به برادرم زنگ زدم و ازش خواستم شراب منو هم هم بزنه. گفت نصفه شب میرسه خونه و نمیتونه. مجبور شدم برم خونه مامانم و خودم هم بزنم.
وقتی برگشتم سرور تو لک بود. اول من شروع کردم.
_ چرا قیافه گرفتی؟
_ تو میدونی من از بعضی کارات خوشم نمیاد و بازم اهمیت نمیدی.
رو دنده لج بودم.
_ یه قرونش رو که تو ندادی. اعتراضت مال چیه؟
_ حمالیش چی؟
_ اونم که مال خودمه به تو ربط نداره.
سرور جوش آورد.بدجور .گفت برام نقشه داره و خیلی خودسر شدم و هرکار میخوام میکنم (اذعان میکنم که راست میگه ولی یه تجربه هایی برام وسوسه انگیزن) و تاکید کرد یادم باشه بعدا اعتراض نکنم.
ناخودآگاه ساکت شدم. احتیاج به تهدید نبود .سرور میدونه که هیچ وقت برای من ترسناک نبوده. چیزی که منو ساکت میکنه مرد بودنشه. مرد بودنی که این امکان رو میده که تو از هر تهدیدی بترسی. حتی اگه تو هشت سال زندگی مشترک فهمیده باشی هیچ وقت جدی نیستن.
باید سعی کنم کمتر به رویاهام دل ببندم.