به قرصام پناه میبرم و خوشرنگی لیوان پایه بلند. گاهی به محال رفتن. سرور میگه به روزی فکر میکنم که تو و پارسا رو فرستاده باشم و خودمم باز نشسته باشم. برادرم میخواد زن بگیره. میگه حالم از تخم مرغ درست کردنت به هم خورد. مرده شور خودت و سالمونلا و آنفولانزای مرغی رو ببرن. پسر عمه ام تازه از سربازی برگشته. میگه میخوام برم به همین زودیا. دختر عمه ام دانشجوی دکترای شریفه. داره میره کانادا. دوستم فوق لیسانس تهرانه. صیغه یه حاج آقا شده! دختر عموم موهاشو آبی و نارنجی کرده. اون یکی دختر عموم میخواد زن یه پسری بشه که مامانش گفته من نمیتونم دختری رو که کار میکنه تو خونه ام به عنوان عروس راه بدم.
آی ادما زندگی یعنی همین؟ اونور دنیام به این چیزا میگن زندگی؟