به این نتیجه میرسن که عاشق همدیگه ان و باید یه قرار بذارن که از نزدیک با هم آشنا بشن ولی به محض اینکه همدیگه رو می بینن شروع می کنن به بد و بیراه گفتن و به روایتی کتک کاری. خلاصه کاشف به عمل میاد که قبلا زن و شوهر بودن و چند وقت پیش از هم جا شدن.
یه ذره باورش سخته .یعنی اینا تو این چند ماه تو حرفاشون یه خاطره مشترک و آشنا نداشتن که قضیه رو لو بده؟

Monday, February 07, 2005

 

می گن پسر بچه ها تو سه سالگی اینقدر مامانشون رو خوشگل و دوست داشتنی می بینن که اگه ازشون بپرسی وقتی بزرگ شدی می خوای با کی ازدواج کنی بدون برو برگرد می گن مامانم.حالا نمیدونم چرا پارسا منو اینجوری نمیبینه. پریشب هوس کردم فیلم بانو رو دوباره ببینم. پارسا رو پام نشسته بود و با کمال تعجب حرف نمیزد , تکون نمی خورد , مانیتور رو خاموش نمی کرد , آب نمی خواست , جیش هم نداشت . وسطای فیلم بود که خیر اندیش رو نشون داد و گفت مامان این خانم شبیه مامان هست!
تازه فقط این نیست. چند روز پیش هم که داشت با باباش بازی می کرد باباش پرسید پارسا تو چقدر خوشمزه ای .تو رو با چی پختن؟ جواب داد با عسل . سرور خوشش اومد. دوباره پرسید بابا رو با چی پختن؟ جواب همون بود . با عسل . ولی وقتی پرسید مامان رو با چی پختن گفت بادمجون. کی می گفت حرف راست رو از بچه باید پرسید؟

 

و آن روز / و آن لحظه ها / از خود گریختی / سر به بیابان یک درخت نهادی / به بالش یک وهم .
گریستی / من بیخبر / بر هر جهش / در هر آمد / هر رفت .
وای من / کودک تو / در شب صخره ها / از گود نیلی بالا چه می خواست؟
جاده تهی است / تو باز نخواهی گشت / و چشمم به راه تو نیست .
پگاه / درود گران از جاده روبرو سر میرسند / رسیدگی خوشه هایم را به رویا دیده اند.

 

 

 

   
 

HOME 

ARCHIVES