Wednesday, September 29, 2004

 

ماني حقيقي تو مجله "هفت "يه نقدي راجع به كتاب عادت مي كنيم نوشته كه يه قسمتش كه در مورد مرد آرماني ايراني بود به نظرم خيلي واقعي اومد.اينكه يه مرد هم چنين تصويري رو قبول داشته باشه خيلي برام جالب بود.
"زرجو از ديد پيرزاد تجسم آرماني مرد ايراني است.هم در قهوه خانه ميدان توپخانه چهار زانو گوشت ديزي مي كوبد و هم آرزو را به رستوران سوييس دعوت مي كند.هم پاترول مي راند هم جگوار.مغازه اش در راسته سرچشمه است ولي قهوه اش را هورت نمي كشد.نا گفته پيداست كه او رسالت دشواري پيش رو دارد:او هم بايد مرد باشد و هم بايد توهم اشرافيت مادر آرزو راارضا كند.هم بايد خاكي باشد و هم بايد بتواندبا استفاده از ثروت و مناسبتهاي اجتماعي اش خواسته هاي آرزو را برآورده كند.هم بايد به زبان كوچه حرف بزند و هم تحصيل كرده و از فرنگ برگشته باشد.به يك كلام او بايد هم سنتي باشد و هم مدرن...
نكته اين نيست كه چنين تركيب ايده آلي از سنت و تجدد در يك مرد معاصر ايراني ناممكن يا باور نكردني است.بر عكس هر مرد عاقلي در اين شهر پر ريافقط با تركيب اين دو سيماچه به توفيق مي رسد....
چيزي كه تهران كم ندارد مرد دو رو است:مرداني كه به موقع ريش مي گذارند و به موقع ريش مي زنند ,آزاديخواهند ولي در مورد بنيادي ترين اصول آزادي مصلحت انديشي مي كنند ,حامي حقوق زنان اند ولي حقوق همسرانشان را به جا نمي آورند ,امروز صدقه مي دهند فردا بهره اش را مي خواهند."
جالبتر اينه كه در جملات بعدي نويسنده ابراز تعجب كرده كه "چنين مرد كامل و بي بديلي در آرزو _اين زن عصبي و پرخاشگر_ چه ديده كه ما نميبينيم."
فكر كنم همه زنها تصوير يه همچين مردي رو دوست داشته باشن ولي اگه خودشون اينطوري نباشن يه لحظه هم نميتونن دوام بيارن. من يكي كه نه حاضرم تو توپخونه ديزي بخورم نه برم رستوران سوييس.همين چلوكبابي سركوچه كه باباي بچه ها لطف مي كنه و منت ميذاره و هر وقت سرحال باشه دست عيال و آقا زاده رو مي گيره مي بره اونجا از همه بهتره.ما از همين مردا خوشمون مياد. روشنفكري همينه ديگه .آقاي ما كه مثل آقاي" همساده امون "نيست كه هر شب قرمه سبزي بخواد.اصلا آقاي ما تو كار حقوق زناست.شبا كتاب زن در تفكر نميدونم كي مي خونه.مي گه همون آقاي نميدونم چي چي گفته ميري پيش زنا طلا ببر .براي همين گفته اگه براش يه پسر ديگه بزام برام النگو مي خره. آقاي ما مرده .يه مرد راستكي.

 

