مولانا تو دفتر دوم حکایت درویشی رو میگه که شب به همراه خرش خسته و گرسنه به جمع قلندران وارد میشه. قلندران جایی رو براش مهیا می کنن و کبابی رو تدارک می بینن و بعد از شام هم پایکوبی و سماعی راه میندازن با شعری که ترجیع بندش خر برفت و خر برفت بود.درویش هم با طرب و حرارت زیاد با قلندران هم آوا شده بود و محکمتراز بقیه فریاد خر برفت سر داده بود.صبح که درویش به قصد ادامه راه دنبال خرش می گرده میفهمه که خری که دیشب کباب شده و رفته خر خودش بوده.
دیشب عروسی دعوت بودیم.یه کار جدیدی (البته برای من) که گروه به قول خودشون ارکستر انجام داد این بود که یه آهنگی رو می خوند و ترجیع بندش عروس پر , داماد پر بود . بعد توی تکرار به جای عروس و داماد اسم دختر و پسرای مجرد رو میاورد و می گفت پر.یعنی امیدواریم اینها هم ازدواج کنن. بعد تا اسمو می گفت صاحب اسم باید میامد وسط دوتا قر میداد و ملت هم با هیجان اسمش رو تکرار می کردن.چند تا اسم که خونده شد یه دفعه من اسممو شنیدم .منتظرشدم ببینم کدوم یک از دخترا هم اسم منه ولی هیچ کس وسط نیامد. چشمم که به داماد افتاد و ادا و اطوارش رو دیدم فهمیدم که نه بابا انگار با منن. متعجب از اینکه چرا منو صدا کردن مجبور شدم برم وسط . مگه میشه با یه بچه ای که دامنتو ول نمیکنه و یه مردی که مدام دستتو چسبیده کسی فکر کنه مجردی؟ همینجور که داشتم ورجه ورجه می کردم چشمم افتاد به سرور که تو جمع ایستاده بود و با کمال هیجان و شور همراه با بقیه می خوند پانی پر , پانی پر!!!
با این حساب عذر بقیه کاملا موجه شد و منم بدون عذاب وجدان یه دلی از عزا درآوردم.