Saturday, July 31, 2004

 

من حالا هی بگم ما زنها هرچی می کشیم از دست خودمونه بقیه می گن نه.سه چهار ماه پیش ما خونه یکی از بستگان سرور مهمون بودیم.من پیش یه خانم مسن نشسته بودم و سرور گرامی هم تقریبا" تمام مدت پیش اونایی بود که خیلی وقته ندیده بودشون و گل می گفت و گل می شنید(حالا اگه نگیم دل میداد قلوه می گرفت).من نهایت سعیم رو می کردم که با سعه صدر برخورد کنم و مادر شوهر گرامی هم در همین راستا افاضات می فرمودن که آخی بچه ام اینقدر گرفتاره که سال به سال فامیلو نمی بینه. خوب شد یه امشب داره خوش می گذرونه(چون می خوام با کلاس باشم و بگم ما اصلا" با مادر شوهر مشکل نداریم و عین مادر خودمه و هرچی کار خونه بلدم از محبتهای مادر شوهره اینجوری نوشتم وگرنه یه جور دیگه می نوشتم که حداقل خودم حال کنم).
حالا اینور قضیه. پریشبا که عروسی بودیم منم خواستم دوساعت پیش فامیل بشینم یه ورجه ورجه ای بکنم و خوش بگذرونم. ولی هر دفعه چشمم افتاد به مامانم دیدم چشم و ابرو میاد و به شوهرم اشاره می کنه. آخرش دیدم نه واقعا" مثل اینکه می خواد یه چیزی بگه. رفتم پیشش و گفت فکر شوهرت نیستی تک تنها نشسته ؟ خوب بیا پیشش بشین گناه داره پسره اینجا کسی رو نمیشناسه.براش توضیح دادم که سه چهار ماه پیش هم برای اون این موقعیت بود که مادرم فرمودن فرق می کنه. هرچی کردم نگفت کجاش فرق می کنه .بعد من به این نتیجه رسیدم که بعضی جمله ها ارثی هستن و جزو زبان زنانه به حساب میان .نسل به نسل منتقل می شن و هیچ کس هم معنیشو نمیدونه.

 

بابا این آخوندا چرا اینجوری شدن؟رضا مارمولکو دیدن دم درآوردن. فهمیدن اینجوری هم میشه. دیروز دعوت بودیم یه مجلس عقد. آقا خیلی زودتر از وقتی که باید میامد اومده بود.وقتی ما رسیدیم جلوی ما بلند شد و گفت خوش اومدین خواهرم.یه نگا به جمعیت کردم دیدم تقریبا" همه خانمها روم به دیوار لختن یعنی دکولته تنشونه اونم از نوع حاد.گفتم شاید فتوا دادن آخوندا هم مثل دکترا محرمن.بعد شد سر خطبه. یارو از خنده نمیتونست خطبه رو بخونه. اون می خندید ملت می خندیدن .نمی فهمیدیم برای چی داره می خنده.وکیلم اول رو که پرسید گفتند عروس رفته گل بچینه. یه دفعه هر هر زد زیر خنده و گفت شهرداری نگیره یهو.ملت هم خندیدند.وکیلم دوم رو که پرسید گفتند رفته گلاب بیاره. دوباره زد زیر خنده و گفت آهای مادر داماد تزول کامان یه چیزی بده بعله رو بگیر.باز ملت خندیدن. بار سوم هم که گفت عروس خانم بار آخره این داماد شاخ شمشاد قلبش داره می تپه الان به پات میافته وکیلم؟عروس و داماد که داشتن ریسه می رفتن. داماد دستهاشو به هم قفل کرده بود و ادا در میاورد. بلاخره به عروس یاد آوری کردن که بار آخره و اگه بله نگه بزرگترین فرصت زندگیشو از دست میده.عروس هم با هر بدبختی ای بود وسط خنده هاش یه بله گفت و همه جیغ زدن.بعدش هم آخونده با روی باز و گشاده یه نگاه جامع و کامل به خواهرای محترمه انداخت و گفت با اجازه مرخص می شم فقط یاد آوری کنم خاکه قندهایی رو که رو سر عروس سابیدید بریزید روی سر دوشیزه های مجلس که انشاء الله تعالی فرجی بشه و سنت رسو ل الله حفظ بشه گرچه بعید می دونم دوشیزه های حاضر در سالن کله قند هم تو سرشون بخوره بختشون باز شه.