يه وقتايي حس مي كنم معيارام داره عوض مي شه. ديگه محكم نميتونم مرز بندي كنم بين چيزايي كه دوست دارم و دوست ندارم. ديگه مثل قديم همه چي سياه و سفيد نيست كه راحت انتخابش كنم.گاهي مي گم شايد مال اينه كه ازدواج كردم يا شايدم مال سنمه كه داره ميره بالا. تعجب مي كنم از اينكه يه چيزايي كه قبلا آزارم ميداد الان برام بي اهميته يا يه چيزايي رو كه روش تعصب داشتم راحت مي تونم بذارم كنار.
يه بارچند سال پيش رفتم دندان پزشكي. آقاي دكتر يه مرد ميانسال بود و موقر. دو سه جلسه كه رو دندونم كار كرد ديگه صميمي شد و شروع كرد به پرسيدن سن و اينكه چي خوندي و چي كار كردي و از اين حرفا .بعد يه روز زيادي صميمي شد و به بهانه اينكه مانتوت داره كثيف مي شه شروع كرد به باز كردن دكمه مانتو. اون موقع حتي يه لحظه هم شك نكردم. مطمئن بودم منظورش چيه .بلند شدم و با اخم و تخم اومدم بيرون. اون موقع ازدواج نكرده بودم و كم سنتر هم بودم .يعني مي تونستم عكس العمل نرمتري داشته باشم ولي چون باور داشتم كه كارش اشتباهه زدم بيرون.
پريروز يه جراحي كوچيك بايد روي پام انجام ميشد.دراز كشيدم و نيمساعت بعد دكتر كارش تموم شد و اومد بالاي سرم. بهم گفت خيلي خوبه كه مي توني درد رو تحمل كني و بعد هم دستم رو گرفت توي دستش و نشست تا پرستار پانسمانش تموم شه و شروع كرد به حرف زدن.من دستم رو بيرون نكشيدم حتي نيم خيز نشدم كه بشينم. نه عصباني شدم نه چندشم شد .چند دقيقه طول كشيد تا تصميم گرفتم دستم رو از دستش بكشم بيرون.به باورم شك كردم.ترديدم طول كشيد.
از مطب كه اومدم بيرون دوباره خودم شدم. سعي كردم مرزها و ارزشها رو براي خودم مرور كنم.ولي سخت بود . اين نسبي بودن داره هي برام پررنگ ميشه.خيلي از اتفاقهاي مهم زندگي تو همين لحظه هاي كوتاه ترديد شكل مي گيره.تا بياي قضاوت كني تموم شدن و تو ميموني و يه مسير تازه.اين حس رو نسبت به همه چيز دارم حتي نسبت به يه قاتل .ديگه نميتونم بگم كسي كه يه آدمو كشته صددرصد خطاكاره. هي دلم مي خواد دنبال دليل بگردم كه تبرئه اش كنم.
حس گنگيه .شايد هيچوقت پخته نشه. مثل بلوغه. تو شك مي كني به همه چيزايي كه بهت گفتن ارزشه. ولي بلاخره آگاهانه يا ناخودآگاه ازش مي گذري.فقط كاش مجبور نباشي باورهات رو از اول تعريف كني.

 

