Monday, May 23, 2005

 

دیدن بعضی وقتا دو ساعته دارین یه آهنگی رو که اصلا دوست ندارین تو دلتون میخونین و حالیتون نیست؟ یا یه زمان طولانی تلویزیون داره روضه پخش میکنه و شما یه دفعه میفهمین چرا دوساعته اعصابتون خرده؟ منم تازه همین چند روز پیش بود که فهمیدم سی ساله با مورچه ها مسئله دارم( اگه مامانم اینجا بود فوری اضافه میکرد با مورچه ها هم مسئله داری).
تا قبل از ازدواج که لونه هاشون رو پر غذا میکردم و همه میگفتن آخی چه مهربونه. این عادت یه روز ناغافل سرکوب شد. اونروز که مادر سرور آخر فقاهت رو نثار اند بلاهت کرد و برای ادب کردنم اسپری رو خالی کرد تو لونه. بعد از ازدواج که تو خونه خودمون مورچه دیدم درگیریم شروع شد. لونه اشون توی دیوار زیر درگاه دستشویی بود (ببخشید اگه آدرس سر راست نیست) .یعنی از یه طرف به دستشویی راه داشتن از یه طرفم نزدیک آشپزخونه بودن. خوب این دوتا جا هم که حیاتین. از این باید رفت اون تو از اون باید اومد این تو. اون اولا روی پنجه هام راه میرفتم و با دقت رو زمین رو نگاه میکردم که لهشون نکنم. پدرم در میومد هر روز ولی چاره نبود. قسمت سختش وقتی بود که سرور میومد خونه. آخ اخ از اونور نرو. وای لهش کردی. چند دفعه بگم اگه چیزی می خوای بگو من برات بیارم. وای چقدر میری دستشویی. چقدر آب می خوری.
تو دستشویی هم گلاب به روی همه وضع بهتر نبود. گاهی رو لنگه پا نشستن و آب کم ریختن و با دستمال مورچه های خیس رو نجات دادن از فعالیتهای روزانه بود. وقتی اومدیم این خونه و پارسا راه افتاده بود و سرور هم دیگه به حرفم گوش نمیداد مجبور شدم دنبال چاره بگردم. رفتم سراغ همسایه نازنینم. جواب سوالم نعنا بود و جاروی هر روزه . یه مشت نعنا ریختم و سه روز بعد دیگه مورچه ها نبودن.
یه مدتی خلاص بودیم تا اینکه دوباره مورچه ها اومدن . اینبار انگار واکسینه هم شده اند. هرچی نعنا میریزم نمیرن . وقتی یه مورچه ای زیر پا میمونه و دست و پاش له میشه و نمیمیره برام وقت سوگواریه چون نمیدونم باهاش چیکار کنم. نمیدونم اجازه دارم بکشمش یا باید ولش کنم درد بکشه. قبلا راجع به اسبها شنیده بودم که اگه پاشون یه چیزی بشه میکشنشون و منم رو همین حساب اینجور مورچه ها رو می کشتم ولی چند وقت پیش تو یه برنامه اسبی رو نشون میداد که به پاش ماشین زده بود و نکشتنش .اومدن باند بستن و بردن. از اون به بعد منم نمیتونم مورچه های مجروح رو بکشم . بنابراین مورچه ها همچنان دارن تو خونه و ذهن من جولان میدن و کاری نمیتونم بکنم.
خیلی مسخره است که آدم زندگیش رو هوا باشه و اینقدر به مورچه ها فکر کنه؟

 

 

 

   
 

HOME 

ARCHIVES

March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
June 2005
July 2005
August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006
August 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
September 2007
October 2007
December 2007
January 2008
February 2008
March 2008
April 2008
May 2008
June 2008
December 2008
March 2009
April 2009
March 2010
April 2010
May 2010
July 2010
September 2010
November 2010