 

روی در مغازه مثل همه مغازه هایی که این نوع کالا رو دارن ورود آقایان رو ممنوع کرده بود. با این تفاوت که اکیدا" ممنوع بود.رفتم تو و گفتم چی می خوام.گفتن اگه می خوای پرو کنی صبر کن .اتاق پرو پره.منتظر شدم یارو بیاد بیرون که در کمال ناباوری دیدم یه مرد از اتاق اومد بیرون و به دنبالش یه دختره اومد و پول داد واز آقاهه به خاطر زحماتش تشکر کرد و رفت.از دیشب تا حالا هرچی فکر می کنم این دوتا تو اتاق چیکار می کردن و دختره برای چی پول داد و تشکر کرد نمیفهمم.

 

فرهنگستان زبان یه شاهکار دیگه ارائه داده. به جای واژه "سزارین" پیشنهاد داده بگیم "رستمزاد" و ادعا کرده این دیگه چرخبال و کش لقمه نیست. اثبات پیشینه فرهنگی و تاریخی ماست و نشون میده اولین کسی که با این روش به دنیا اومده رستم بوده نه سزار.حالا ما اگه چشمامون رو ببندیم و نگیم تو وجود خود رستم هم تردید هست چه برسه به نحوه زایشش آیا زنی پیدا می شه که یه روز بگه رستمزاد شدم؟

 

دیگه تقریبا"‌همه چی حاضره.ته سالن سفره عقدتو چیدن .این طرف لباست که برای آخرین بار امتحانش کردی روی زمین ولو شده.دنبال تاجت می گردی. از توی اتاقت صدای هق هق میاد.یکی داره آخرین نشونه هاتو از روی دیوارها برمی داره که بذاره توی چمدونت.باباتم ساکته. شاید ته دلش خوشحاله که یه مسوولیت بزرگ رو به پایان رسونده.یه صدایی میاد."خوب مثل اینکه دیگه داری واقعا" شرت رو کم می کنی". ولی صدا مثل همیشه نیست.لحنش حرصت رو در نمیاره که مثل قدیما بخوای بگی به کوری چشم تو هم که شده میمونم.می گن فرداشب مهمترین روز زندگیته.باید اونایی رو که بیست و سه چهار سال باهاشون زندگی کردی بذاری و بری با یکی زندگی کنی که شش ماهه می شناسیش.قراره مهمترین آدم زندگیت بشه. چقدر عجیبه که ناراحت نیستی. آره راستشو بخوای میدونم که بدت هم نمیاد.خوب آخرین شب من بودنت مبارک.از فردا باید نیم من بشی.نگرانی نه؟مهم نیست . بقیه بهت می گن که مال همه یه جوره. فردا تو تقریبا" هیچ کاره ای.صبح زود بیدارت می کنن. همه میدوند و به هم دستور میدن .میری آرایشگاه .پنج نفر میریزن سرت. نمیتونی نفس بکشی ولی ساکت باش. تو عروسی. پنج شش ساعت بهت ور میرن و وقتی میرن کنار ازت یه غریبه ساختن. ولی مهم نیست همه می گن خوشگل شدی. وارد خیابون که میشی همه با حسرت نگات می کنن. بعد یه راست میبرنت سر سفره عقد. یه قرآن میدن دستت که بخونی .یکی میگه سوره نور رو بخون. اینقدر غرق خوندن میشی که یادت میره عروسیته.فکر می کنی این آخرین فرصته برای دعا کردن. دعا می کنی هندونه اش تو سرخ و شیرین باشه.آقا میپرسه دوشیزه خانم وکیلم؟ یه عالمه تمرین کردی بگی با اجازه بزرگترا ولی فقط می گی بعله.بعدش فقط تبریکه و بوسه و رقص .آخر شب هم مامانت صدات می کنه دست تو و اون مرده رو که حالا شوهرته می گیره و بهش می گه سپردمش به تو و هردوتون رو به خدا.یه نصیحت هم می کنه. فقط تو اتاق خواب زن و شوهر باشین بیرون از اونجا با هم دوست باشین.اون موقع نمی فهمی جریان چیه.ولش کن بعدا"‌میفهمی خوب هم می فهمی.بازم صدای گریه میاد."کاش می شد آدم بچه هاشو برای خودش نگه داره" .ولی بیخیال تو دیگه عروس خوشه اقاقیایی.نمیتونی بمونی.یه چیز مضحک داره دستت رو می کشه که ببرتت. مهم نیست اسمشو چی بذاری. تعلق ,تعهد ,عشق, وظیفه.مهم اینه که همش معنی پایبندی رو میده. یه چیز دیگه. یه امشبه رو به خلاصی فکر نکن. فقط به این فکر کن که تو عروسی.

