این ملت حالشون خرابه اساسی. فقط نمیدونم چرا این حال خرابها همش سر راه من سبز میشن که خودم از همشون حالم خرابتره.
پارسا که از بدو بدو خسته شد رفتیم کنار دوتا خانم روی یکی از صندلیهای پارک نشستیم. من که رسیدم خانم میانسال به خانم جوون گفت وقتی مثل من چهل و هشت سالت بشه دیگه واسه این چیزا ماتم نمیگیری. بعد ادامه داد من شوهرم دندون پزشکه . با بهترین دوستم که هنوزم بهترین دوستمه ریخته رو هم. یه دم مطبه . تازه گاهی یه شوخیهایی هم راجع به شوهرم باهام میکنه. من اصلا نگران نیستم چون میدونم قصد به هم زدن زندگی منو نداره. میخواد یه حالی بکنه بره!!! شوهر خودش تو وزارت راهه. مرض نداره شوهر خودشو که وضعش ده برابر بهتر از شوهر منه ول کنه. حالا اگه یه دختر جوون پاپتی بود پدر هردوشون رو درمیاوردم. برگشتم خانمه رو نگاه کردم که مطمئن شم حالش خوبه داره اینارو میگه که دیدم ظاهرا حالش از منم بهتره.
برای من که هر نوع مونثی اعم از حقیقی و مجازی از بغل شوهرم رد شه دوروز پس میافتم تصور اینکه بهترین دوستم بشه رفیق شوهرم غیر ممکنه چه برسه که به این راحتی هم راجع بهش حرف بزنم.