چند وقت پيش خانم همسايه داشت در مورد هنرهاي شوهرش افاضات مي كرد و رسيد به اونجا كه گفت "من اصلا نگران كارهاي خونه نيستم چون بيشتر از من شوهرم علاقه داره كه همه چي مرتب و تميز باشه. باورت مي شه چند روز پيش دو سه ساعت بيرون كار داشتم ووقتي برگشتم ديدم شوهرم تمام ديوارهاي خونه رو شسته بچه رو حموم كرده و قرمه سبزي هم داره رو گاز قل قل مي كنه"؟
اين خانم همسايه اصولا زياد خيالپردازي مي كنه .اولين باري كه يه چيز عجيب ازش شنيدم وقتي بود كه داشتم از نگرانيم راجع به زبون باز نكردن پارسا مي گفتم كه يك دفعه گفت ناراحت نباش بچه خواهر من دو سال و نيمش بود يك كلمه هم نمي گفت ولي يه روز صبح كه بيدار شد يه دفعه گفت بابا منو ببر سر كوچه !!! از همونجا فهميدم زياد نمي شه رو حرفاش حساب كرد ولي نميدونم چرا ايندفعه يه ذره تحت تاثير قرار گرفتم.
شب كه سرور اومد اعلام كردم كه امشب خسته ام و ازش خواستم ظرفهاي شام رو بشوره.بعد از دوسه بار چشم و ابرو اومدن گفت صبح مي شورم.تيرم به سنگ خورده بود و پريدم تو آشپزخونه و در نهايت سر و صدا شروع به شستن كردم وهي منتظر بودم سرور بياد ازم بگيره ولي هيچ اتفاقي نيافتاد.نتيجه اش اين شد كه هم خودم ظرفها رو شستم و هم كلي حرص خوردم.چند دقيقه اي كه گذشت ياد يكي از دوستام افتادم. هميشه در كمال خونسردي مي گه خوب بذار بعدا بكنه .آسمون كه به زمين نمياد .مهم اينه كه اون انجام بده.اين بود كه اومدم توي هال و گفتم اين روزنامه ها رو كه پخش و پلا كردي جمع كن. سرور دوباره گفت فردا. الان حال ندارم. منم در راستاي همون توصيه قبول كردم.
صبح كه از اتاق اومدم بيرون ديدم سرور نيست و روزنامه ها همچنان روي زمين ولو هستند.در نتيجه من هم باز خودم كار رو انجام دادم هم حرص خوردم.اينجا بود كه ديدم نه بابا هر نسخه اي به درد يه خونه مي خوره. من بايد همون روشي رو به كار بگيرم كه تا حالا جواب داده.اين بود كه شب كه سرور اومد يه تريپ جيغ و داد اومدم بعدش هم خودمو زدم به مظلوميت و از فداكاريهايي كه تو خونه اش مي كنه و از جووني اي كه دارم به پاش ميريزم داد سخن دادم.نتيجه اش مثل هميشه درخشان بود. اول از همه پارسا رو برد توي اتاق و گفت بيا بازي كنيم مامان حالش خوب نيست و يكساعتي منو از دست فسقلي راحت كرد.بعد هم شام و ظرفها و آخر سر هم يه معذرت خواهي دلچسب.
فردا صبح براي دوستم ماجرا رو تعريف كردم و توصيه كردم تو هم اينقدر مطيع نباش بعضي وقتا بايد جلوشون وايسي و هر كاري كردن تو بدتر كني و كلي از پيروزي ديشبم براش مثال آوردم. نتيجه اش اين شد كه چند روز بعد زنگ زد و گفت وقتي شوهرم داد زد و من بلندتر داد زدم طرف يه كيسه زباله برداشت هر چي دم دستش بود از ظرف و ظروف و سشوار و چادر نماز و گلدون و... ريخت توش و گذاشت دم در و گفت دفعه ديگه اگه صدات بلند شه خودتو ميندازم تو كيسه و مي ذارم بيرون.
از اين انشا نتيجه مي گيريم بهتره خانمهاي مكرمه به هم چيز ياد ندن.

Saturday, September 18, 2004

 

عكس العمل آدما چقدر با هم فرق داره وقتي به يه چيزي حسادت مي كنن.سرور هر وقت حسادت مي كنه (البته به ندرت قبول مي كنه چنين حسي رو داره)قضيه رو مي پيچونه واز يه طرفي مي ريزه بيرون كه آدم اولش نمي فهمه جريان چيه.چند روز پيش پيش پشت چراغ قرمز وايساده بوديم .بغل ما يه اپل يشمي بود با يه پسر خيلي خوش تيپ.دوتا دختر از روبرو اومدن و آنچنان نگاهي به پسره كردن كه طرف اگه كور هم بود مي ديد. وقتي رفتند سرور گفت واقعا بايد بيان جمعشون كنن اينا زناي سالم رو هم دارن بيمار مي كنن.البته براي من واضح و مبرهن بود كه اگه اين نگاه به خود سرور مي شد ديگه قضيه جمع كردن و اين حرفا منتفي بود.
من خودم برعكسم .هر وقت حسوديم مي شه به قول مامانم ميرم تو كما. سكوت مي كنم و به خودم بد و بيراه مي گم كه عرضه نداشتم به اوني كه مي خواستم برسم.ولي براي كسي نسخه نمي پيچم .آخرين كسي رو كه بهش حسادت كردم مريم زندي بود. اينكه آدم اينقدر كار توي آتليه اش داشته باشه كه اصلا دلش نخواد به ساعت نگاه كنه يه چيز فوق العاده است.
بعضياي ديگه اما گير ميدن به بعضياي ديگه. به درست و غلط بودنش كاري ندارم. به لطمه اي كه به احساسشون مي خوره هم كاري ندارم گرچه مي دونم اينقدر لطمه بزرگ هست كه آدم نفهمه داره چيكار مي كنه.توي اين مطلب يه همچين اتفاقي افتاده. شايد اشتباه كنم شايد اون كسي نباشه كه من تصور مي كنم. ولي من فقط يه نفر رو مي شناسم كه جوجه داشته باشه. احتمالا خيليهاي ديگه هم همين يه نفر رو مي شناسن. كاش اسمي ازش نميومد. ميترسم از اينكه زن بودنش تمام حق مادريش رو از بين ببره.مي ترسم از اينكه چند لحظه زن بودن كمك كنه به نفي صلاحيتش براي نگه داري بچه ها. كاش نويسنده فقط از شوهرش جواب مي خواست. هرچند كه ميدونم خيلي سخته آدم اينجور موقعها خودشو كنترل كنه و به كسي حق بده.