Thursday, July 15, 2004

 

" شاید تو در تمام دنیا فقط یک نفر باشی ولی برای بعضیها تمام دنیا باشی".
گارسیا مارکز
وقتی برای اولین بار اومد توی اتاقم گفت می خوام از لای اینا پیدات کنم.کاغذا رو می گفت که دیوارها رو پر کرده بودن.می خواست از لای جمله هایی که لحظه هام رو غنی کرده بود پیدام کنه.به اونا بیشتر اعتماد داشت.وقتی رسید به این جمله گفت بهت نمیاد اینقدر حقیر باشی که تمام دنیات من باشم.
اشتباه می کرد .من هنوزم که هنوزه حقیرم.

Wednesday, July 14, 2004

 

مامانم فقط سکوت می کنه ولی سکوتی که توش نارضایتی نیست حتی اگه دقت کنم طرح یه لبخند هم رو لباش می بینم. به شیطنتهای دخترش و به اینکه پاشو از خط قرمز بیرون میذاره نگاه می کنه .به حرفای عجیب غریبش با تعجب گوش میده ولی نه نمیگه. نصیحت نمی کنه. دیگه نمی گه اگه اینکار رو نکنی خانمتری. نمی گه دختری که من تربیت کردم شبیه تونیست.انگار یه جورایی عصیان فرو خفته خودشو تو من می بینه و دلش نمیخواد اینبار هم خاموشش کنه.شاید برای اونم همنشینی واژه زن با فضیلت ,وفاداری, فداکاری و سازگاری تهوع آور شده.کدوم زنیه که حداقل یه بار دلش نخواد جای این واژه ها رو با واژه های جدید پرکنه؟

 

امروز مرد کوچک خونه ما به عادت همیشه برای اینکه صبحونه اش رو بخوره پرید روی مبل و کنترل رو هم برداشت که از وقتش استفاده بهینه کنه و در حین خوردن نون و پنیر خاله نرگس و چرا رو هم ببینه و این وسطا یه نانای هم بکنه.از اونجایی که هروقت دست به کنترل می زنه ما باید یکساعت دنبالش بگردیم توفیق اجباری شد که به جای کانال پنج شبکه چهار رو ببینیم.یه برنامه ای بود در مورد زنان و نقششون در خانواده و دیدگاه اسلام و از این حرفها.مهمون برنامه داشت می گفت که خلقت زن طوریه که ثقل کار خونه رو دوشش باشه و مرد هم باید ثقل کار بیرون رو تحمل کنه و بعد هم شروع کرد داد سخن دادن در مورد کرامت و شان زن در اسلام و همون حرفا راجع به ساقه ریحان و مروارید غلطان و گوهر در صدف.تا اینجاش که به نظرم چرند اومدولی وقتی یه خانمی تلفن کرد تا سوال بپرسه برنامه جالب شد.سوال خانمه این بود که چرا شما اینهمه در باره شان زن می گین ولی در نهج البلاغه اومده که از مشورت با زنان بپرهیزید .سوال دومش این بود که چرا هنگامی که مردی پیش رسول اکرم اومده و گفته ازدواج با زنی زشت رو بهتره یا زنی نازا بهش فرموده با زن زشت رو و تاکید کرده از ازدواج با زنان لاغر دراز(دقیقا" با همین لفظ) چشم آبی و نازا پرهیز کنید.می گفت اینا خصوصیاتی نیست که اکتسابی باشه پس چرا پیامبر ازدواج با این زنان رو نهی کرده.
اینجا بود که مهمون برنامه که تا چند دقیقه پیش بلبل دستان بود به من من افتاد و گفت البته ما برای نهج البلاغه خیلی احترام قائلیم ولی اینطور نیست که تمام روایاتش رو از حیث انتساب به علی درست بدونیم. برفرض محال اگه حضرت همچین چیزی رو گفته اند در اون زمان بوده که به فرمان زنی(عایشه)جنگی علم شد که هزاران مسلمان کشته شدند. فاجعه به قدری بود که خود این زن زار زار میگریست به طوریکه تمام خمار(مقنعه) وی خیس شده بود .اینجا بود که امیر المومنین همچین چیزی رو احتمالا" فرموده اند. درمورد سوال دوم هم متاسفانه وقت تمام شده و انشاءالله در فرصت مقتضی به آن جواب می دهیم (که احتمالا" اون فرصت مقتضی هیچوقت نمیاد).
جا داره از همینجا به تمام زنهای چاق کوتاه مشکی زاینده تبریک بگم و به زنهای لاغر دراز چشم آبی نازا هشدار بدم که بیخود تو فکر ازدواج نباشن چون دین مبینی که آقایون تعریف می کنن برای اونا فکری نکرده.

