وقتی شیر به گله گاوهای وحشی حمله کرد بلاخره یکیشون از دویدن خسته شد و تسلیم شد.
وقتی شیره دندوناش رو تو گردنش فرو کرده بود بقیه گاوها یک کم اونطرف تر با اندوه نگاهش میکردن. هم اندوه که یکی داره میمیره و هم آرامش که اینبار نوبت خودشون نبود.
چند دقیقه ای که گذشت یکی از گاو ها طاقت نیاورد و به طرف شیر رفت . با دوسه تا تقلا شیر از گاو شکار شده دست برداشت و عقب نشینی کرد. بعد گاو مجروح و اونی که کمکش کرده بود رفتن توی رودخونه و گاو شجاع شروع کرد به لیسیدن زخمهای گاو مجروح بلکه بتونه دردش رو تسکین بده و آرومش کنه ولی کار گاوه تموم بود و یه خرده که گذشت مرد.
احساس همون گاو ها رو دارم . یکی از ما داره دست و پا میزنه و من فقط میتونم با اندوه بهش نگاه کنم و به این فکر کنم که ممکنه نفر بعد خودم باشم.