Thursday, October 28, 2004

 

چون سرور گرامي چند وقته مي گه زن خوبي شده ام و بهم گير نميده منم مجبورم يكي رو پيدا كنم راجع بهش بنويسم .
طبقه بالاي مايه زن و شوهر جوون زندگي مي كنن كه البته دو سه ماهه كه اومده اند توي اين ساختمون و هنوز خيلي با اهالي صميمي نشده اند و با ما هم به خاطر پارسا كه هي قربون صدقه اش مي رن يه سلام وعليكي مي كنن. تقريبا بيست روز پيش بود كه همين خانم همسايه يه ظرف بزرگ آش براي ما فرستاد. كاسه زيادي بزرگ بود و به علاوه هر چي نگاه كردم نديدم براي كس ديگه اي هم آش ببره. به هرحال كلي ذوق كردم و با پسره نشستيم كه يه دل سير آش بخوريم ولي كاش دلمون رو اينقدر صابون نزده بوديم.آشش به قدري تند بود كه محال بود كسي يه قاشقش رو هم بتونه بخوره. خلاصه مجبور شدم همشو بريزم دور. ظرفش رو هم پر شكلات كردم و فرداش با شش تا دروغ گنده راجع به خوشمزگي آش فرستادم براشون.
مشكل تازه از اينجا شروع شد كه از اون به بعد تقريبا يك روز در ميون اين همسايه در مي زد و براي ما يه چيزي مياورد. چيزايي رو هم كه مياورد عجيب بود.يه روز آش تند , يه روز تخمه كدوي بو نداده , يه روز يه كاسه خورشت كرفس , يه روز يه كيسه كنجد و شاهكار ديروزش يه نصفه نون شير مال بود با يه مشت شكلات. گذشته از اينكه تعجب مي كردم چرا اين چيزاي مسخره رو براي ما ( فقط براي ما) مي فرسته مشكل اين بود كه هيچ كدومشو نمي تونستيم بخوريم و مي ريختيم دور و هر دفعه هم بايد كلي چيز تو بشقابشون مي ذاشتيم كه براشون بفرستيم.
يكي دو بار به شوخي بهش گفتم تو رو خدا اينقدر خاله بازي در نيار .زحمتت مي شه براي ما اينقدر چيز مي فرستي ولي متوجه نشد و باز مياورد.يه بارم براي اينكه خلاص شم گفتم تو دستپختت خيلي خوبه و من چون بلد نيستم مثل تو غذاهاي خوشمزه درست كنم هي شرمنده ات مي شم ديگه برام غذا نده ولي خيلي هم هم خوشحال شد و گفت آره همه مي گن دستپختم خيلي خوبه و زحمتي نيست.
ديروز كه نون شيرمال رو آورد ديگه كلافه شدم . بهش گفتم آخه اينا چيه مياري من تا حالا نديدم كسي نون شيرمال جايي ببره.بعد خنديد و گفت آخه صبح دستم ديدي گفتم شايد دلت بخواد.منم خنديدم و گفتم مگه بچه ام كه هر كي هر چي دستش باشه دلم بخواد كه يه دفعه گفت تو كه نه اوني كه تو دلته شايد بخواد. ديگه دهنم باز مونده بود .تا اومدم حرف بزنم ادامه داد توي جلسه ساختمون از يكي از همسايه ها شنيده كه خانم فلاني حامله است. تازه قضيه رو فهميدم. خنديدم و بهش گفتم بابا خانم فلاني كه من نيستم اونا طبقه اولن.
قيافه اش ديدني بود .احتمالا" تو دلش به خودش كلي بد و بيراه گفته كه اينهمه زحمت بيخودي كشيده . ولي با اين حال خودشو نگه داشت و گفت فرقي نمي كنه .مهم اينه كه آدم براي همسايه ها گاهي يه چيزايي بفرسته.
و بدين ترتيب فرجي شد كه من از دست خوراكيهاي عجيب همسايه خلاص بشم.

Monday, October 25, 2004

 