Tuesday, July 06, 2004

 

اینترنت مثل رویا میمونه. آدمایی که رویا دارن و خیالپردازی می کنن آدمای سالمی میمونن. نرمالن.می تونن خیلی چیزا رو راحتت تحمل کنن. وقتی شب می شه و اهل خونه خوابن انگار رویا شروع میشه. مثل اون داستانه میشه که توش نصفه شب اسباب بازیها جون می گرفتن و مثل آدما زندگی می کردن.می تونی یه آدم دیگه بشی .بری یه جاهایی که صد سال دیگه هم نمیتونی بری.یه چیزایی رو ببینی که تو بیداری برای دیدنشون تکفیر می شی.میتونی بری سراغ اونایی که دوستشون داری بدون اینکه بخوای برای نگه داشتنشون بهشون باج بدی .می تونی با خیال راحت حس کنی که انگار دلت داره برای یکی می تپه بدون اینکه بترسی نکنه دارم گناه غیر قابل بخششی مرتکب می شم.میتونی ببینی فقط تو نیستی که گاهی دلت می خواد یکی دستت روبگیره و از اینجا ببرتت یه جایی که هیچ کدوم از اینایی که هر روز دارن خفه ات می کنن رو نبینی.می تونی هزار بار بگی اشتباه کردم.می تونی ببینی اگه اشتباه نکرده بودی الان جای کدوم یکی از این آدما بودی.
یکی دوساعت که خیالبافی می کنی وقت تموم می شه.تو باید بخوابی که صبح بتونی بلند شی صبحونه سرور رو بدی غذاشو براش آماده کنی قربون صدقه اش بری که روز خوبی رو شروع کنه. آخه خوب شاخ غول رو می شکنه که داره میره سر کار .مثل تو نیست که از صبح تا شب زیر کولر بشینه و استراحت کنه.مگه حدیث نداریم که مردی که صبح میره بیرون دنبال پول در آوردن ثواب جهاد رو می بره؟خوب تو هم باید یه جوری تو این ثواب شریک باشی . می گن جهاد زن خوب شوهر داری کردنشه.
بعد هم که نوبت بچه اته. دیگه باید مادری کنی .باید یه نفس قصه بگی ,ادای تموم حیوونای عالم رو دربیاری ,ببریش بیرون که انرژیش جمع نشه وحشی بشه, آبمیوه و کوفت و زهرمارش یادت نره,شصت دفعه عوضش کنی که یه وقت پوست گلش قرمز نشه.این وسطا یادت نره غذای یخکرده و میوه نصفه بچه ات رو بندازی بالا .اوخ اوخ الان شوهرت میاد بدو طالبی خنک ببر بیرون گرمه هلاک شد.
همه کاراتو که کردی میتونی بگی آخیش دوباره دوازده شد الان میرم تو رویا.دیگه از حالا تا یکی دوساعت دیگه مهم نیست یکی هی صدات کنه .هی غر بزنه الکی برای چی بیدارموندی.از الان تا دوساعت دیگه می تونی تو خیالت خودتو آدم فرض کنی . یه آدم واقعی که حق داره هر کاری دلش می خواد بکنه.

