چند روز پيش يه مقاله خوندم در مورد پر خشونت ترين دوره زندگي زنان.دوره ها به اين ترتيب نوشته شده بود: سال اول ازدواج ,دوره تنگناي مالي, پس از تولد فرزندان, ميانسالي و دوران بارداري.
حالا با اين حساب همه عمر زنها پر خشونته .تازه نويسنده اضافه كرده بود علاوه بر اينها حداقل ماهي يك بار اكثر زنها يك خشونت رو متحمل مي شن.
Thursday, October 07, 2004
پسره ديروز از صبح به طرز حزن انگيزي تاب تاب عباسي رو مي خوند .البته به روش خودش يعني خداش رو قورت ميداد و نندازي رو با تشديد مي گفت ننازي . مثل وقتي كه مي خواد بشمره : يك, دو ,چاچار, پن, شيش ,نه ,ده. دلم سوخت برش داشتم رفتيم پارك . از فوايد خنك شدن هوا اينه كه پاركها خلوت مي شن و ديگه آدم راحت مي تونه يه صندلي خالي پيدا كنه. هنوز قشنگ لم نداده بود كه يكي نشست روم. به زحمت مانتومو از زيرش كشيدم بيرون.نگاه كردم ببينم كدوم ديوونه ايه كه اينهمه صندلي خالي رو ول كرده چسبيده به من. شناختمش .يكي از همون خانمهايي بود كه هر روز تو پارك مي بينيشون و مجبوري سلام عليك كني.دفعه اول كه ديدمش باردار بود و يه دختر چهار ساله هم داشت. دو سه روز بعد هم با دوتا بچه اومد. احوالپرسي كه تموم شد گفت: "خانوم نمي دوني چقدر اعصابم خرده. آخه آدم به كي بگه چقدر بهش فشار مياد". لبخند زدم و گفتم: "بعله همه همينطورن". باز گفت: "خانوم آخه اين مردا كه حاليشون نيست چقدر به آدم فشار مياد". گفتم :"بعله خوب شما خيلي سختته .دوتا بچه رو با هم بزرگ كردن واقعا فشاره.من تو همين يه دونه هم مونده ام".چند لحظه اي كه گذشت گفت: " من شكمم از چهار ماهگي ديگه اينقدر بزرگ بود كه نمي تونستم بغلطم. الانم دوماه از زايمانم گذشته و هيچ مشكلي نيست .خوب به آدم فشار مياد ديگه". چون ربط جمله ها شو با هم نفهميدم لبخند زدم و هيچي نگفتم.بعد پرسيد:"ببخشيد مي پرسم .شما چيكار كردين براي اينكه بهتون فشار نياد"؟ هر چي با خودم كلنجار رفتم ببينم از كدوم فشار حرف ميزنه نفهميدم.خنديدم و گفتم: "من درست متوجه نشدم فشار در مورد چي .اگه بچه رو مي گين كه خوب من يه دونه دارم و گاهي شوهرم بهم كمك مي كنه".بعد دوباره گفت :"نه الان تقريبا هفت هشت ماهه من خيلي تحت فشارم .به مردا كه نمي شه چيزي گفت فوري افترا به آدم مي چسبونن ولي خوب شمام زني ميدوني چقدر به آدم فشار مياد.آخه من كه مستقيم نمي تونم بهش بگم خودش بايد بفهمه بعد از اينهمه مدت چقدر به آدم فشار مياد". تازه بعد از اينكه گفت افترا قضيه فشار رو فهميدم. نميدونستم چي بگم .نميدونم چرا فكر كرده بود من تجربه خوبي در پيشگيري از فشار دارم كه اينا رو گفت. تنها كاري كه تونستم بكنم اين بود كه بلند شم و بگم :"خوب حتما نگران شماست و مي خواد شما اذيت نشين وگرنه حتما مي دونه چقدر داره بهتون فشار مياد".