تو يه موقعيتهايي كه قرار مي گيرم واقعا نميدونم بايد چيكار كنم .يعني سابقه اي در مواجه شدن باهاشون نداشتم و نميدونم بايد چه جوري باهاشون كنار بيام.يكي از اين معضلات پسر شش ساله همسايه است. اگه نخوام حاشيه برم اصل قضيه اينه كه اين بچه هر وقت مياد خونه ما گرسنه است. به طرز وحشتناكي گرسنه است.اون اولا كه ميامد مي گفت خاله اينا چيه بالاي يخچال؟‌و من چون مي دونستم منظورش چيه يكي از بيسكوييتها رو بهش ميدادم كه بخوره.بعد رسيد به اونجا كه با مامانش هم كه ميامد مي گفت من خيلي گشنمه خاله چي داري بخورم؟ مامانش اول چشم و ابرو ميامد و مي گفت الان ميريم خونه بهت يه چيزي مي دم بخوري. بچه مي گفت چي و وقتي مادر مثل هميشه مي گفت ساقه طلايي جيغ مي زد و مي گفت دوست ندارم از بيسكوييتهاي خاله مي خوام و مادر براي اينكه خفه اش كنه مي گفت ميريم برات يه دونه مي خرم و واقعا يه دونه مي خريد.بيسكوييتي كه پنجاه تومن بيشتر قيمت نداره.بعد تقريبا هرروز صداي گريه بچه از خونشون ميامد و جمله چرا خاله اينا چيزاي خوشمزه دارن و ما نداريم.
تا اينجاش آزار دهنده نبود ولي ديگه امروز كاسه صبرم لبريز شد و نتونستم تحملش كنم. ساعت حدود سه بود كه خانم همسايه با پسرش اومدن خونه ما. مادر روزه بود و چون به هر حال فكش بايد مي جنبيد يه بند حرف ميزد.پسر اومد طرف من و گفت خاله تو اون جعبه چيه؟گفتم زولبيا باميه است اگه دوست داري بخور. جعبه رو گذاشت جلوش و شروع كرد به خوردن. معلوم بود گرسنه است.مادرش وسط حرفاش بهش گفت واي مادر بسه ديگه .تو برو من برو كردي؟ببخشيد تو رو خدا ما زولبيا باميه نمي گيريم چون خشايار خارش مي گيره.گفتم آره ديگه اشكال نداره حالا اينجا چند تا بخوره.
نيمساعتي كه گذشت پسره منو از اتاق پارسا صدا كرد و گفت خاله به مامانم نگي ها. از من بپرس شير و بيسكوييت مي خورم بعد برام بيار.همين كارو كردم و باز مادر گفت ببخشيد ها تو خونه ساقه طلايي داريم نمي خوره.اونو كه خورد رفت ظرف شكلات رو برداشت و يه مشت شكلات ريخت تو جيبش و گفت براي پارسا مي برم.مادر فقط گفت خشايار .دوباره از اتاق اومد بيرون و به من كه داشتم به پارسا آب ميدادم گفت خاله يه موز ميدي بخورم؟ و من همچنان كه داشتم عصبي مي شدم اطاعت كردم.مادر توضيح داد خيلي وقته ميدون نرفتم .ايندفعه برم موز مي گيرم.ده دقيقه بعد پسر گفت خاله انار داشتين تو يخچال من ديدم.و مادر باز توضيح داد اناراي اينجا خوب نيست مهدي مي خواد بره ساوه انار بياره.
مادر كه رفت خونه پسر گفت خاله نزديك افطاره ؟ گفتم آره وگفت پس من اينجا مي خوام افطار كنم .ديگه نتونستم طاقت بيارم و گفتم خاله هر كي بايد خونه خودشون افطار كنه و فرستادمش رفت.
عصباني نبودم به خاطر يه بيسكوييت و دوتا شكلات. عصباني بودم از اينهمه نكبتي كه يقه آدما رو مي گيره و نمي فهمن تا كجا توي لجنن.وقتي به اين فكر مي كنم كه گرونترين ماشين پاركينگ مال باباي اين بچه است عصباني مي شم. وقتي مامانش از ويلاي شمالشون كه تو بهترين جاي كلاردشته مي گه عصباني مي شم.وقتي كه مي خوان به زور به همسايه ها بقبولونن كه در پارگينگ به قول خودشون بايد رموت! كنترل باشه عصباني مي شم.
كاش گرسنگي بچه به همينا ختم مي شد.گرسنگي روحيش بدتره. يك سال پيش كه من سري كامل كارتونهاي تام و جري رو براي پارسا خريدم به خانم همسايه گفتم كه اگر مي خواد براي اون هم بگيرم و گفت نه ! چون خشايار بچه بود زياد اين كارتون رو ديده وحشي شده . تو هم نذار بچه ات ببينه.فرداي همون روز در زدو گفت مي شه يكي از كارتونها رو بدي خشايار ببينه؟ كار ما تا يكماه اين بود كه كارتونها رو بديم طرف ببينه و دوباره از اول .مامانش در مي زد و مي گفت ببخشيد شما شدين ويديو كلوپ! بعد از يكماه خسته شدم و بهش گفتم سي دي بگيره براش رايت كنم. چون چندماهي گذشت و نگرفت خودمون براش سي دي گرفتيم و رايت كرديم.بعد من سري كامل كتاباي مي مي ني رو براي پارسا گرفتم. دوباره هر روز در ما زده مي شد و كتاب قرض گرفته مي شد.اين بار هم بهش گفتم بيا يه روز بريم براش بخر .قبول كرد ولي همچنان من منتظر اون روز هستم و چون خسته شدم احتمالا براي روز تولد پسره كه چند روز ديگه است مي رم و كتابها رو مي خرم.
اينه كه نميدونم بايد چيكار كنم.از يه طرف دلم براي بچه مي سوزه كه تو نكبتي كه مامان و باباش براش درست كردن داره بزرگ مي شه و فردا يه احمقي مي شه مثل اونا و از يه طرف هم نمي تونم اينقدر بزرگوار باشم كه همينجوري قبولشون كنم.احتمالا همين روزا يه جورايي به مادره مي پرم.

 