Wednesday, September 15, 2004

 

تا دو سه سال پيش همه چيز خوب بود. ما زود به زود به زود از روزمرگي خسته مي شديم.تقريبا هفته اي يه بار .اونوقت سرور زنگ مي زد مي گفت تو خوارزمي منتظرتم. يه ساعت با كتابا ور مي رفتيم بعد يه ساعت هم تو اون كافي شاپ وصال باهاشون حال مي كرديم .عصر جديد هم كه خوب معمولا يه فيلم خوب داره .آخر شبم چون نميشد گرسنه رفت خونه يه ساعت هم تو صف اون ساندويچيه معطل مي شديم كه آخرشم نفهميدم اسمش چشمك بود يا چشمه.نتيجه اش اين بود كه تا يه هفته شارژ بوديم.خوش مي گذشت انگار همه چي مال ما بود. فكر مي كرديم زندگي همينه ديگه .چرا ملت اينقدرغر مي زنن. به همين سادگي ميشه خوشبخت بود.
دو سه ساله كه ما دير به دير خسته مي شيم.چند ماه مي گذره تا حس كنيم چقدر درگير زندگي ايم. سرور كه مي گه بريم انقلاب با كراهت قبول مي كنم منت ميذارم سرش كه فقط به خاطر تو ميام .وقتي ميرم تو كتابفروشي و مي بينم نيامده نميمونم كتابا رو ببينم .دوست ندارم نگاههاي كشدار ببينم از اينكه با بچه اومدم كتابفروشي. ميرم پارسا رو سوار اين فيلهايي كه تكون مي خوره ميكنم.سرورم كه مياد فقط پنج دقيقه كتابا رو نگاه مي كنه و مي گه چيزي نمي خوام.چه فايده بره تو انباري.هنوز دلخوره از اينكه كتاباي عزيزش رو فروخته.از بغل كافي شاپ هميشگي كه رد مي شم حس يه بچه گداي دوره گرد رو دارم كه فقط كم مونده دماغشو بچسبونه به شيشه و با تعجب تو رو نگاه كنه.اونايي كه اون تو هستن اصلا شبيه ما نيستن همه چيشون فرق مي كنه. قيافه هاشون رفتارشون.چقدر همه چي فرق كرده.ما با اين آدما هفت هشت سال شايدم كمتر فاصله داريم ولي اختلاف مثل دو نسله. هر چي مي خواي بدوي فاصله رو كم كني نميشه . هي مي گم خوب تو جزو نسل سوخته اي پس بايد خفه شي غر نزني.بعد مي گم نه تقصير اين نسل جديده كه افسار گسيخته شده. نرمال رشد نكرده. بعد مي بينم نه بابا همش هم مال اين نيست. يه چيزي داره عوض مي شه.يه چيزي توي خود ما. نكنه سي به بعد ميانساليه؟ از سرور پرسيدم گفت نه ولي مطمئن نبود.حس بدي دارم .زوده .هنوز خيلي زوده كه آرزوي ما بشه بزرگ شدن بچه هامون دانشگاه رفتنشون و ازدواج كردنشون. زوده كه ديگه سينما نريم و همه فيلما رو تو خونه ببينيم. هنوز زوده براي هميشه رستوران رفتن و ديگه ساندويچ نخوردن.زوده براي نارنجي نپوشيدن.امشب يه وحشت عجيب دارم .مي ترسم از ميانسالي هرچند كه مي دونم هنوز وقت هست ولي ديگه نميتونم بهش فكر نكنم.اصلا امشب از همه چي ميترسم. شايد چون دوباره زياد روزنامه مي خونم. يه قاتله كه دنبال بچه هاي دوساله است هنوزم نگرفتنش. جلوي چشم مادرا بچه ها رو ميدزده و جنازه اشون رو چند متر اون ور تر ميندازه.عكس يه بچه شش ماهه كه قلب مي خواد و هنوز كسي اهدا نكرده .والدينش مي ترسن از روزي كه مجبور شن با دست خودشون پمپ رو خاموش كنن. قصه مادري كه سه تا بچه اش سندروم داون دارن. نه به اينا ربط نداره.اينا بهانه است. شايد به خاطر نفس عميقه كه ديشب ديدم .شايدم به خاطر دوستمه كه داره از شوهرش جدا مي شه. اصلا شايد به خاطر اونيه كه بيمارستانه و من حتي نميدونم حالش خوبه يا نه.شايد فردا حالم بهتر بشه. شايد فردا زندگي به ترسناكي امشب نباشه.

