|
|
||||
|
|
||||
|
من حالا هی بگم ما زنها هرچی می کشیم از دست خودمونه بقیه می گن نه.سه چهار ماه پیش ما خونه یکی از بستگان سرور مهمون بودیم.من پیش یه خانم مسن نشسته بودم و سرور گرامی هم تقریبا" تمام مدت پیش اونایی بود که خیلی وقته ندیده بودشون و گل می گفت و گل می شنید(حالا اگه نگیم دل میداد قلوه می گرفت).من نهایت سعیم رو می کردم که با سعه صدر برخورد کنم و مادر شوهر گرامی هم در همین راستا افاضات می فرمودن که آخی بچه ام اینقدر گرفتاره که سال به سال فامیلو نمی بینه. خوب شد یه امشب داره خوش می گذرونه(چون می خوام با کلاس باشم و بگم ما اصلا" با مادر شوهر مشکل نداریم و عین مادر خودمه و هرچی کار خونه بلدم از محبتهای مادر شوهره اینجوری نوشتم وگرنه یه جور دیگه می نوشتم که حداقل خودم حال کنم).
بابا این آخوندا چرا اینجوری شدن؟رضا مارمولکو دیدن دم درآوردن. فهمیدن اینجوری هم میشه. دیروز دعوت بودیم یه مجلس عقد. آقا خیلی زودتر از وقتی که باید میامد اومده بود.وقتی ما رسیدیم جلوی ما بلند شد و گفت خوش اومدین خواهرم.یه نگا به جمعیت کردم دیدم تقریبا" همه خانمها روم به دیوار لختن یعنی دکولته تنشونه اونم از نوع حاد.گفتم شاید فتوا دادن آخوندا هم مثل دکترا محرمن.بعد شد سر خطبه. یارو از خنده نمیتونست خطبه رو بخونه. اون می خندید ملت می خندیدن .نمی فهمیدیم برای چی داره می خنده.وکیلم اول رو که پرسید گفتند عروس رفته گل بچینه. یه دفعه هر هر زد زیر خنده و گفت شهرداری نگیره یهو.ملت هم خندیدند.وکیلم دوم رو که پرسید گفتند رفته گلاب بیاره. دوباره زد زیر خنده و گفت آهای مادر داماد تزول کامان یه چیزی بده بعله رو بگیر.باز ملت خندیدن. بار سوم هم که گفت عروس خانم بار آخره این داماد شاخ شمشاد قلبش داره می تپه الان به پات میافته وکیلم؟عروس و داماد که داشتن ریسه می رفتن. داماد دستهاشو به هم قفل کرده بود و ادا در میاورد. بلاخره به عروس یاد آوری کردن که بار آخره و اگه بله نگه بزرگترین فرصت زندگیشو از دست میده.عروس هم با هر بدبختی ای بود وسط خنده هاش یه بله گفت و همه جیغ زدن.بعدش هم آخونده با روی باز و گشاده یه نگاه جامع و کامل به خواهرای محترمه انداخت و گفت با اجازه مرخص می شم فقط یاد آوری کنم خاکه قندهایی رو که رو سر عروس سابیدید بریزید روی سر دوشیزه های مجلس که انشاء الله تعالی فرجی بشه و سنت رسو ل الله حفظ بشه گرچه بعید می دونم دوشیزه های حاضر در سالن کله قند هم تو سرشون بخوره بختشون باز شه.
روی در مغازه مثل همه مغازه هایی که این نوع کالا رو دارن ورود آقایان رو ممنوع کرده بود. با این تفاوت که اکیدا" ممنوع بود.رفتم تو و گفتم چی می خوام.گفتن اگه می خوای پرو کنی صبر کن .اتاق پرو پره.منتظر شدم یارو بیاد بیرون که در کمال ناباوری دیدم یه مرد از اتاق اومد بیرون و به دنبالش یه دختره اومد و پول داد واز آقاهه به خاطر زحماتش تشکر کرد و رفت.از دیشب تا حالا هرچی فکر می کنم این دوتا تو اتاق چیکار می کردن و دختره برای چی پول داد و تشکر کرد نمیفهمم.