مثل هر شب از وبلاگ نوشي شروع كردم. به سطرهاي آخر كه رسيدم نتونستم خودمو نگه دارم و بلند خنديدم. حالا مگه ول مي كرد. خودم مونده بودم به چي مي خندم ولي تصور قيافه نوشي (البته تصوير ذهنيش چون تا حالا نديدمش) )بعد از ديدن مادر و بچه نميذاشت آروم بگيرم. نميدونم اصلا چرا مرضم گرفته بود هي برمي گشتم دوباره مي خوندم و دوباره هر هر كه يكدفعه صداي جير جير در اتاق خواب خفه ام كرد.يه لبخند پهن و مزورانه و دوتا جمله عاشقانه آماده كردم كه در صورت نياز از خودم دفاع كنم. سرور با قيافه آدماي عصباني اومد بالاي سرم (البته اصولا كارش بيخوده چون هيچوقت واقعا اساسي عصباني نمي شه و بالطبع منم هيچ وقت ازش نميترسم .ولي خوب اون اداي عصبانيت رو در مياره و منم اداي زني رو كه نگران عصبانيت طرفه).پرسيد مي شه بگي به چي اينقدر مي خندي ؟بعدشم نشست پيشم و گفت كه خوابش نميبره و منم لبخندو جمله هاي عاشقانه امو قورت دادم و به خوندنم ادامه دادم.
دو دقيقه اي كه گذشت گفت چيكار مي كي شبا؟ چي داره كه از خوابت مي زني ميري اينترنت؟
يه خرده حواسمو جمع كردم .فكر كردم شايد اينا مقدمه يه چيزيه. دوباره لبخندمو در آوردم و گفتم همينا ديگه عزيزم. وبلاگ بچه ها رو مي خونم سرم گرم مي شه انرژي مي گيرم و از اين چيزا.بعد سرور گفت آره مي دونم. پريشبا شك كردم بهت. ولي وقتي باكستو نگاه كردم ديدم نه خبري نيست يعني چيزي كه تو رو از ما دور كنه توش نيست.
اولين بار بود كه احساس كردم قلبم داره مياد تو دهنم يعني چي.چند ثانيه اي صبر كردم و بعد پرسيدم تو مگه پسورد منو بلدي ؟گفت پسورد نخواست .خودش خود به خود رفت تو باكست.
هر كار مي كردم چونه امو نميتونستم تكون بدم كه حرف بزنم. نه اينكه تو باكسم خبري باشه ولي تصور اينكه سرور رفته باشه اون تو داشت اشكمو در مياورد.نميدونم چند دقيقه بعدي چه طور گذشت فقط ديدم كه سرور بلند شد و گفت ميرم بخوابم.
ياد وقتي افتادم كه پونزده شونزده سالم بود. از اون سنهايي كه همه دفترچه خاطرات دارن.يه روز عصر كه رفتم توي اتاقم ديدم مامانم نشسته و داره دفتره رو مي خونه. فرداش صد دفعه از اول نوشته هامو خوندم كه به عمق فاجعه برسم و ببينم چقدر قضيه خطرناكه.آخه اون موقعها يه جور ديگه بود. اگه گناه كبيره مي كردي و با يه پسري دوست مي شدي فقط مي تونستي از دور ببينيش و نهايتا با هزار تا بدبختي يه نامه ازش بگيري.ننه باباتم كه مي فهميدن كلي براي از دست رفتنت غصه مي خوردن و فكر چاره بودن. ولي الان همون ننه بابا به تو كه با ديدن قيافه اجق وجق دوست دختر برادرت , كه با كمال سربلندي از جلوت رد ميشه و ميره توي اتاق داداشت و در رو هم تق مي بنده , چشمات چهارتا شده مي گن خيلي دختر ماهيه.نجيب و با شخصيت!
خلاصه تصميم گرفتم برم تو باكسم و ايندفعه يه جور ديگه نگاش كنم. وارد كه شدم ديدم تو باكسم هيچي نيست جز دو سه تا عكس و چند تا از اين مطلب بيمزه هايي كه هي اين و اون برات مي فرستن.اينجا بود كه تازه يادم افتاد چند شب پيش باكسمو مرتب كردم و ايميلهامو فرستادم توي فولدراشون.حس يه آدمي رو داشتم كه بعد از يه كابوس وحشتناك بيدار شده و با لذت مي فهمه خواب ديده.
حالا دارم همش به اين فكر مي كنم كه چقدر راحت در عرض چند دقيقه پايه هاي يه اعتماد محكم مي تونه بلرزه و از بين بره.الان نميتونم ديگه بگم يه جرياني از بيرون خونه ام داره مي گذره و من فقط دارم نگاهش مي كنم.نميتونم بگم فقط يه روياست كه نيمه شب به بعد مياد و تا نيمه شب بعد فراموش مي شه.الان به اين فكر مي كنم كه يه رويا هم مي تونه تهديدت كنه.

Saturday, October 16, 2004

 

مژده ! مژده ! مثل همه قضاياي اين مملكت قضيه سقف مهريه هم تكذيب شد. ترسيدن خاطر آقايون عزيز مكدر بشه .براي همين گفتن كه فقط در حد حرف بوده و به هيج وجه جنبه حقوقي نداره و به علاوه از خانمهاي عزيز هم به خاطر توهيني كه بهشون شده معذرت خواستن.
در ضمن به حال من هيچ فرقي نمي كنه.مهريه من يه دونه سكه است .اينو براي اون خانم با شخصيته مي گم و چون ممكنه سوال مقدر باشه همينجا مي نويسم.

 

