یه روز عصر داری با شوهرت توی یه خیابون خلوت قدم میزنی و حس میکنی یک کم از تلخی روزهای اخیر کم شده که یه زنی از دور بهتون نزدیک میشه و زل میزنه تو چشم شوهرت و حداقل به اندازه بیست ثانیه با سماجت وراندازش میکنه و حتی یه نگاه هم به تو نمیکنه که خودتم باورت بشه اصلا انگار تو در کنار این مرد نیستی.
اینجور موقعها میتونی به روی خودت نیاری و تو دلت بگی لابد اشتباه گرفته یا میشه با کمال سعه صدر بگی خوب اشکال نداره لابد به نظرش مرد خوشتیپی اومده دلش خواسته نگاش کنه. یا میشه به خانمه یه چیزی بگی که دلت خنک شه.
یه راه دیگه هم هست. هرچی فریاد داری سر شوهرت بکشی و حالش رو بگیری . هر کدوم از این کارها رو بکنی غائله ختم میشه ولی حس حقارتی که در برابر اینجور زنها بهت دست میده همیشه یادت میمونه.