یه استادی داشتیم که یه روز سر کلاس تاریخ ادبیات بی مقدمه گفت میدونین چرا اینهمه راجع به ترکها و شمالیا جوک می سازن؟برای اینکه ما یعنی ما و ترکها بودیم که این مملکت رو نجات دادیم. هر وقت احتمال تجاوز بیگانه بود غیرت ما از مملکت و ناموس ملت دفاع می کرد. اونروز سر کلاس که کسی دنباله بحث رو نگرفت چون به قول یکی از پسرای همکلاسی وقتی چهار پنجم کلاس شمالین ممکنه مورد اصابت تیر غیرت قرار بگیریم و گرفتار بشیم. ولی بعد از کلاس چون موضوعش جالب بود کلی بهش فکر کردم. در مورد ترکها یه چیزای یادم اومد ولی در مورد شمالیها هیچی. سعی کردم به کتابای تاریخم فکر کنم ولی جز عکس ناپلئون که دستش توی کتش بود چیزی یادم نیومد . از یکی دو تا شمالی هم پرسیدم کمکی نکردن . سر خاکجای مرحوم میرزا کوچک خان هم رفتم هی روی سنگش رو خوندم بازم چیزی دستگیرم نشد. آخرشم به این نتیجه رسیدم که این قضیه جزو علوم لدنیه و چون استاد گفته باید در بست قبولش کرد. تا اینکه چند شب پیش که خونه یکی از دوستای قدیمی مهمون بودیم دوباره یاد این قضیه افتادم.
این دوست قدیمی از اون آدمایی بود که وقتی هفده هجده سالم شد شروع کرد به ابراز علاقه برای ازدواج من و برادرش ولی از اونجایی که سن برادرش تقریبا زیاد بود ازدواجمون سر نگرفت و بعدش اون رفت خارج و ازدواج کرد و بدبخت شد منم موندم اینجا و افتخار آشنایی با سرور رو پیدا کردم و خوشبخت شدم.
چند شب پیش شنیدیم که برگشته و دلش می خواد دوستای قدیمی از جمله منو ببینه. اولش به خوبی و خوشی گذشت ولی بعد طرف در مورد گرفتاریها و بلاهایی که زنش سرش درآورده و آخرشم جدا شده و بچه رو هم گرفته چنان داد سخن داد که من تا آخر مهمونی هی عذاب وجدان داشتم و خودمو قایم می کردم . انگار تمام این بدبختیا تقصیر منه. این حس مسخره خودم یه طرف ترس از اینکه نکنه سرور هم حساس بشه و یه جورایی عکس العمل نشون بده هم یه طرف. مدام می چسبیدم بهش و باهاش حرف میزدم که مبادا فکر کنه نعوذ بالله خاک به دهنم چیزی از علاقه قدیم به جا مونده باشه. شام که خوردیم من پیش یکی از مهمونا نشستم دوتا کلمه حرف بزنم که سرور با چشم و ابرو صدام کرد. گفتم ای داد بیداد حتما طرفیه چیزی گفته یا کاری کرده که سرور دلخور شده و الان می خواد گیر بده. وقتی اومدم پیشش گفت تو واقعا عجب آدمی هستی .قبل از شام که همش پیش من بودی الانم که رفتی پیش این خانمه پس کی میری پهلوی این بدبخت یه ذره باهاش حرف بزنی ؟ نمیبینی چه با حسرت نگات می کنه؟!
من عاشق این عروسک چرام.مخصوصا وقتی میخونه بابا تو دیگه کی هستی.