اينم قسمت دومش كه خيلي بهتره.
نگاهي به داستان بيست و چهار ساعت از زندگي يك زن (قسمت دوم )
ما خواننده ها به اتكاى تجربه زيسته مى دانيم كه اين زن ميانه سال را زيبايى جوان بيست و دو ساله لهستانى الاصل به خود جلب كرده بود. زيبايى همچون مقوله هاى ديگر، در عرصه سخن فلسفى مى تواند خصلت ايدئولوژيك شود، يعنى زيبايى براى بعضى از مردم، تعيين كننده بود و نبود و ارزش همه چيز مى شود. هستى شناسى اينها، برمبناى «زيبايى» شكل مى گيرد، بى دليل نيست كه برخورد با همنوعان، چه ارباب رجوع اداره باشد يا مشترى بقالى و مسافر تاكسى و همكلاسى و غيره برمبناى «قيافه او» شكل مى گيرد. اين برخورد مطلوب به انسان زيبا، حتماً معادل هوى و هوس نيست، بلكه نتيجه عنصر نهادينه ترى است، عنصرى كه بسيارى از روانشناسان آن را جزء لاينفك وجود هر انسانى مى دانند: دوست داشتن زيبايى و به طور مشخص زيبايى انسان ها. به داستان برگرديم. جوان زيبا رو مى بازد و با وضعى آشفته سالن را ترك مى كند. زن چهل و دو ساله غريبه «نمى تواند» نسبت به او بى اعتنا باشد و «نگران نشود». دنبالش مى رود و او را از خودكشى نجات مى دهد و به هتل كوچكى مى برد.از نظر آنها زيبايى تنها عاملى است كه خود، بدون نياز به حركت، عامل ديگر را به حركت وامى دارد. به قول پاسكال «عشق نمى ورزند، مگر به آن كس كه او را زيبا ببينند.» به راوى گوش كنيم: «طى اين ده ساعت، تجربه اى كه از واقعيت به دست آورده بودم، بى نهايت بزرگ تر از تجربه اى بود كه قبلاً، چهل سال زندگى مبتذل بورژوايى برايم فراهم كرده بود.» با جوان به گردش دو نفره مى رود. مى فهمد كه او از خانواده هاى نجيب لهستانى الاصل اتريشى است و رشته علوم سياسى خوانده است. كم كم به قمار علاقه مند شده است و براى ارضاى اين علاقه، حتى دو قطعه جواهر از خاله پيرش مى دزدد. زن شيفته وار نگاهش مى كند:«من هيجان زده، سست و بى حال، تحت تاثير علاقه شخصى، گوش مى كردم، ولى حتى يك لحظه هم فكر نكردم از او عصبانى شوم، اگر ديشب كسى به من مى گفت كه يك روز صميمانه و دوستانه در كنار مرد بيگانه اى خواهم بود كه به زحمت سنش از سن پسرم بيشتر مى شود، كسى كه دست به دزدى هم زده است، من او را احمق و ديوانه و خل تصور مى كردم.» در گردش دو نفره راوى همه چيز را به حساب «خوبى» او مى گذارد اما مثل همه انسان ها گويى شرم دارد كه عامل «امتياز» جوان را صرفاً به زيبايى او نسبت دهد. در واقع نويسنده از رو كردن موضوع خوددارى مى كند. زن در بازگشت به هتل خود «بدون آنكه متوجه شود لباس عزاى خود را درآورده و كنار مى گذارد تا لباس روشن ترى بپوشد.» او بعدها متوجه اين كار خود مى شود. آيا شما اين طور نيستيد؟ مدتى افسرده ايد، اما يكى از انسان هاى زيباى جنس مخالف فضايى پديد مى آورد كه شما خود به خود دوش مى گيريد، لباس تميز مى پوشيد تا به دعوت اين فرد براى صرف شام پاسخ مثبت دهيد؟ به هر حال زن تصميم مى گيرد كه پول كافى به جوان بدهد تا مونت كارلو را ترك كند. جوان گل مى چيند، به مذاق زن مى نشيند، حرف مى زند، دلنشين است، ساكت مى شود، باز هم جذابيت خود را دارد. شاد است، راوى را سرخوش مى كند، غمگين است، راوى به او حق مى دهد. مگر بيشتر ما چنين نيستيم؟ فرد زيبا اگر شوخ و بذله گو و حتى ليچارگو باشد، به حساب «نشاط و سرزندگى او» گذاشته مى شود و اگر درونگرا و تا حدى غمگين باشد، به شدت نسبت به او همدردى پيدا مى كنيم و به او حق مى دهيم. پرخورى اش را به حساب «خوش اشتهايى» مى گذاريم و تقلاى بى وقفه او در كسب مال و مقام به حساب «لياقت» نام مى گيرد. در مورد انسان زشت، اين رفتارها به ترتيب به حساب لودگى، كسالت بار بودن، سبك بارگى و حرص و آز گذاشته مى شود. راوى از همه اعمال جوان خوشش مى آيد زيرا: «حالت چهره اش... چنان پرجاذبه است كه تقريباً شبيه آن هرگز در چهره هيچ انسانى ديده نمى شود... چهره فرشته... چرا كتمان؟ در برابر تاثير بى ترديد [او] نتوانستم مقاومت كنم و نكردم.» چون زيبا بود، پس چيدن يك گل و گرفتن بچه قورباغه، خنديدنش و كليسا رفتنش و هر كار ديگرى، از نظر روحى (روحيه زن) موجه جلوه مى كند. چنين چيزى از پيدايش بشر شكل گرفت و هنوز به قوت خود باقى است. به داستان برگرديم: راوى وقتى همراه جوان از كليسا بيرون مى آيد، احساس مى كند: «هرگز دنيا اين همه در نظرم زيبا جلوه نكرده بود.» به جوان پول مى دهد تا به وطنش برگردد. اما ناگهان همان «عشق جويى» ناخودآگاه تلاطمى در نهاد اين زن چهل و دو ساله مى آفريند: «اين وضع براى من نوعى سرخوردگى و شكست بود... مرا به چشم يك زن «مقدس» ديده و احترام گذاشته بود... احساس نكرده بود كه من يك زنم.» نويسنده، راوى را به اين جا مى رساند و در اين موقعيت، روحيه آسيب ديده اش را نشان مى دهد.

 

براي آدمايي مثل من هميشه نقد مهمتر از خود داستانه. اينم از اون نقداييه كه بعد از خوندنش آدم ميره دنبال داستان.اينو فتح الله بي نياز نوشته. از روزنامه شرق هجدهم و بيست و دوم مهر برداشتم.

