دیدن بعضی وقتا دو ساعته دارین یه آهنگی رو که اصلا دوست ندارین تو دلتون میخونین و حالیتون نیست؟ یا یه زمان طولانی تلویزیون داره روضه پخش میکنه و شما یه دفعه میفهمین چرا دوساعته اعصابتون خرده؟ منم تازه همین چند روز پیش بود که فهمیدم سی ساله با مورچه ها مسئله دارم( اگه مامانم اینجا بود فوری اضافه میکرد با مورچه ها هم مسئله داری).
تا قبل از ازدواج که لونه هاشون رو پر غذا میکردم و همه میگفتن آخی چه مهربونه. این عادت یه روز ناغافل سرکوب شد. اونروز که مادر سرور آخر فقاهت رو نثار اند بلاهت کرد و برای ادب کردنم اسپری رو خالی کرد تو لونه. بعد از ازدواج که تو خونه خودمون مورچه دیدم درگیریم شروع شد. لونه اشون توی دیوار زیر درگاه دستشویی بود (ببخشید اگه آدرس سر راست نیست) .یعنی از یه طرف به دستشویی راه داشتن از یه طرفم نزدیک آشپزخونه بودن. خوب این دوتا جا هم که حیاتین. از این باید رفت اون تو از اون باید اومد این تو. اون اولا روی پنجه هام راه میرفتم و با دقت رو زمین رو نگاه میکردم که لهشون نکنم. پدرم در میومد هر روز ولی چاره نبود. قسمت سختش وقتی بود که سرور میومد خونه. آخ اخ از اونور نرو. وای لهش کردی. چند دفعه بگم اگه چیزی می خوای بگو من برات بیارم. وای چقدر میری دستشویی. چقدر آب می خوری.
تو دستشویی هم گلاب به روی همه وضع بهتر نبود. گاهی رو لنگه پا نشستن و آب کم ریختن و با دستمال مورچه های خیس رو نجات دادن از فعالیتهای روزانه بود. وقتی اومدیم این خونه و پارسا راه افتاده بود و سرور هم دیگه به حرفم گوش نمیداد مجبور شدم دنبال چاره بگردم. رفتم سراغ همسایه نازنینم. جواب سوالم نعنا بود و جاروی هر روزه . یه مشت نعنا ریختم و سه روز بعد دیگه مورچه ها نبودن.
یه مدتی خلاص بودیم تا اینکه دوباره مورچه ها اومدن . اینبار انگار واکسینه هم شده اند. هرچی نعنا میریزم نمیرن . وقتی یه مورچه ای زیر پا میمونه و دست و پاش له میشه و نمیمیره برام وقت سوگواریه چون نمیدونم باهاش چیکار کنم. نمیدونم اجازه دارم بکشمش یا باید ولش کنم درد بکشه. قبلا راجع به اسبها شنیده بودم که اگه پاشون یه چیزی بشه میکشنشون و منم رو همین حساب اینجور مورچه ها رو می کشتم ولی چند وقت پیش تو یه برنامه اسبی رو نشون میداد که به پاش ماشین زده بود و نکشتنش .اومدن باند بستن و بردن. از اون به بعد منم نمیتونم مورچه های مجروح رو بکشم . بنابراین مورچه ها همچنان دارن تو خونه و ذهن من جولان میدن و کاری نمیتونم بکنم.
خیلی مسخره است که آدم زندگیش رو هوا باشه و اینقدر به مورچه ها فکر کنه؟