Tuesday, September 14, 2004

 

اعدام كبري تكذيب شد. ازاين چهارشنبه تا اون چهار شنبه شايد فرجي بشه.

Sunday, September 12, 2004

 

كبري دوباره بايد بره پاي چوبه دار.چهار شنبه همين هفته. نميدونم چرا هميشه چهار شنبه رو براي دار زدن انتخاب مي كنن.

Saturday, September 11, 2004

 

از وقتي يادم مياد هر وقت بچه ها كار بدي مي كردن مامانا مي گفتن صبر كن بابات بياد بهش مي گم پدرتو در بياره. عجيب نيست تو خونه ما هر وقت پارسا يه شيطنتي مي كنه باباش مي گه نكن وگرنه به مامان مي گما!؟

 

يه همسايه اي داريم كه خيلي پيش مياد بهش فكر كنم چون تقريبا هر وقت ميرم آشپزخونه يادش ميافتم. عجيب ذهنش پره از خوردنيها.اولين بار كه تعجب كردم وقتي بود كه از شمال برمي گشت. وقتي صندوق عقب ماشين رو باز كرد به اندازه سي كيلو بادمجون توش بود.ازش پرسيدم واي اينا رو سوغات آوردي ؟گفت نه مال خودمونه بادمجون شماله. خودتو بكشي بادمجوناي ديگه مزه اين بادمجون رو نميده.بايد همه رو سرخ كنم بذارم فريزر. بعدش هم رفت توي ماشين و يه يخدون گنده آورد بيرون و گفت ببين چه ماهيهايي گرفتيم. به اندازه پانزده شانزده تا ماهي هم توي يخدون بود. تا اومدم حرف بزنم گفت ماهي رو بايد خودت بياري اينا تا بيارن تهران طول مي كشه ماهي مونده مي شه از مزه ميافته.بعد كه بيشتر باهاش آشنا شدم بيشتر از هنرمنديش آگاه شدم. فهميدم كه فصل ارزوني پياز (كه من هنوزم نمي دونم كي هست) ميره چندتا گوني پياز مي خره و مي شينه همه رو خرد و سرخ مي كنه و ميذاره فريزر.تابستونا كارش بيشتره.ميره از نزديكياي بهشت زهرا ليمو ترش مي گيره و آبليموي خانگي درست مي كنه. رب و آبغوره سالش رو خودش درست مي كنه. آخراي تابستون دو تا كشوي فريزرش رو پر مي كنه از گوجه كه اگه خواست توي زمستون خورشتش گوجه داشته باشه از گوجه درشت و خوب استفاده كنه.هفت هشت دسته شويدو چهار پنج دسته نعنا خشك مي كنه.رب انارش رو تو خونه مي پزه. تابستون قبل هفتاد كيلو سبزي گرفته بود و سه روز رفته بود خونه خواهرش سبزيا رو پاك كردن شستن و سرخ كردن براي فريزر.مرغ فقط از آمل ميخرن كه زربال باشه و گوشت و برنجشون رو از اصفهان .باقالي كه مياد ميرن با وانت از كاشان باقالي ميارن .انار رو فقط از ساوه مي خرن و گلابي رو هم از نطنز.زمستون مدام شهسوارن براي پرتقال.مي گن ما يك كيلو پرتقال هم از تهران نخريديم. خودمون باغ داريم از اونجا مياريم.پرتقالهايي كه اينا ميارن تهران مزه نداره! چند وقت پيش اومد در زد پرسيد جديدا كسي از مشهد برات زعفرون نياورده؟ مي گفت زعفرونمون تموم شده از اينجا نمي خوام بخرم بايد مطمئن شم مال مشهده كه مزه داشته باشه.ديروز دستاش سياه بود مي گفت بچه هامي گن بايد گردو رو خودمون پوست كنيم كه مزه داشته باشه
.الان ديگه تعجب نمي كنم وقتي مي گه وقت ندارم برم آرايشگاه ,دكتر وحتي حموم.تنها چيزي كه متعجبم مي كنه كه با تمام اين تفاصيل و وسواسي كه روي مواد غذاييش داره حتي يه بار نشده از خونه اشون بوي غذا بياد.بلاخره اينم يه جور زندگيه.به قول سرور زن با زن تومني صنار (شايدم هفت صنار)فرق مي كنه.به خودت نگاه نكن يه ساعت ميري تو آشپزخونه كارت تموم مي شه به قر و قنبيلت مي رسي.زن هم زناي قديم.