نگاهى به داستان "بيست و چهار ساعت از زندگى يك زن" ( قسمت اول )
اين داستان به ظاهر ساده، در منتهاى ايجاز دو وجه از پيچيده ترين پنهانى هاى نوع بشر را تصوير مى كند. گره اصلى داستان، آن چه كه خواننده را به دنبال خود مى كشاند، آرام آرام كنار مى رود و جاى خود را به دو مسئله روحى _ روانى يا به اعتبارى هستى شناسانه مى دهد، چيزى كه زمان و مكان نمى شناسد. اين ژرف ساخت هاى روحى عبارتند از: گرايش ناخودآگاه بشر به رهايى از تنهايى، خصوصاً به وسيله جنس مخالف و دوم ميل زيبادوستى نوع بشر. نويسنده در متنى كه از صد صفحه تجاوز نمى كند، چنين «انديشه هايى» را خيلى راحت بازنمايى مى كند و در همان حال در ابهام هاى ذاتى اثر پيوندشان مى دهد، بى آنكه خواننده را سرگرم حل پازل و چيستان كند و حتى اجازه منفك شدن از متن را به او بدهد. خلاصه داستان به اين شرح است: در پانسيونى در «ريويرا» زنى به تقريب سى و پنج ساله و مادر دو دختر شانزده و دوازده ساله و همسر كارخانه دارى فرانسوى، ناگهان ناپديد مى شود. همراه او، جوان بسيار خوش تيپى كه آدمى «فقط در داستان ها وصفش را خوانده است» و «چهره خندان و جذابيت دوره جوانى، لطف و صفاى ديگرى به او بخشيده بود»، گم وگور مى شود. اين دو فقط حدود دو ساعت با هم گفت وگو كرده بودند. نويسنده با همسان كردن عين و ذهن، با كلماتى كه لحن و اتمسفر ساده اى را القا مى كنند _ هر چند كه نفوذ او را به كنه روح و روان منكر نمى شويم و عده اى حتى او را يكى از نويسندگان درونكاو برجسته مى دانند _ مى نويسد: «آنها مى گفتند مطلقاً غيرممكن است كه يك زن عفيف، پاكدامن، درستكار و با شرف، تنها بعد از دو ساعت آشنايى با كسى، با او راه بيفتد. ولى من نظر ديگرى داشتم و در دلم به آنها مى خنديدم. من با تمام قدرت از وجود امكان و احتمال چنين حادثه اى از طرف زنى كه سال هاى سال با سرشكستگى با شوهرى چاق و خپله زندگى كرده است، دفاع مى كردم [به نظر من] اين زن در درون خود آمادگى داشته كه طعمه هر مردى بشود.» نويسنده به عنوان «داناى كل» كلان روايتى را به رشته تحرير درمى آورد كه به نوبه خود نيازمند تحليل پيچيده اى است. او از قول يك زن آلمانى نقل مى كند كه «بعضى از زن ها روحيه سهل الوصولى دارند.» و آنها را تحقير مى كند. اما نويسنده به نوبه خود حرف ديگرى دارد: «به نظر مى رسد آنها كه «سهل الوصول» نيستند، از اين كه خود را قوى تر، اخلاقى تر و پاك تر از افراد «سهل الوصول» تصور كنند، احساس لذت مى كنند.» سپس در همان جايگاه به بسط عقيده اش مى پردازد: «اين كه زنى به ميل خود، عاشقانه به دنبال هوس و غريزه خود باشد، خيلى صادقانه تر از آن است تا شوهر چشم بسته اش را فريب بدهد.» به اين ترتيب عقيده خود را مبنى بر صداقتى كه معادل «وقاحت» است، به خواننده انتقال مى دهد و پاكدامنى توام با رياكارى، خودفريبى و حتى «مقاومت در برابر تمايلات شخصى خود و سركوب اميال درونى» را مردود مى شمرد. بحث در پانسيون بالا مى گيرد و خانمى انگليسى، حدوداً شصت و هفت ساله، كه سيمايى اشرافى دارد و همه به او احترام مى گذارند، براى نويسنده ماجرايى را تعريف مى كند كه براى خود او اتفاق افتاده است، ماجرايى كه طى آن ما اين زن را «راوى» مى خوانيم. بانو مى گويد، در هجده سالگى، عاشق شوهرش مى شود و با او ازدواج مى كند و حاصل اين ازدواج دو پسر است. طى مدت بيست و دو سال در كمال خوشبختى با شوهرش زندگى كرد. در سن چهل سالگى شوهرش را از دست داد. حدود دو سال بعد، در حالى كه هنوز لباس عزا بر تن داشت، به شهر «مونت كارلو» رفت. مى گويد براى رهايى از دست روح شكنجه آورى كه جنبه تهوع آورى به خود گرفته بود، اغلب به كازينو مى رفت زيرا «از نظر كسى كه هيچ چيز ارزش ندارد، جنب وجوش عاشقانه و هوس آلود ديگران، به اعصاب آدمى چنگ مى زند.» اين زن اعتراف مى كند كه «احساس مى كرد بايد خود را در «قسمت خطرناك تر زندگى» بيندازد.» اما ما، به اين جا رسيده ايم كه در پس هر رفتار و كردارى، علتى را جست وجو كنيم. ما از اين زن چهل و دو ساله مى پرسيم: «شما در كازينوهاى كاپرى چه كار مى كرديد؟ آيا علت اين نيست كه بدون آن كه خودتان بدانيد (براساس ناخودآگاه) از يكنواختى زندگى دچار ملال و كسالت شده بوديد و به طرف مكانى سوق داده مى شديد كه كسى را بجوييد؟ و گمشده اى را پيدا كنيد كه روان تان به دنبالش مى گشت؟» حتى اضافه مى كنيم كه: «اين زن، به لحاظ روحى آمادگى پذيرش عشق و عاشق شدن را داشت، چه بسا «عاشق عشق شدن» را. عمد و اراده اى در ميان نيست، ناخودآگاهش وادارش مى كند به كازينو برود، همان طور كه وقتى مصاحب خوش سيمايى از جنس مخالف از كوهنوردى جمعه صحبت مى كند، شما كه سال هاست دربند و دركه را نديده ايد، به سرعت مى پذيريد كه او را _ حتى كنار ديگران _ همراهى كنيد. انگيزش روانى شما، چه بسا فقط «مصاحبت و همكنارى باشد» - چيزى كه ابتداى مسير عشق است. پس پاى جست وجوى «عشق» در ميان است.» و حرف بلز پاسكال را نقل مى كنيم كه «كشف كرده ام كه همه بدبختى انسان در يك چيز است: دمى نمى تواند در اتاقى بياسايد.»

Thursday, October 14, 2004

 