Friday, July 02, 2004

 

داشتم با پارسا سلانه سلانه از ددر برمی گشتم.معمولا" هر گردشمون دوساعت طول می کشه چون پسرم هیچ رهگذری رو بدون التفات رد نمیکنه.از آقایون سبیل کلفت که پارسا رو ول نمی کنن تا دخترای خوشگل که پارسا اونا رو ول نمیکنه.البته جدیدا" اینقدر دخترای رنگارنگ نارنجی و صورتی زیادشده اند که منم بدم نمیاد نگاشون کنم.همینجور که به خونه نزدیک می شدیم دیدم کارگرای ساختمون بغلی یه گوشه نشسته اند و بالا رو نگاه می کنن. هرچی از لای درختا نگاه کردم چیزی ندیدم .به ساختمون خودمون که رسیدم دیدم دوتا از آقایون عزیز همسایه هم به آسمون خیره شده اند.دیگه فضولیم گل کرد که ببینم چه چیز شگفت انگیزی اون بالاست که اینهمه کله برای دیدنش بلند شده که دیدم این موجود تماشایی فقط یه زنه که داره پشت پنجره خونه اش سیگار می کشه.
امروزم رفته بودم خرید. یه دختری که داشت جلوم راه می رفت توجهم رو جلب کرد.یه شلوار سبز تا زیر زانو پوشیده بود که به تهش کش هم بسته بود. یه مانتوی کوتاه سبز با کفشهای پاشنه بلند نوک تیز. تو این فکر بودم که ازش بزنم جلو و ببینم قیافه اش چه شکلیه که دیدم دوتا از این مغازه دارها چنان با ولع دارن نگاش می کنن که آدم حالش به هم می خوره. از بغلشون که رد شدم شنیدم یکیشون می گه چی کار کنن بدبختا.دلشون شوهر می خواد! مرتیکه احمق عوضی یه دل سیر یارو رو نگاه کرده بعد هم می گه پیف پیف بو میده.مثل ماجرای مرغ و تخم مرغ شده. ما آخر نفهمیدیم عرضه زیاده که تقاضا زیاد شده یا تقاضا زیاد بوده که عرضه رفته بالا.

 

رفته بودم بیمارستان عیادت عموم. سر حال بود. مثل قدیما دم موهاشو بسته بود و ادکلن زده بود.داشت از یه خانمی تعریف می کرد که اومده دیدنش و گفته به من الهام شده بیام اینجا و بهت بگم هزار بار سوره کافرون رو بخون تا خوب بشی.نیازی هم نیست بری بیمارستان.بعد هم می خندید و می گفت اگه من می نشستم تو خونه و هزار بار این سوره رو می خوندم پیچ روده ام باز می شد؟‌
امشب از اون شبایی بود که عجیب کلافه بودم. هیچی آرومم نکرد. حس یه زندانی رو داشتم که خودشو به دیوار می کوبه.
مسکنهای دنیوی و اخروی هیچ کدومشون موثر نبود.فقط دلم می خواست فرار کنم .به حیاط که رسیدم چشمم افتاد به گلدون یاس که غرق گل شده بود. یه نفس عمیق با خاطره پدر بزرگی که همیشه مشتش پر یاس بود برای جا نماز مادر بزرگ همه چی رو تموم کرد.یاد طعم گیلاس کیارستمی افتادم. یه وقتایی یه چیز بی ارزش می تونه آدمو به زندگی برگردونه.
یادم باشه به عموم بگم اون سوره رو بخونه.

 

گفتن استاد شجریان می خواد در صدا و سیما آموزش قرآن بده و جواب شنیدن این یعنی "اسب گیاه کم پشتی است که در جلگه های سوزان آلاسکا می پرد".

 

 

 

   
 

HOME 

ARCHIVES

March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
June 2005
July 2005
August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006
August 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
September 2007
October 2007
December 2007
January 2008
February 2008
March 2008
April 2008
May 2008
June 2008
December 2008
March 2009
April 2009
March 2010
April 2010
May 2010
July 2010