Thursday, September 02, 2004

 

از لابلاي سبزيها يه تيكه روزنامه پيدا بود با تيتر " سيگار دادن به سگ و گربه ممنوع است" .يه سري از قوانين ايالات مختلف آمريكا رو نوشته بود كه حداقل فايده اي كه از خوندنش بردم يه لبخند بود و حداكثرش اين حس خوشايند كه يادم رفت دارم سبزي پاك مي كنم

هركس تلاش كند كودكي را كه در چاله آبي گل بازي مي كند متوقف كندخلافكار است

افراد پليس اجازه دارند به دوچرخه سواري كه با سرعتي بيش از نود كيلومتر در ساعت ! دوچرخه سواري مي كند دستور ايست بدهند

زنان مجرد حق چتر بازي در روز يكشنبه را ندارند

اگر فيلي به پاركومتري بسته شودو در همان محل رها شود بايد هزينه پاركومتر توسط صاحب آن همانند يك خودرو پرداخته شود

دادن سيگار روشن به سگ و گربه و ديگر حيوانات اهلي غير مجاز است

شهروندان اگر كمتر از چهار ساعت از خوردن سير توسط آنها گذشته باشدمجاز نيستند سوار وسايل حمل و نقل عمومي شوند يا به تئاتر و سينما بروند

حمل بستني در جيب لباس غير قانوني است

خرناس كشيدن در تمامي اتاقهاي خواب ممنوع است مگر اينكه تمام پنجره ها بسته و قفل شده باشد

افراد مونث حق حضور در معبر عمومي رابا صورتي اصلاح شده ندارند

افرادي كه براي سگها چهره هاي ترسناك در مياورند جريمه و زنداني مي شوند

هيچ فردي قبل از اخذ مجوز پنج دلاري حق پياده روي با پاهاي برهنه را ندارد

پنهان كردن آشغال و گرد و خاك زير قالي توسط زن خانه دار ممنوع است

حمام كردن حداقل هفته اي يك بار در شبهاي يكشنبه اجباري است

كودكي كه دهانش بوي پياز وحشي بدهد حق حضور در مدرسه را ندارد

خوردن آبنبات چوبي در ملاء عام ممنوع است

بيكار تر و بي فرهنگ تر و عقب افتاده تر از واضعان اين قوانين سراغ دارين؟حيف نيست اينا از تجربيات ما در زمينه وضع قانون استفاده نمي كنن؟

 

خيلي وقته مجله زنان مقاله رو گذاشته ولي من تازه ديدمش.

 

 

 

   
 

HOME 

ARCHIVES

March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
June 2005
July 2005
August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006
August 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
September 2007
October 2007
December 2007
January 2008
February 2008
March 2008
April 2008
May 2008
June 2008
December 2008
March 2009
April 2009
March 2010
April 2010
May 2010
July 2010