پارسا رو خوابوندم و يواش در اتاقش رو باز كردم كه بيام بيرون. در كمال تعجب ديدم سرور مثل شبهاي قبل نرفته بخوابه كه هيچ تازه يه سيني انار هم آورده و داره دونه مي كنه كه بخوريم. چون جديدا از اين اتفاقا به ندرت ميافته كنارش نشستم و گفتم كاش هر شب از اين كارا مي كردي.اونم مثل هميشه گفت اگه زن خوبي بودي كه نيستي هر شب از اين كارا مي كردم و بعدش هم يه لبخند مرحمت فرمودن.نيمساعتي گذشت و داشتيم زيادي صميمي مي شديم كه يهو صداي داد و بيداد آقاي همسايه رو شنيديم.ساعت يازده شب بود و چون اصولا به خاطر ديوارهاي قطور ! ما از تعداد عطسه هاي همسايه هم خبر داريم نيازي نبود كه گوشهامون رو تيز كنيم. داد و بيدادشون زياد جالب نبود چون معمولا هفته اي سه چهار شب رو به هم گير ميدن. دو شب صداش مياد دو شب ديگه رو هم وقتي مي فهمم كه خانم همسايه صبح زود با چشماي پف كرده مياد و مي پرسه قهوه داري.ولي اون شب دعوا شون برام جالب شد چون دو سه بار اسم خودم رو شنيدم. اينجا بود كه مجبور شدم در كمال بي شخصيتي با دقت به حرفاشون گوش بدم.سرور گرامي هم ايضا". بعد از چند دقيقه فهميدم دعوا سر اينه كه خانم همسايه بلد نيست گوشت بخره و شوهرش منو مي زنه تو سرش و مي گه چه طور فلاني بلده !
خنده ام گرفت چون منم عمرا بلد باشم گوشت بخرم فقط چون يه قصاب يزدي رو مي شناسم كه آدم خوبيه و گوشت درست و حسابي بهم ميده اين امر خطير رو قبول كردم. ده دقيقه بعد كه دعوا تموم شد رومو كردم به سرور ببينم چيكار مي كنه كه يكدفعه گفت اين مرتيكه احمق از كي تا حالا با تو اينقدر صميمي شده كه اينجوري صدات مي كنه؟
چون تو دلم يه ذره بهش حق دادم هيچي نگفتم و سرور هم با عصبانيت بيخيال انار و صميميت شد و رفت خوابيد. منم تو دلم به آقاي همسايه كلي بد و بيراه گفتم كه يه شبم كه خواستيم بي سر و صداي پارسا بشينيم با شوهره گپ بزنيم كاسه كوزه امون رو ريخت به هم.
فردا نزديكياي ظهر خانم همسايه در زد.نشست و بعد از ده دقيقه گفت تو هميشه ظاهر خونه ات تميزه ولي خدا مي دونه در كمدت رو باز كنن چه خبره.شديدا متعجب شدم چون يادم نمياد در كمدم رو براي كسي باز كرده باشم.چند دقيقه اي كه گذشت دوباره گفت پرده هاتو از پارسال تا حالا نشستي . نه؟ من هر سه ماه يكبار مي شورمشون. چون قبلا اهل اين حرفا نبود و برعكس هر دفعه ميامد يه جورايي هي ازم تعريف مي كرد سعي كردم به روي خودم نيارم و ازش نپرسم مطمئنه حالش خوبه يانه.
وقتي از خونه رفت بيرون تازه دوزاريم افتاد. فهميدم اينا عكس العملي بود به حرفاي ديشب شوهرش. مي خواست با دلخور كردن من خودشو تخليه كنه. خوشحال شدم كه بهش هيچي نگفتم و عكس العمل بد نشون ندادم. ولي دو سه روز به اين فكرمي كردم كه من بيچاره اين وسط چيكاره بودم و كدوم قسمت ماجرا به من ربط داشت كه سرور و خانم همسايه به من گير دادن؟

Wednesday, October 13, 2004

 

خوش به حال پسرا , خوش به حال مردا و خوش به حال مامانايي كه پسر دارن.براي مهريه سقف تعيين كردن. حداكثر دويست سكه. حالا هي خودتو بكش و بگو دختر خالم به تعداد روز آشناييشون و دختر داييم به سال تولدش سكه مهرشه. ديگه هيچ پسري نميترسه از اينكه شب خواستگاري مهر دختره رو بالا بگن. شهر هرت كه نيست قانون داره مملكت. هيچ مردي هم از ترس مهريه زنش رو نگه نميداره .بعد سي چهل سال مي گه دستت درد نكنه عزيزم زحمت داديم بهت . پول رو مي ذارم سر طاقچه چند تام لباس و اسباب اثاثيه هست بردار برو به سلامت.ظلم كه بهت نشده قانون اينو مي گه. هيچ ماماني هم از اين به بعد غصه نمي خوره كه اگه فردا دختره نخواست با بچه ام زندگي كنه پسرم از كجا بياره مهرش رو بده.قانون هرچي بگه همونه.
چند ماه پيش گفتن ديگه هيچ مردي به خاطر عدم استطاعت در پرداخت مهريه به زندان نميره و حالا هم كه مي گن مهريه شده كاسبي زنها. هرچند وقت يه بار زن يكي مي شن با مهر كلان و چند ماه بعد فلنگو مي بندن. اين زنا عجب موجودات پستي اند كه اينجور مردا رو به بازي ميدن.جل الخالق مگه آدم با شريك زندگيش اينجوري مي كنه؟!خوب شد جلوشو گرفتن كه بيشتر از اين از مردا سوء استفاده نشه. فقط كاش اين قانونگذاره حالا كه رفته تو كار سقف واسه تحمل زنها هم يه سقفي ميذاشت.

 