بابا اين زنها خدا وكيلي بعضياشون نفرت انگيزن.من كه زنم نميتونم تحملشون كنم .آخه كدوم آدم نرمالي مياد تو پارك اينقدر فشار فشار كنه؟
با صداي تراش سنگهاي خونه پشتي از خواب مي پرم. ديگه حوصله بد و بيراه گفتن هم ندارم. ياد پارسا مي افتم :عمله تق تق نه نه. نميدونم اصلا تونستم بخوابم يا نه .آخرين باري كه رفتم توي اتاقش همونجا خوام برد.دلم مي خواد از جام بلند نشم. زنگ تلفن و نيمساعت اوهوم اوهوم, آره ديگه و بيخيال.احتمالا روز مزخرفيه .مي خوام آماده شم.بازم ياد پارسا مي افتم:مامان اوخ دقتر گرص. هنوز قرصه نرفته پايين كه صداي گريه مياد. مامان! ماسك لبخندم رو مي زنم و ميرم سراغش.پسر همسايه سرما خورده .احتمالا تمام روز بايد ماشين بازي كنم. ميريم بيرون باز گريه و بغل . برمي گرديم.چرا موهام اين رنگي ميشه؟ زيتوني چه ربطي به نارنجي داره.گريه و مامان.ساعت هفته. سرور مياد خونه.به التماس مي افتم. مي بريش؟ چته؟ هيچي. گريه و مامان .ايندفعه بيا هم داره. در رو مي بندم .صداي گريه از توي حياط مياد.گوش مي دم به سكوت و تيك تيك ساعت.تلفن و گريه. از نوع بزرگسال.فكر مي كنم هنوزم هستن زنايي كه به خاطر فراموش شدن روز آشناييشون گريه كنن؟ راستي من كي ازدواج كردم؟ زنگ در. فقط نيمساعت گذشته.ساعت دهه. صداي يه مرد مياد.عزيزم پاك ما رو فراموش كرديا.نميدونم چرا هي فكر مي كنم اسمم گريسه. كاش باباي منم رئيس گانگسترا بود. ساعت دوازده شد.امشب خبري نيست. چرا عروسكا جون نگرفتن؟ چشمامو مي بندم . گريه و مامان. كي رو بالش من آب ريخته؟
اندوه مرا بچين كه رسيده است / ديريست كه خويش را رنجانده ايم / و روزن آشتي بسته است.
مرا بدان سو بر / به صخره برتر من رسان / كه جدا مانده ام.
به سرچشمه نابهايم بردي / نگين آرامش گم كردم / و گريه سر دادم.
نه تو مي پايي / و نه كوه / ميوه اين باغ / اندوه ,اندوه.
گو بتراود غم / تشنه سبويي تو / افتد گل / بويي تو.
اين پيچك شوق / آبش ده / سيرابش كن / آن كودك ترس / قصه بخوان / خوابش كن.
انديشه / كاهي بود / در آخور ما كردند / تنهايي / آبشخور ما كردند.
اين آب روان / ما ساده تريم / اين سايه / افتاده تريم.
نه تو مي پايي / و نه من / ديده تر بگشا / مرگ آمد / در بگشا.
سهراب
ديشب داشتم مادرا رو دسته بندي مي كردم كه يه دفعه ياد يه شعري تو كتاب كلاس اولم افتادم.كلي حال كردم و اصلا يادم رفت چه جوري تقسيمشون كردم.اون موقع كه هنوز امين و اكرم نيامده بودن و سارا و دارا به ما الفبا ياد مي دادن و اون موقع كه كسي از كبري توقع نداشت تصميم بگيره و هنوز به ژاله مي گفتن مي تونه براي گلدون پژمرده اش اشك بريزه يه شعري ته كتابمون بود در مورد مادر و پدر:
باباي خوب و نازم من با تو سرفرازم
تو نعمت خدايي دايم به فكر مايي
خدا تو را نگهدار كه مي روي سر كار(قابل توجه فمينيستها)
قران پاك و روشن گفته است ازتو با من
بگشا به رويم آغوش حرفت را ميدهم گوش
مادر مهربانم قدر تو را مي دانم
خورشيد خانه اي تو خوب و يگانه اي تو
عزيز و مهرباني تو ماه آسماني
قران پاك و روشن گفته است از تو بامن
بگشا به رويم آغوش حرفت را مي دهم گوش
بقيه اش رو يادم نيست اگه از همين دوسه نفري كه گذرشون اينجا ميوفته و احتمالا همسن منند(بين هفتاد تا هفتاد و پنج سال)كسي بقيه اش رو يادش بود بهم بگه.يه دفعه احساس كردم چقدر دلم مي خواد همشو بدونم.اينو مقايسه كنين با شعر كلاس سوم از مرحوم حالت :
اي مادر عزيز كه جانم فداي تو قربان مهرباني و لطف و صفاي تو
هرگز نشد محبت ياران و دوستان همپايه محبت و مهر و وفاي تو
خدا رحمتش كنه ولي انگار مامانش بهش گفته عاقت مي كنم اگه در مورد من شعر نگي.
بيخود نيست مي گن ميان ماه من تا ماه گردون , تفاوت از زمين تا آسمان است.