Monday, February 21, 2005

 

نزدیک ظهر بود که دیگه نق نق پارسا کلافه ام کرد. از وقتی پسر همسایه رو دیده که زنجیر دستش میگیره هی میگه بریم انجیر! ببینیم .به سرور گفتم میشه ببریش بیرون یه دور بزنه؟ همچین گفت من؟ که انگار گفته بودم آدم بکشه.ناچار لباس پوشیدم و بردمش.جلوی یه خونه ای شلوغ بود و معلوم بود دارن مراسم رو شروع می کنن. چند دقیقه ای که گذشت یه پژو و به دنبالش یه وانت پر از آدم اومد و بعدشم یه وانت با یه گوساله ای که می گفتن گوساله است ولی قطعا یه ماه دیگه میشد بهش گفت گاو. از پژو چهار پنج تا پسر قلتشن یا به عبارت بهتر غول تشن پیاده شدن و یکیشون آماده شد که علم و کتل رو بلند کنه. همچین که علم رو بلند کرد و بقیه ولش کردن نتونست تحمل کنه و علم به طرف دیوارا که کنارش پر از زن و بچه های کوچولو بود خم شد که اگه دو ثانیه دیر تر می گرفتنش یه اتفاق وحشتناک میافتاد. نیمساعتی که از مراسم گذشت پنج تا مرد گوساله رو آوردن و خوابوندن که سرشو ببرن. من پارسا رو بغل کردم که بیام خونه که از پشت صدای جیغ و داد مردم بلند شد. گویا گوساله از دستشون در رفته بود و یه دختر بچه رو پرت کرده بود. دیگه نمیتونستم بمونم مخصوصا اینکه سوالهای پارسا هم داشت دیوونه ام می کرد. مامان چرا اقا کفش نداره.مامان چرا اقا انجیر میزنه.چرا اقا رو زمین خوابیده . چرا خاک میریزه سرش . چرا گاو اومد . هر چی هم فکر میکردم هیچی نمیتونستم بگم چون خودمم خیلیاشو نمیدونستم. منم هنوز نفهمیدم چرا این علم (مطمئن نیستم اسمش همین باشه) به این سنگینی رو یه نفر باید بلند کنه یا نمیدونم چرا گاوه رو باید جلوی چشم این همه بچه وسط خیابون بکشن یا چرا بعضی از زنها دستشونو می کردن تو خون گاوه و میمالیدن به پیشونی بچه هاشون یا اینکه چه جوری میشه به قول خانمه امام حسین نگهدار همه بچه ها باشه.
تو راه برگشت دوباره تمام اضطراب عالم اومد سراغم. کجا بفرستم بچه امو که مطمئن باشم برمیگرده؟ با خودمم که باشه اینجوریه چه برسه تنها . میگن به چند تا بچه تو فلان مهد تجاوز شده. میگن بچه ها رفتن مدرسه و تو آتش سوختن. می گن رفتن اردو غرق شدن. می گن توی پارک دزدیدنشون .می گن از چرخ و فلک پرت شدن. میگن تو مهمونی اکس خوردن مردن. میگن تو جاده تصادف کردن. می گن موقع برف بازی ریه اشون پاره شده . میگن اومدن فشفشه هوا کنن استاندارد نبوده سوختن. میگن تو خونه نگهش داشتن هزار جور مشکل دیگه پیدا کرده.
یاد بچگیم و کلک مامانم میافتم که کلی طول کشید قضیه اشو بفهمم. یه دوستی داشتم که دو سال از خودم بزرگتر بود. هر وقت به مامانم می گفتم برم فلان جا و یا فلان کارو بکنم می گفت هر وقت قد سارا شدی خوب معلوم بود که من هیچوقت به سارا نمیرسیدم. بعدشم که سارا تموم شد می گفت هر وقت دانشجو شدی . اونم از دستشون در رفت . اگه تهران بودم که حتما وعده میدادن هر وقت ازدواج کردی. بعدشم که حسابم با کرام الکاتبین بود حتما میگفتن هر وقت مردی .نمیدونم چی میشه . نمیدونم به کی بسپارمش . به خدا؟ مگه بچه ای هست که مامانش هر شب به خدا نسپاردش؟ هیچ کاری از دستم بر نمیاد . هر روز کلی بهش فکر میکنم و سعی میکنم قوی باشم که پسرم هم قوی بار بیاد ولی شب بازم میشم همون مامان ترسوی هراسون که فقط بلده دعا کنه.

 

 

 

   
 

HOME 

ARCHIVES

March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
June 2005
July 2005
August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006
August 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
September 2007
October 2007
December 2007
January 2008
February 2008
March 2008
April 2008
May 2008
June 2008
December 2008
March 2009
April 2009
March 2010
April 2010
May 2010
July 2010
September 2010
November 2010