باد پاييزي مياد آدم حال بيرون رفتن نداره. عروس خوشگل بود آبله هم در آورد.خيلي دل و دماغ داشتيم و سرشار از شور و شوق بوديم پاييزم اومد روش.
پارسا امشب بدقلقي مي كرد هر كار كردم آروم نشد و مجبور شدم ببرمش پارك. از قضا پرديس(دوست دخترش) و مامانش هم بودن. اين مامان پرديس جزو زناييه كه با هفت هشت تا خانم ديگه هر روز تو پارك گرد هم مي شينن و از روزي كه به دنيا اومدن براي هم تعريف مي كنن تا برسن به امروز.هر زني رو هم كه تو دارو دسته اشون نباشه يه جوري نگاه مي كنن كه طرف سعي كنه ديگه اون طرفا پيداش نشه. القصه امشب كه داشتم از تو پارك رد مي شدم ديدم مامان پرديس بر خلاف هميشه تنهاست. منم مثل هميشه سرمو انداختم پايين و رد شدم كه يهو گفت واي سلام شما مامان پارسايين(لازم به ذكره كه هزار بار منو با پارسا ديده بود)؟ منم به زور لبخند زدم و گفتم بعله .بعد اومد چسبيد به من و گفت اينقدر دلم مي خواست شما رو ببينم آخه پارسا هميشه با باباش مياد پارك. چشمام داشت چهار تا مي شد.آخه سرور فقط يك ماه اونم يك روز در ميون پارسا رو برده بود پارك.پرسيدم اشتباه نمي كنين؟ پارسا اكثر اوقات با منه.گفت نه من مطمئنم .همه دوستام هم همينو مي گن. ببخشيد شما كارمندين؟ گفتم نه.بعد دوباره پرسيد كسالت خاصي هم كه ندارين؟‌يه لبخند ماسيده زدم كه بفهمه زياد داره سوال مي كنه ولي طرف اصلا به روي خودش نياورد و ادامه داد آخه نه اينكه پارسا هميشه با باباش مياد ما فكر كرديم شما حتما يه مشكلي دارين.تو دلم بهش گفتم شما خيلي بيجا كردين كه يه همچين فكري كردين ولي چون روم نمي شد بلند بگم مودبانه گفتم نه به هر حال آدم يه وقتايي خسته مي شه. مي خواد تو خونه تنها باشه كه به كاراي شخصيش برسه.جمله ام تموم نشده بود كه گفت آهان پس خيلي اهل رفت و روب و كاراي خونه هستيد! ديدم بابا اين ديگه زيادي پرته. چيزي نگفتم ولي مگه ول مي كرد. با يه لحني كه معلوم بود يه نموره گلوش گير كرده دو باره شروع كرد كه پارسا اصلا شبيه شما نيست . به باباش رفته مخصوصا تيپش كه كپي باباشه. فكر كنم كار باباش طوريه كه ميتونه پارسا جونو بياره پارك .ببخشيد شغلشون چيه؟!
تو راه كه ميامدم به اين فكر مي كردم كه ما زنها خودمونم هيچوقت نمي خواييم سعي كنيم به يه چيزايي عادت كنيم. هممون مي دونيم بيرون بردن بچه فقط كار زن نيست ولي بازم اگه يه مردي رو ببينيم كه دوبار بچه اش رو آورده بيرون دلمون براش مي سوزه و دنبال يه دليل براي بدبختيش مي گرديم.خونه كه رسيدم تو دلم گفتم خوش به حال سرور. بازم يه قضيه اي به نفعش شد . ديگه پارسا رو باهاش نمي فرستم ددر. دشمن ما خودمونيم بيخود كاسه كوزه ها رو سر مردا مي شكنيم.

 

چند روز پيش يه مقاله خوندم در مورد پر خشونت ترين دوره زندگي زنان.دوره ها به اين ترتيب نوشته شده بود: سال اول ازدواج ,دوره تنگناي مالي, پس از تولد فرزندان, ميانسالي و دوران بارداري.
حالا با اين حساب همه عمر زنها پر خشونته .تازه نويسنده اضافه كرده بود علاوه بر اينها حداقل ماهي يك بار اكثر زنها يك خشونت رو متحمل مي شن.

Thursday, October 07, 2004

 

پسره ديروز از صبح به طرز حزن انگيزي تاب تاب عباسي رو مي خوند .البته به روش خودش يعني خداش رو قورت ميداد و نندازي رو با تشديد مي گفت ننازي . مثل وقتي كه مي خواد بشمره : يك, دو ,چاچار, پن, شيش ,نه ,ده. دلم سوخت برش داشتم رفتيم پارك . از فوايد خنك شدن هوا اينه كه پاركها خلوت مي شن و ديگه آدم راحت مي تونه يه صندلي خالي پيدا كنه. هنوز قشنگ لم نداده بود كه يكي نشست روم. به زحمت مانتومو از زيرش كشيدم بيرون.نگاه كردم ببينم كدوم ديوونه ايه كه اينهمه صندلي خالي رو ول كرده چسبيده به من. شناختمش .يكي از همون خانمهايي بود كه هر روز تو پارك مي بينيشون و مجبوري سلام عليك كني.دفعه اول كه ديدمش باردار بود و يه دختر چهار ساله هم داشت. دو سه روز بعد هم با دوتا بچه اومد. احوالپرسي كه تموم شد گفت: "خانوم نمي دوني چقدر اعصابم خرده. آخه آدم به كي بگه چقدر بهش فشار مياد". لبخند زدم و گفتم: "بعله همه همينطورن". باز گفت: "خانوم آخه اين مردا كه حاليشون نيست چقدر به آدم فشار مياد". گفتم :"بعله خوب شما خيلي سختته .دوتا بچه رو با هم بزرگ كردن واقعا فشاره.من تو همين يه دونه هم مونده ام".چند لحظه اي كه گذشت گفت: " من شكمم از چهار ماهگي ديگه اينقدر بزرگ بود كه نمي تونستم بغلطم. الانم دوماه از زايمانم گذشته و هيچ مشكلي نيست .خوب به آدم فشار مياد ديگه". چون ربط جمله ها شو با هم نفهميدم لبخند زدم و هيچي نگفتم.بعد پرسيد:"ببخشيد مي پرسم .شما چيكار كردين براي اينكه بهتون فشار نياد"؟ هر چي با خودم كلنجار رفتم ببينم از كدوم فشار حرف ميزنه نفهميدم.خنديدم و گفتم: "من درست متوجه نشدم فشار در مورد چي .اگه بچه رو مي گين كه خوب من يه دونه دارم و گاهي شوهرم بهم كمك مي كنه".بعد دوباره گفت :"نه الان تقريبا هفت هشت ماهه من خيلي تحت فشارم .به مردا كه نمي شه چيزي گفت فوري افترا به آدم مي چسبونن ولي خوب شمام زني ميدوني چقدر به آدم فشار مياد.آخه من كه مستقيم نمي تونم بهش بگم خودش بايد بفهمه بعد از اينهمه مدت چقدر به آدم فشار مياد". تازه بعد از اينكه گفت افترا قضيه فشار رو فهميدم. نميدونستم چي بگم .نميدونم چرا فكر كرده بود من تجربه خوبي در پيشگيري از فشار دارم كه اينا رو گفت. تنها كاري كه تونستم بكنم اين بود كه بلند شم و بگم :"خوب حتما نگران شماست و مي خواد شما اذيت نشين وگرنه حتما مي دونه چقدر داره بهتون فشار مياد".
بابا اين زنها خدا وكيلي بعضياشون نفرت انگيزن.من كه زنم نميتونم تحملشون كنم .آخه كدوم آدم نرمالي مياد تو پارك اينقدر فشار فشار كنه؟