فرهنگستان زبان یه شاهکار دیگه ارائه داده. به جای واژه "سزارین" پیشنهاد داده بگیم "رستمزاد" و ادعا کرده این دیگه چرخبال و کش لقمه نیست. اثبات پیشینه فرهنگی و تاریخی ماست و نشون میده اولین کسی که با این روش به دنیا اومده رستم بوده نه سزار.حالا ما اگه چشمامون رو ببندیم و نگیم تو وجود خود رستم هم تردید هست چه برسه به نحوه زایشش آیا زنی پیدا می شه که یه روز بگه رستمزاد شدم؟
دیگه تقریبا"همه چی حاضره.ته سالن سفره عقدتو چیدن .این طرف لباست که برای آخرین بار امتحانش کردی روی زمین ولو شده.دنبال تاجت می گردی. از توی اتاقت صدای هق هق میاد.یکی داره آخرین نشونه هاتو از روی دیوارها برمی داره که بذاره توی چمدونت.باباتم ساکته. شاید ته دلش خوشحاله که یه مسوولیت بزرگ رو به پایان رسونده.یه صدایی میاد."خوب مثل اینکه دیگه داری واقعا" شرت رو کم می کنی". ولی صدا مثل همیشه نیست.لحنش حرصت رو در نمیاره که مثل قدیما بخوای بگی به کوری چشم تو هم که شده میمونم.می گن فرداشب مهمترین روز زندگیته.باید اونایی رو که بیست و سه چهار سال باهاشون زندگی کردی بذاری و بری با یکی زندگی کنی که شش ماهه می شناسیش.قراره مهمترین آدم زندگیت بشه. چقدر عجیبه که ناراحت نیستی. آره راستشو بخوای میدونم که بدت هم نمیاد.خوب آخرین شب من بودنت مبارک.از فردا باید نیم من بشی.نگرانی نه؟مهم نیست . بقیه بهت می گن که مال همه یه جوره. فردا تو تقریبا" هیچ کاره ای.صبح زود بیدارت می کنن. همه میدوند و به هم دستور میدن .میری آرایشگاه .پنج نفر میریزن سرت. نمیتونی نفس بکشی ولی ساکت باش. تو عروسی. پنج شش ساعت بهت ور میرن و وقتی میرن کنار ازت یه غریبه ساختن. ولی مهم نیست همه می گن خوشگل شدی. وارد خیابون که میشی همه با حسرت نگات می کنن. بعد یه راست میبرنت سر سفره عقد. یه قرآن میدن دستت که بخونی .یکی میگه سوره نور رو بخون. اینقدر غرق خوندن میشی که یادت میره عروسیته.فکر می کنی این آخرین فرصته برای دعا کردن. دعا می کنی هندونه اش تو سرخ و شیرین باشه.آقا میپرسه دوشیزه خانم وکیلم؟ یه عالمه تمرین کردی بگی با اجازه بزرگترا ولی فقط می گی بعله.بعدش فقط تبریکه و بوسه و رقص .آخر شب هم مامانت صدات می کنه دست تو و اون مرده رو که حالا شوهرته می گیره و بهش می گه سپردمش به تو و هردوتون رو به خدا.یه نصیحت هم می کنه. فقط تو اتاق خواب زن و شوهر باشین بیرون از اونجا با هم دوست باشین.اون موقع نمی فهمی جریان چیه.ولش کن بعدا"میفهمی خوب هم می فهمی.بازم صدای گریه میاد."کاش می شد آدم بچه هاشو برای خودش نگه داره" .ولی بیخیال تو دیگه عروس خوشه اقاقیایی.نمیتونی بمونی.یه چیز مضحک داره دستت رو می کشه که ببرتت. مهم نیست اسمشو چی بذاری. تعلق ,تعهد ,عشق, وظیفه.مهم اینه که همش معنی پایبندی رو میده. یه چیز دیگه. یه امشبه رو به خلاصی فکر نکن. فقط به این فکر کن که تو عروسی.
" شاید تو در تمام دنیا فقط یک نفر باشی ولی برای بعضیها تمام دنیا باشی".
