معمولا جر و بحثهای خونه ما قابل پیش بینی ان. یا من یکی دوروز بد قلق میشم و بعد سر یکی از وسایل خونه که یه ماهه خرابه به سروراساسی میپرم یا اون یکی دوروز ریز ریز نق میزنه و آخرش سر لباساش که نشسته است و یا اتو نداره حال منو میگیره. اما این یکی بهم ثابت کرد زندگی زناشویی همیشه هم قابل پیش بینی نیست.
_ چه بلوز قشنگی . میدونی یاد چی افتادم ؟ یاد اولین بار که دیدمت . لب آستین مانتوت تور داشت . یادته سر آخرین امتحانت چقدر منتظرت بودم بعد تو یه لحظه دیدم نیستی و فکر کردم همه چی خراب شده؟
بعد زیادی عاشقانه شد. غزل خوند برام:
سحر بلبل حکایت با صبا کرد
که عشق روی گل با ما چه ها کرد .
بعد دلقک بازی درآورد و از استاد فلانی گفت که روز قبل توی انقلاب دیده بودش و هنوز همون عینک دوهزار سال پیش با فریم قرمزش رو داشته و همچنان دنبال کتابهای یثربی میگشته.
همینجور که داشتم فکر میکردم زندگی خوب و عشق و تفاهم! یعنی همین بلند شدم و به سرور گفتم حاضر شه که بریم .
سرور یه نگاهی به من کرد و گفت تو مثلا حاضری ؟ گفتم آره خوب.
_ این ریختی میخوای بیای؟
_ آره مگه چشه؟
_ برای بار اول نمیشه با این لباس بیای خونه مردم .
_ یعنی چی من این لباس رو قبلا هم پوشیدم الانم دیگه نمیتونم برم دنبال لباس بگردم دیر شده.
_ یه بار دیگه میگم لباست رو عوض کن.
_نمیکنم .اگه فکر کردی من مثل فک و فامیلت لباس میپوشم اشتباه میکنی.
_ یا لباستو عوض کن یا من نمیام.
_جهنم که نمیای اتفاقا اینجوری بهتره... .
سرور که رفت دوش بگیره لباسم رو عوض کردم و با پارسا رفتم. نیمساعت بعد سرور هم اومد .ماجرا ظاهرا" تموم شد ولی دیگه نمیتونستم به عشق و تفاهم فکر کنم. بیشتر عبارت زندگی مسالمت آمیز تو ذهنم بود. مثل مورچه ها و کنه ها.
زیست شناسی سال چهارم یادتونه؟