 

با صداي تراش سنگهاي خونه پشتي از خواب مي پرم. ديگه حوصله بد و بيراه گفتن هم ندارم. ياد پارسا مي افتم :عمله تق تق نه نه. نميدونم اصلا تونستم بخوابم يا نه .آخرين باري كه رفتم توي اتاقش همونجا خوام برد.دلم مي خواد از جام بلند نشم. زنگ تلفن و نيمساعت اوهوم اوهوم, آره ديگه و بيخيال.احتمالا روز مزخرفيه .مي خوام آماده شم.بازم ياد پارسا مي افتم:مامان اوخ دقتر گرص. هنوز قرصه نرفته پايين كه صداي گريه مياد. مامان! ماسك لبخندم رو مي زنم و ميرم سراغش.پسر همسايه سرما خورده .احتمالا تمام روز بايد ماشين بازي كنم. ميريم بيرون باز گريه و بغل . برمي گرديم.چرا موهام اين رنگي ميشه؟ زيتوني چه ربطي به نارنجي داره.گريه و مامان.ساعت هفته. سرور مياد خونه.به التماس مي افتم. مي بريش؟ چته؟ هيچي. گريه و مامان .ايندفعه بيا هم داره. در رو مي بندم .صداي گريه از توي حياط مياد.گوش مي دم به سكوت و تيك تيك ساعت.تلفن و گريه. از نوع بزرگسال.فكر مي كنم هنوزم هستن زنايي كه به خاطر فراموش شدن روز آشناييشون گريه كنن؟ راستي من كي ازدواج كردم؟ زنگ در. فقط نيمساعت گذشته.ساعت دهه. صداي يه مرد مياد.عزيزم پاك ما رو فراموش كرديا.نميدونم چرا هي فكر مي كنم اسمم گريسه. كاش باباي منم رئيس گانگسترا بود. ساعت دوازده شد.امشب خبري نيست. چرا عروسكا جون نگرفتن؟ چشمامو مي بندم . گريه و مامان. كي رو بالش من آب ريخته؟

 

اندوه مرا بچين كه رسيده است / ديريست كه خويش را رنجانده ايم / و روزن آشتي بسته است.
مرا بدان سو بر / به صخره برتر من رسان / كه جدا مانده ام.
به سرچشمه نابهايم بردي / نگين آرامش گم كردم / و گريه سر دادم.
نه تو مي پايي / و نه كوه / ميوه اين باغ / اندوه ,اندوه.
گو بتراود غم / تشنه سبويي تو / افتد گل / بويي تو.
اين پيچك شوق / آبش ده / سيرابش كن / آن كودك ترس / قصه بخوان / خوابش كن.
انديشه / كاهي بود / در آخور ما كردند / تنهايي / آبشخور ما كردند.
اين آب روان / ما ساده تريم / اين سايه / افتاده تريم.
نه تو مي پايي / و نه من / ديده تر بگشا / مرگ آمد / در بگشا.
سهراب

Monday, October 04, 2004

 

ديشب داشتم مادرا رو دسته بندي مي كردم كه يه دفعه ياد يه شعري تو كتاب كلاس اولم افتادم.كلي حال كردم و اصلا يادم رفت چه جوري تقسيمشون كردم.اون موقع كه هنوز امين و اكرم نيامده بودن و سارا و دارا به ما الفبا ياد مي دادن و اون موقع كه كسي از كبري توقع نداشت تصميم بگيره و هنوز به ژاله مي گفتن مي تونه براي گلدون پژمرده اش اشك بريزه يه شعري ته كتابمون بود در مورد مادر و پدر:
باباي خوب و نازم من با تو سرفرازم
تو نعمت خدايي دايم به فكر مايي
خدا تو را نگهدار كه مي روي سر كار(قابل توجه فمينيستها)
قران پاك و روشن گفته است ازتو با من
بگشا به رويم آغوش حرفت را ميدهم گوش
مادر مهربانم قدر تو را مي دانم
خورشيد خانه اي تو خوب و يگانه اي تو
عزيز و مهرباني تو ماه آسماني
قران پاك و روشن گفته است از تو بامن
بگشا به رويم آغوش حرفت را مي دهم گوش
بقيه اش رو يادم نيست اگه از همين دوسه نفري كه گذرشون اينجا ميوفته و احتمالا همسن منند(بين هفتاد تا هفتاد و پنج سال)كسي بقيه اش رو يادش بود بهم بگه.يه دفعه احساس كردم چقدر دلم مي خواد همشو بدونم.اينو مقايسه كنين با شعر كلاس سوم از مرحوم حالت :
اي مادر عزيز كه جانم فداي تو قربان مهرباني و لطف و صفاي تو
هرگز نشد محبت ياران و دوستان همپايه محبت و مهر و وفاي تو
خدا رحمتش كنه ولي انگار مامانش بهش گفته عاقت مي كنم اگه در مورد من شعر نگي.
بيخود نيست مي گن ميان ماه من تا ماه گردون , تفاوت از زمين تا آسمان است.

 

 

 

   
 

HOME 

ARCHIVES

March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
June 2005
July 2005
August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006
August 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
September 2007
October 2007
December 2007
January 2008
February 2008
March 2008
April 2008
May 2008
June 2008
December 2008
March 2009
April 2009
March 2010
April 2010
May 2010
July 2010