|
|
||||
|
|
||||
|
صبح که بیدار شدم سرگیجه داشتم .جدی نبود ولی دیدم این بهترین فرصته که خودمو بزنم به مریضی تا سرور مجبور شه یک بارم که شده پارسا رو ببره مهد. این بود که شروع کردم به وای وای و سرم گیج میره و نبات بده به من و پارسا رو ببر مهد و رسیدی شرکت زنگ بزن نکنه مرده باشم و ... .اولش یه خرده مشکوک نگاهم کرد ولی گفت باشه. لازم به ذکر نیست که توی دلم چقدر خودم رو تحسین کردم و به درایتم آفرین گفتم. شب با سرور راجع به مهد پارسا حرف زدم و اینکه خیلی کارش خوبه و تمیزه و مدیرش بی نظیره که یه دفعه شوخیش گل کرد و با لهجه اصفهانی گفت مدیرش رو که نگو چه مدیریس . من زن به این خوشگلی و آ با نمکی ندیدم!نتیجه شوخی این بود که صبح در جواب پیشنهاد داوطلبانه اش برای بردن پارسا جواب دادم نه بابا تو دیرت میشه من خودم میبرمش. بعدشم تا خود مهد کلی تو دلم به مردا و نسلشون و جنسشون بد و بیراه گفتم.دیشب سرور داشت راجع به نمیدونم چی چی با برادرم حرف میزد که جمله این زنها فکر میکنن خیلی زرنگ و مکارن رو که شنیدم گوشم رو تیز کردم و شنیدم میگه مثلا همین خواهرت.میخواست زبلی کنه من رو مجبور کنه صبحها پارسا رو ببرم مهد ولی با یه پولیتیک ساده همه نقشه هاش نقش بر آب شد.لازم نبود بقیه اش رو گوش کنم تا بفهمم چه رو دستی خوردم.سرور اصلا مدیر مهد رو ندیده چون همیشه بچه ها رو مستخدم مهد تحویل میگیره.
|
|
|||
|
March 2003
|
||||
|
|
||||