مامانم فقط سکوت می کنه ولی سکوتی که توش نارضایتی نیست حتی اگه دقت کنم طرح یه لبخند هم رو لباش می بینم. به شیطنتهای دخترش و به اینکه پاشو از خط قرمز بیرون میذاره نگاه می کنه .به حرفای عجیب غریبش با تعجب گوش میده ولی نه نمیگه. نصیحت نمی کنه. دیگه نمی گه اگه اینکار رو نکنی خانمتری. نمی گه دختری که من تربیت کردم شبیه تونیست.انگار یه جورایی عصیان فرو خفته خودشو تو من می بینه و دلش نمیخواد اینبار هم خاموشش کنه.شاید برای اونم همنشینی واژه زن با فضیلت ,وفاداری, فداکاری و سازگاری تهوع آور شده.کدوم زنیه که حداقل یه بار دلش نخواد جای این واژه ها رو با واژه های جدید پرکنه؟
امروز مرد کوچک خونه ما به عادت همیشه برای اینکه صبحونه اش رو بخوره پرید روی مبل و کنترل رو هم برداشت که از وقتش استفاده بهینه کنه و در حین خوردن نون و پنیر خاله نرگس و چرا رو هم ببینه و این وسطا یه نانای هم بکنه.از اونجایی که هروقت دست به کنترل می زنه ما باید یکساعت دنبالش بگردیم توفیق اجباری شد که به جای کانال پنج شبکه چهار رو ببینیم.یه برنامه ای بود در مورد زنان و نقششون در خانواده و دیدگاه اسلام و از این حرفها.مهمون برنامه داشت می گفت که خلقت زن طوریه که ثقل کار خونه رو دوشش باشه و مرد هم باید ثقل کار بیرون رو تحمل کنه و بعد هم شروع کرد داد سخن دادن در مورد کرامت و شان زن در اسلام و همون حرفا راجع به ساقه ریحان و مروارید غلطان و گوهر در صدف.تا اینجاش که به نظرم چرند اومدولی وقتی یه خانمی تلفن کرد تا سوال بپرسه برنامه جالب شد.سوال خانمه این بود که چرا شما اینهمه در باره شان زن می گین ولی در نهج البلاغه اومده که از مشورت با زنان بپرهیزید .سوال دومش این بود که چرا هنگامی که مردی پیش رسول اکرم اومده و گفته ازدواج با زنی زشت رو بهتره یا زنی نازا بهش فرموده با زن زشت رو و تاکید کرده از ازدواج با زنان لاغر دراز(دقیقا" با همین لفظ) چشم آبی و نازا پرهیز کنید.می گفت اینا خصوصیاتی نیست که اکتسابی باشه پس چرا پیامبر ازدواج با این زنان رو نهی کرده.
اینترنت مثل رویا میمونه. آدمایی که رویا دارن و خیالپردازی می کنن آدمای سالمی میمونن. نرمالن.می تونن خیلی چیزا رو راحتت تحمل کنن. وقتی شب می شه و اهل خونه خوابن انگار رویا شروع میشه. مثل اون داستانه میشه که توش نصفه شب اسباب بازیها جون می گرفتن و مثل آدما زندگی می کردن.می تونی یه آدم دیگه بشی .بری یه جاهایی که صد سال دیگه هم نمیتونی بری.یه چیزایی رو ببینی که تو بیداری برای دیدنشون تکفیر می شی.میتونی بری سراغ اونایی که دوستشون داری بدون اینکه بخوای برای نگه داشتنشون بهشون باج بدی .می تونی با خیال راحت حس کنی که انگار دلت داره برای یکی می تپه بدون اینکه بترسی نکنه دارم گناه غیر قابل بخششی مرتکب می شم.میتونی ببینی فقط تو نیستی که گاهی دلت می خواد یکی دستت روبگیره و از اینجا ببرتت یه جایی که هیچ کدوم از اینایی که هر روز دارن خفه ات می کنن رو نبینی.می تونی هزار بار بگی اشتباه کردم.می تونی ببینی اگه اشتباه نکرده بودی الان جای کدوم یکی از این آدما بودی.
داشتم با پارسا سلانه سلانه از ددر برمی گشتم.معمولا" هر گردشمون دوساعت طول می کشه چون پسرم هیچ رهگذری رو بدون التفات رد نمیکنه.از آقایون سبیل کلفت که پارسا رو ول نمی کنن تا دخترای خوشگل که پارسا اونا رو ول نمیکنه.البته جدیدا" اینقدر دخترای رنگارنگ نارنجی و صورتی زیادشده اند که منم بدم نمیاد نگاشون کنم.همینجور که به خونه نزدیک می شدیم دیدم کارگرای ساختمون بغلی یه گوشه نشسته اند و بالا رو نگاه می کنن. هرچی از لای درختا نگاه کردم چیزی ندیدم .به ساختمون خودمون که رسیدم دیدم دوتا از آقایون عزیز همسایه هم به آسمون خیره شده اند.دیگه فضولیم گل کرد که ببینم چه چیز شگفت انگیزی اون بالاست که اینهمه کله برای دیدنش بلند شده که دیدم این موجود تماشایی فقط یه زنه که داره پشت پنجره خونه اش سیگار می کشه.
رفته بودم بیمارستان عیادت عموم. سر حال بود. مثل قدیما دم موهاشو بسته بود و ادکلن زده بود.داشت از یه خانمی تعریف می کرد که اومده دیدنش و گفته به من الهام شده بیام اینجا و بهت بگم هزار بار سوره کافرون رو بخون تا خوب بشی.نیازی هم نیست بری بیمارستان.بعد هم می خندید و می گفت اگه من می نشستم تو خونه و هزار بار این سوره رو می خوندم پیچ روده ام باز می شد؟
گفتن استاد شجریان می خواد در صدا و سیما آموزش قرآن بده و جواب شنیدن این یعنی "اسب گیاه کم پشتی است که در جلگه های سوزان آلاسکا می پرد".
|
|
|||
|
March 2003
|
||||
|
|
||||