|
|
||||
|
|
||||
|
اینجا رو فکر کنم روزی شش نفر میخونن که از این شش نفر سه تاشون یه نفره میمونن سه تای دیگه .از اون سه تای دیگه دوتاشون پرسیدن اسم شوهرم سروره یا من بهش میگم سرور .برای اینکه اون نفر آخر زحمتش نشه بپرسه خودم میگم نه بابا اسمش سرور نیست ولی از اونجا که وجود پر برکت مرد رکن اساسی هر خونه ایه بر جمیع نسوان واجب است که از به کار بردن نام شوهر پرهیز کنند و با القابی مانند سرور ,سایه سر و آقا و در موارد نادر بابای بچه ها از ایشان یاد نمایند.
یه استادی داشتیم که یه روز سر کلاس تاریخ ادبیات بی مقدمه گفت میدونین چرا اینهمه راجع به ترکها و شمالیا جوک می سازن؟برای اینکه ما یعنی ما و ترکها بودیم که این مملکت رو نجات دادیم. هر وقت احتمال تجاوز بیگانه بود غیرت ما از مملکت و ناموس ملت دفاع می کرد. اونروز سر کلاس که کسی دنباله بحث رو نگرفت چون به قول یکی از پسرای همکلاسی وقتی چهار پنجم کلاس شمالین ممکنه مورد اصابت تیر غیرت قرار بگیریم و گرفتار بشیم. ولی بعد از کلاس چون موضوعش جالب بود کلی بهش فکر کردم. در مورد ترکها یه چیزای یادم اومد ولی در مورد شمالیها هیچی. سعی کردم به کتابای تاریخم فکر کنم ولی جز عکس ناپلئون که دستش توی کتش بود چیزی یادم نیومد . از یکی دو تا شمالی هم پرسیدم کمکی نکردن . سر خاکجای مرحوم میرزا کوچک خان هم رفتم هی روی سنگش رو خوندم بازم چیزی دستگیرم نشد. آخرشم به این نتیجه رسیدم که این قضیه جزو علوم لدنیه و چون استاد گفته باید در بست قبولش کرد. تا اینکه چند شب پیش که خونه یکی از دوستای قدیمی مهمون بودیم دوباره یاد این قضیه افتادم.
نزدیک ظهر بود که دیگه نق نق پارسا کلافه ام کرد. از وقتی پسر همسایه رو دیده که زنجیر دستش میگیره هی میگه بریم انجیر! ببینیم .به سرور گفتم میشه ببریش بیرون یه دور بزنه؟ همچین گفت من؟ که انگار گفته بودم آدم بکشه.ناچار لباس پوشیدم و بردمش.جلوی یه خونه ای شلوغ بود و معلوم بود دارن مراسم رو شروع می کنن. چند دقیقه ای که گذشت یه پژو و به دنبالش یه وانت پر از آدم اومد و بعدشم یه وانت با یه گوساله ای که می گفتن گوساله است ولی قطعا یه ماه دیگه میشد بهش گفت گاو. از پژو چهار پنج تا پسر قلتشن یا به عبارت بهتر غول تشن پیاده شدن و یکیشون آماده شد که علم و کتل رو بلند کنه. همچین که علم رو بلند کرد و بقیه ولش کردن نتونست تحمل کنه و علم به طرف دیوارا که کنارش پر از زن و بچه های کوچولو بود خم شد که اگه دو ثانیه دیر تر می گرفتنش یه اتفاق وحشتناک میافتاد. نیمساعتی که از مراسم گذشت پنج تا مرد گوساله رو آوردن و خوابوندن که سرشو ببرن. من پارسا رو بغل کردم که بیام خونه که از پشت صدای جیغ و داد مردم بلند شد. گویا گوساله از دستشون در رفته بود و یه دختر بچه رو پرت کرده بود. دیگه نمیتونستم بمونم مخصوصا اینکه سوالهای پارسا هم داشت دیوونه ام می کرد. مامان چرا اقا کفش نداره.مامان چرا اقا انجیر میزنه.چرا اقا رو زمین خوابیده . چرا خاک میریزه سرش . چرا گاو اومد . هر چی هم فکر میکردم هیچی نمیتونستم بگم چون خودمم خیلیاشو نمیدونستم. منم هنوز نفهمیدم چرا این علم (مطمئن نیستم اسمش همین باشه) به این سنگینی رو یه نفر باید بلند کنه یا نمیدونم چرا گاوه رو باید جلوی چشم این همه بچه وسط خیابون بکشن یا چرا بعضی از زنها دستشونو می کردن تو خون گاوه و میمالیدن به پیشونی بچه هاشون یا اینکه چه جوری میشه به قول خانمه امام حسین نگهدار همه بچه ها باشه. می خوان اسم اتوبان تهران قم رو بذارن خلیج فارس. چه نامگذاری بجایی. من تا حالا ندیدم کسی از این اتوبان رد بشه و نگه جل الخالق ! آدم حس می کنه تو خود خلیجه.
مولانا تو دفتر دوم حکایت درویشی رو میگه که شب به همراه خرش خسته و گرسنه به جمع قلندران وارد میشه. قلندران جایی رو براش مهیا می کنن و کبابی رو تدارک می بینن و بعد از شام هم پایکوبی و سماعی راه میندازن با شعری که ترجیع بندش خر برفت و خر برفت بود.درویش هم با طرب و حرارت زیاد با قلندران هم آوا شده بود و محکمتراز بقیه فریاد خر برفت سر داده بود.صبح که درویش به قصد ادامه راه دنبال خرش می گرده میفهمه که خری که دیشب کباب شده و رفته خر خودش بوده.
یه زن و مردی سه ماه با هم چت می کنن و به این نتیجه میرسن که عاشق همدیگه ان و باید یه قرار بذارن که از نزدیک با هم آشنا بشن ولی به محض اینکه همدیگه رو می بینن شروع می کنن به بد و بیراه گفتن و به روایتی کتک کاری. خلاصه کاشف به عمل میاد که قبلا زن و شوهر بودن و چند وقت پیش از هم جا شدن.
می گن پسر بچه ها تو سه سالگی اینقدر مامانشون رو خوشگل و دوست داشتنی می بینن که اگه ازشون بپرسی وقتی بزرگ شدی می خوای با کی ازدواج کنی بدون برو برگرد می گن مامانم.حالا نمیدونم چرا پارسا منو اینجوری نمیبینه. پریشب هوس کردم فیلم بانو رو دوباره ببینم. پارسا رو پام نشسته بود و با کمال تعجب حرف نمیزد , تکون نمی خورد , مانیتور رو خاموش نمی کرد , آب نمی خواست , جیش هم نداشت . وسطای فیلم بود که خیر اندیش رو نشون داد و گفت مامان این خانم شبیه مامان هست!
و آن روز / و آن لحظه ها / از خود گریختی / سر به بیابان یک درخت نهادی / به بالش یک وهم .
|
|
|||
|
March 2003
|
||||
|
|
||||