داشتم پارسا رو نگاه میکردم که شیرجه میرفت توی توپها و فکر کردم یواش یواش بریم خونه تا صدای سرور در نیامده. بعد یه غری به خودم زدم و گفتم چشمش چهارتا میخواست با ما بیاد و دوباره تکیه دادم.
چند دقیقه بعد خانمی موبایل به دست کنارم نشست و داشت برای یکی از پسربچه اش تعریف میکرد. یه خرده گوش دادم بعد حواسم رفت به نگین دندونش و به اینکه چه جوریه که فکر میکنه این دندونای بدترکیبش نگین هم لازم داره. نگین رو زده بود روی دندون نیشش که هم تیز بود و هم کج. بعد که هی اسی اسی کرد دوباره حواسم برگشت به حرفاش . اینبار داشت میگفت ببین من کار ندارم اسی چیکار میکنه .من کار خودمو میکنم. مثلا اگه شام ماهی داشته باشیم من تیغاشو براش درمیارم. یا اگه مثلا خورش آلو داشته باشیم هسته هاشو درمیارم. صبح به صبح زیر بغل پیرهنشو بو میکنم که بوی عرق نده . گاهی ناخناشو میگیرم . محاله بره حموم من نرم پشتشو بشورم .حتی موهای توی گوشش و دماغشو من براش کوتاه میکنم و ... .
چقدر حرف زدن از مردا احمقانه است وقتی یه همچین زنای خوبی تو دنیا وجود دارن.