|
|
||||
|
|
||||
|
نزدیک ظهر بود که دیگه نق نق پارسا کلافه ام کرد. از وقتی پسر همسایه رو دیده که زنجیر دستش میگیره هی میگه بریم انجیر! ببینیم .به سرور گفتم میشه ببریش بیرون یه دور بزنه؟ همچین گفت من؟ که انگار گفته بودم آدم بکشه.ناچار لباس پوشیدم و بردمش.جلوی یه خونه ای شلوغ بود و معلوم بود دارن مراسم رو شروع می کنن. چند دقیقه ای که گذشت یه پژو و به دنبالش یه وانت پر از آدم اومد و بعدشم یه وانت با یه گوساله ای که می گفتن گوساله است ولی قطعا یه ماه دیگه میشد بهش گفت گاو. از پژو چهار پنج تا پسر قلتشن یا به عبارت بهتر غول تشن پیاده شدن و یکیشون آماده شد که علم و کتل رو بلند کنه. همچین که علم رو بلند کرد و بقیه ولش کردن نتونست تحمل کنه و علم به طرف دیوارا که کنارش پر از زن و بچه های کوچولو بود خم شد که اگه دو ثانیه دیر تر می گرفتنش یه اتفاق وحشتناک میافتاد. نیمساعتی که از مراسم گذشت پنج تا مرد گوساله رو آوردن و خوابوندن که سرشو ببرن. من پارسا رو بغل کردم که بیام خونه که از پشت صدای جیغ و داد مردم بلند شد. گویا گوساله از دستشون در رفته بود و یه دختر بچه رو پرت کرده بود. دیگه نمیتونستم بمونم مخصوصا اینکه سوالهای پارسا هم داشت دیوونه ام می کرد. مامان چرا اقا کفش نداره.مامان چرا اقا انجیر میزنه.چرا اقا رو زمین خوابیده . چرا خاک میریزه سرش . چرا گاو اومد . هر چی هم فکر میکردم هیچی نمیتونستم بگم چون خودمم خیلیاشو نمیدونستم. منم هنوز نفهمیدم چرا این علم (مطمئن نیستم اسمش همین باشه) به این سنگینی رو یه نفر باید بلند کنه یا نمیدونم چرا گاوه رو باید جلوی چشم این همه بچه وسط خیابون بکشن یا چرا بعضی از زنها دستشونو می کردن تو خون گاوه و میمالیدن به پیشونی بچه هاشون یا اینکه چه جوری میشه به قول خانمه امام حسین نگهدار همه بچه ها باشه.
|
|
|||
|
March 2003
|
||||
|
|
||||