روزی که تصمیم گرفتم پارسا رو بذارم مهد فکر کردم اولین قدم رو برداشتم که دوباره زندگیم نرمال بشه. مخصوصا که همسایه عزیزم مرتب تشویقم میکرد و برای اثبات فواید مهد بارها تکرار کرد که روز اولی که خشایار رفت مهد من دوتا قابلمه دلمه برگ مو پیچیدم !
دو سه روز اول که هیچ کاری نکردم و فقط پشت پنجره ایستادم (پنجره اتاق پارسا به حیاط مهد باز میشه ) فکر کردم به دلیل اینه که هنوز به نبودنش عادت نکردم ولی الان که تقریبا ده روز گذشته و من هنوز پشت پنجره ام و منتظر ساعتی که باید برم دنبالش کم کم نگران میشم که نکنه رخوت زندگیم فقط به خاطر پارسا نیست.
میترسم از حس پرنده ای که دل به قفسش بسته.