نمایشگاه قرآن بودیم. البته من شخصا از بی حوصلگی و نداشتن جایی دیگه برای رفتن.
اولش خوب بود. تابلوهای خوشگلی که از فرط قشنگی نمیتونستی تحسینشم بکنی. در مقابل چیزای بدترکیب و مسخره کشورای دیگه. خدا وکیلی هنر نزد ایرانیان است و بس (کلیشه از نوع سوم). وسطاش دیگه غیر قابل تحمل بود. سی دی ها و کتابای بیخود. مثلا سی دی سخنرانیهای مصباح یا کتاب در کربلا چه گذشت. ترجیح دادم با اون روسری نارنجی در قلب یه عالمه چادری و ریشو بیام خونه و از خیر بقیه اش بگذرم. موقع برگشتن تو قسمت بچه ها یه کتاب دیدم که حیفم اومد برش ندارم.
اسمش چشمم رو گرفته بود: مثل مامان آب میکشم.
آدم وقتی با یه شخصیتهایی برخورد نداره فکر میکنه فرهنگشون و آدابشون داره کمرنگ میشه ولی اینجور موقعها میفهمه که نه اتفاقا خیلی هم با شدت و توی مغز بچه هاشون داره ادامه پیدا میکنه. یعنی این مشکلات تا هزار سال دیگه هم با ما میاد جلو. دیگه نباید تعجب کنم اگه یه بچه ای توی پارک به پارسا میگه دستتو آب بکش. نجسه.
یه قسمتهایی از کتاب رو مینویسم حال داشتین بخونین. حالم نداشتین یه بدو بیراهی به نویسنده اش که اتفاقا از فک و فامیل موسوی گرمارودیه بدین و صفحه رو ببندین.
"موقعی که مامانم سررسیدو چشمش به یه نقطه کوچولوی قرمز افتاد همه چی روجمع کرد و برد توی دستشویی. اول دستم رو آب کشید و بلوزم رو هم که کمی خیس شده بود در آورد و آب کشید. همه میوه ها حتی سینی زیر آنها رو هم آب کشید. دوباره گفت دیروز هم برای همین دستشویی رو آب کشیدم چون پوشک کثیف برادرت گوشه دست شویی بود و تو آب بازی کردی برای همین آب به پوشک وصل شد!!! و دستشویی رو نجس کرد". مامان ادامه داد: "اون روز یادت هست که اشپزخونه رو شسته بودیم و داداشی پس داد؟ برای همین مجبور شدیم دوباره آنجا رو آب بکشیم. یا انروز که رفته بودیم پارک و یه سگ توی پارک بود و پایش رو در چاله آب گذاشت؟ اونوقت ما مجبور شدیم یواش از کنار چاله رد شیم تا کفشامون نجس نشه".
بعد داستان ادامه پیدا میکنه تا جایی که دندان این بچه میافته و بچه دستمال خونی رو در کیسه زباله دستشویی میندازه نه آشپزخونه. بعدم دستهاشو سه بار آب میکشه دهانش رو هم چند بار آب میکشه. روی شیر آب هم سه بار اب میریزه و اون رو میبنده. بعد مامان که یواشکی نگاهش میکرده میگه فکر کنم دیگه بزرگ شدی چون درست مثل من خوب خوب آب میکشی.