Friday, February 25, 2005

 

یه استادی داشتیم که یه روز سر کلاس تاریخ ادبیات بی مقدمه گفت میدونین چرا اینهمه راجع به ترکها و شمالیا جوک می سازن؟برای اینکه ما یعنی ما و ترکها بودیم که این مملکت رو نجات دادیم. هر وقت احتمال تجاوز بیگانه بود غیرت ما از مملکت و ناموس ملت دفاع می کرد. اونروز سر کلاس که کسی دنباله بحث رو نگرفت چون به قول یکی از پسرای همکلاسی وقتی چهار پنجم کلاس شمالین ممکنه مورد اصابت تیر غیرت قرار بگیریم و گرفتار بشیم. ولی بعد از کلاس چون موضوعش جالب بود کلی بهش فکر کردم. در مورد ترکها یه چیزای یادم اومد ولی در مورد شمالیها هیچی. سعی کردم به کتابای تاریخم فکر کنم ولی جز عکس ناپلئون که دستش توی کتش بود چیزی یادم نیومد . از یکی دو تا شمالی هم پرسیدم کمکی نکردن . سر خاکجای مرحوم میرزا کوچک خان هم رفتم هی روی سنگش رو خوندم بازم چیزی دستگیرم نشد. آخرشم به این نتیجه رسیدم که این قضیه جزو علوم لدنیه و چون استاد گفته باید در بست قبولش کرد. تا اینکه چند شب پیش که خونه یکی از دوستای قدیمی مهمون بودیم دوباره یاد این قضیه افتادم.
این دوست قدیمی از اون آدمایی بود که وقتی هفده هجده سالم شد شروع کرد به ابراز علاقه برای ازدواج من و برادرش ولی از اونجایی که سن برادرش تقریبا زیاد بود ازدواجمون سر نگرفت و بعدش اون رفت خارج و ازدواج کرد و بدبخت شد منم موندم اینجا و افتخار آشنایی با سرور رو پیدا کردم و خوشبخت شدم.
چند شب پیش شنیدیم که برگشته و دلش می خواد دوستای قدیمی از جمله منو ببینه. اولش به خوبی و خوشی گذشت ولی بعد طرف در مورد گرفتاریها و بلاهایی که زنش سرش درآورده و آخرشم جدا شده و بچه رو هم گرفته چنان داد سخن داد که من تا آخر مهمونی هی عذاب وجدان داشتم و خودمو قایم می کردم . انگار تمام این بدبختیا تقصیر منه. این حس مسخره خودم یه طرف ترس از اینکه نکنه سرور هم حساس بشه و یه جورایی عکس العمل نشون بده هم یه طرف. مدام می چسبیدم بهش و باهاش حرف میزدم که مبادا فکر کنه نعوذ بالله خاک به دهنم چیزی از علاقه قدیم به جا مونده باشه. شام که خوردیم من پیش یکی از مهمونا نشستم دوتا کلمه حرف بزنم که سرور با چشم و ابرو صدام کرد. گفتم ای داد بیداد حتما طرفیه چیزی گفته یا کاری کرده که سرور دلخور شده و الان می خواد گیر بده. وقتی اومدم پیشش گفت تو واقعا عجب آدمی هستی .قبل از شام که همش پیش من بودی الانم که رفتی پیش این خانمه پس کی میری پهلوی این بدبخت یه ذره باهاش حرف بزنی ؟ نمیبینی چه با حسرت نگات می کنه؟!
من عاشق این عروسک چرام.مخصوصا وقتی میخونه بابا تو دیگه کی هستی.

 

 

 

   
 

HOME 

ARCHIVES

March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
June 2005
July 2005
August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006
August 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
September 2007
October 2007
December 2007
January 2008
February 2008
March 2008
April 2008
May 2008
June 2008
December 2008
March 2009
April 2009
March 2010
April 2010
May 2010
July 2010
September 2010
November 2010