|
|
||||
|
|
||||
|
سرور گرامی پریروز از طرف شرکت با تنی چند از همکاران مشرف شده بود نمایشگاه تجهیزات نمی دونم چی چی.شب که اومد برخلاف دفعات قبل بسیار شنگول و منگول بود و اصلا"هم خسته نشده بود و خیلی تعریف می کرد که ایندفعه نمایشگاه خوبی بوده و از این حرفها.وسط حرفهاش هم در کمال موذیگری در عین حال که نشون میداد نمی خوام بگم ولی از دهنم می پره افاضات فرمودن که چقدر از جانب لعبتکان غرفه دار مورد توجه قرار گرفته اند و شماره ها رد وبدل شده و قولهای موکد داده شده که از تجهیزات معرفی شده استفاده بشه و الی آخر.حالا کدوم تجهیزات خدا عالمه.
دیشب یکی از دوستای شمالیم زنگ زد. وسط حرفاش بی مقدمه گفت من دارم به عقد موقت یه مرد هفتاد ساله درمیام و خواستم بهت خبر بدم.طرف هم گفته قبلش یه خونه به اسمت می کنم که بهم اعتماد کنی .فکر کردم دوباره خل شده مثل اون شبایی که می خواست ثابت کنه مسیحیه یا اون شبایی که چاقو به دست تو اتاق می گشت و می گفت بدم نمیاد یکیتون رو بکشم.
روزنامه شرق تو صفحه شانزده امروز سی ام خرداد مطلبی نوشته که باعث می شه خانمهای مکرمه از چهار چشمی آقا بچه ها رو پاییدن دست بردارن .
زنان کمتر از مردان دیوانه می شوند زیرا سهم روزانه خود را از دیوانگی دارند.آنها هرگز کاملا" دیوانه نمی شوند.آنها دیوانه می شوند اما برای چند دقیقه. زیباست. هیچ اشکال ندارد.جیغ می زنند .می پرند و بشقابها را می اندازند.آنچنان هم زیانبار نیست. اما مرد دچار دیوانگی متراکم می شود.او نمی تواند بگرید یا بشقابها را پرت کند.این عملی مردانه نیست .او همیشه باید محافظه کار باشد. سپس دیوانگی در قلبش جمع شده ویک روز منفجر می شود.تعداد مردان در دیوانه خانه ها بیشتر است.
وقتی بهش گفتم هیچوقت تو زندگیم نتونستم بهت تکیه کنم سکوت کرد. تو دلم گفتم خوبه که خودش هم می دونه. فرداش با آب و تاب تعریف کرد که تصادفی اون همکارش که فتنه ها به پا کرده بود رو دیده و احتمالا" دوباره با هم کار خواهند کرد. به ذهنم اومد "تو را که خانه نیین است بازی نه این است".
دفعه دومی که من و سرور همدیگه رو دیدیم سر یه چیزی اختلاف پیدا کردیم و من طبق عادت همیشه ام پامو کوبوندم زمین و گفتم
این زمینهای شمال هم عجب ماجراهایی پیدا کرده. یه دوستی دارم که تو یکی از روستاهای اطراف محمود زندگی می کنه. دو سه هفته پیش زنگ زد و با هیجان تعریف کرد که باورت میشه تو کوچه ما دوتا ماکسیما پارک شده؟ منم هرکاری کردم نتونستم تصور کنم چه جوری کنار اون پرچینها دوتا ماکسیما جا شده. نمیدونم سهراب اگه بود بازم میتونست بگه "چه دهی باید باشد/کوچه باغش پر موسیقی باد "یا نه.به هر حال شاید تضاد ماکسیما و ده هم بتونه قشنگ باشه.
تقریبا" هفت ساله که از ورود شوهرم به خانواده ما می گذره. تو این مدت من جزو زنهای خوشبختی بودم که مجبور نبودم هیچوقت بین مادرم و شوهرم بیایستم(بر خلاف شوهرم که منو جلوی خانواده اش قرار میده و مصرا" ازم می خواد خودم مستقیم بهشون حرفامو بزنم). شوهرم مامانم رو خاله مانی صدا می کنه و مامانم هم پسرم از دهنش نمیافته وهرجا هم می شینه ازش تعریف می کنه . پریروز متوجه شدم نه بابا این خبرها هم نیست.چند شب پیش از دست سرور دلخور بودم و صبحش که با مامانم حرف می زدم ازدهنم پرید که مردا سر و ته یک کرباسن .تا وقتی سرویس بدی خوبی همچین که یک دفعه نه بگی چوب دوسر طلا می شی. مثل شوهرمن که دیشب می گه اگه یه دفعه می رفتم سراغ یکی دیگه تو اینهمه ناز و غمزه نمیامدی.همچین که اینو گفتم مامانم با یه لحن بیسابقه گفت بهش بگو لیاقتت همونها هستن! لقمه گنده برداشتن لیاقت می خواد که تو نداری.
|
|
|||
|
March 2003
|
||||
|
|
||||