Saturday, June 26, 2004

 

سرور گرامی پریروز از طرف شرکت با تنی چند از همکاران مشرف شده بود نمایشگاه تجهیزات نمی دونم چی چی.شب که اومد برخلاف دفعات قبل بسیار شنگول و منگول بود و اصلا"‌هم خسته نشده بود و خیلی تعریف می کرد که ایندفعه نمایشگاه خوبی بوده و از این حرفها.وسط حرفهاش هم در کمال موذیگری در عین حال که نشون میداد نمی خوام بگم ولی از دهنم می پره افاضات فرمودن که چقدر از جانب لعبتکان غرفه دار مورد توجه قرار گرفته اند و شماره ها رد وبدل شده و قولهای موکد داده شده که از تجهیزات معرفی شده استفاده بشه و الی آخر.حالا کدوم تجهیزات خدا عالمه.
متاسفانه (برای سرور گرامی )من اون شب در کمال صحت و سلامت بودم وتلاش سرور برای تحریک حس حسادتم نتیجه نداد به علاوه اینکه معلوم بود داره زیادی آب روغن میده. تو این مورد الگوش شده برادرم که شش ساعت و نیم از خوشگلی دختره و اینکه چه جوری مخش رو زدم و سوارش کردم و رفتیم فلان مکان و فلان مشروب رو خوردم و باقی قضایا تعریف می کنه بعد چند وقت بعد معلوم میشه یکی دیگه به آب و علف دختره رسیده .
دیشب هم که شنگولیش خوابیده بود قضیه رو نقد میکرد که اصلا" به خاطر فروش بیشتره که از این دخترا استفاده می کنن وگرنه هیچ کدومشون اطلاعات درست و کاملی ندارن و تمام مسوولیتشون فقط جذب مشتریه که اتفاقا"‌نتیجه هم میده. بعدش هم غر میزد که کشورای درست و حسابی محل کار کار می کنن ومحل تفریح تفریح .ما سر کارمون هم فکر چیزای دیگه ایم .برای همین صد سال دیگه هم فرقی با الانمون نمی کنیم.بعد هم گفت البته از نظر چرچیل دلیل دیگه ای برای عدم پیشرفت ما وجود داره. روزنامه شرق چند روز پیش نوشته بود چرچیل تو سفرش به ایران گذرش به کافه نادری میافته و سیگار میخواد .وقتی بهش میدن می گه ملتی که از این سیگارا بکشه هیچوقت پیشرفت نمی کنه.حالا نمیدونم کدوم سیگار رو بهش داده اند. احتمالا" یه چیزایی تو مایه های اشنو ویژه بوده.

Wednesday, June 23, 2004

 

دیشب یکی از دوستای شمالیم زنگ زد. وسط حرفاش بی مقدمه گفت من دارم به عقد موقت یه مرد هفتاد ساله درمیام و خواستم بهت خبر بدم.طرف هم گفته قبلش یه خونه به اسمت می کنم که بهم اعتماد کنی .فکر کردم دوباره خل شده مثل اون شبایی که می خواست ثابت کنه مسیحیه یا اون شبایی که چاقو به دست تو اتاق می گشت و می گفت بدم نمیاد یکیتون رو بکشم.
اول زدم به شوخی و گفتم یادته چقدر از باب ششم گلستان خاطره داریم؟حتما" قبل از خوندن خطبه یه بار دیگه بخونش که تو ذوقت نخوره.هیچی نگفت ولی وقتی به مسخرگی ادامه دادم و گفتم اگه عجله نکنی من می تونم تا شصت و پنج سال برات گیر بیارم خیلی غلیظ گفت که بیشعورم و انگار تو تهران زندگی نمیکنم. یه خورده بهم برخورد که کسی که فقط دوساله داره تهران زندگی می کنه اینو می گه ولی وقتی دلایلشو گفت دیدم حق با اونه.من به موقع ازدواج کردم و بچه دارم .یعنی دوتا از نیازهایی که باید ارضا بشه تا یه زن به بلوغ برسه برای من بر آورده شده.پس نمی تونم موقعیت اونو درک کنم.
گوشی رو که گذاشتم هم متاسف شدم از اینکه یه دختر جوون که هنوزم شانس ازدواج داره همچین تصمیمی می گیره و هم خوشحال شدم که اینقدر منطقی فکر می کنه و بیخود خودشو علاف نمی کنه.من اگه جاش بودم احتمالا" همینجور می نشستم تا به صفت پیر دختر غرغرو ملقب بشم و تا آخر عمرم از مزایای مجردی و در فضیلت عفت و پاکدامنی داد سخن میدادم.
الانم تنها کاری که میتونم بکنم اینه که دعا کنم حداقل اون آقاهه از هفتاد ساله های سر حال باشه.

Saturday, June 19, 2004

 

روزنامه شرق تو صفحه شانزده امروز سی ام خرداد مطلبی نوشته که باعث می شه خانمهای مکرمه از چهار چشمی آقا بچه ها رو پاییدن دست بردارن .
"دانشمندان توانسته اند با تغییر در میزان تولید یک هورمون کلیدی دخیل در رفتار جنسی در مغز موشهای نر را خانواده دوست کنند.به طوری که موش نر بی بند و بار توجه انحصاری به جفت های فعلی اش نشان میداد".
آخ جون دیگه از دست آب باطل السحر و گیاه محبت خلاص می شیم!همین روزاست که مردا از ذوقشون ندونن راه محل کار تا خونه رو چه جوری طی کنن.

 

زنان کمتر از مردان دیوانه می شوند زیرا سهم روزانه خود را از دیوانگی دارند.آنها هرگز کاملا" دیوانه نمی شوند.آنها دیوانه می شوند اما برای چند دقیقه. زیباست. هیچ اشکال ندارد.جیغ می زنند .می پرند و بشقابها را می اندازند.آنچنان هم زیانبار نیست. اما مرد دچار دیوانگی متراکم می شود.او نمی تواند بگرید یا بشقابها را پرت کند.این عملی مردانه نیست .او همیشه باید محافظه کار باشد. سپس دیوانگی در قلبش جمع شده ویک روز منفجر می شود.تعداد مردان در دیوانه خانه ها بیشتر است.
یلدا یزدان پناه/آچاریا/روانشناسی جامعه شماره 11و10

Tuesday, June 15, 2004

 

وقتی بهش گفتم هیچوقت تو زندگیم نتونستم بهت تکیه کنم سکوت کرد. تو دلم گفتم خوبه که خودش هم می دونه. فرداش با آب و تاب تعریف کرد که تصادفی اون همکارش که فتنه ها به پا کرده بود رو دیده و احتمالا" دوباره با هم کار خواهند کرد. به ذهنم اومد "تو را که خانه نیین است بازی نه این است".
بد جور حالم رو گرفته بود. ترسیده بود . هی می خواست مطمئن بشه چیزی عوض نشده. بهش گفتم تا فردا باهام حرف نزنه تا بتونم منطقی باشم.دوباره تهی بودن رو لمس کرده بودم .هیچ اتفاقی نیافتاده ولی من دوباره یادم اومد چقدر شکننده ام. چقدر بین این زن با اون زنی که همه می بینن فرق هست.چقدر تو خلوتم ضعیفم .بعضی از زنها با یه حرف می شکنن. لازم به خشونت نیست.
می گن دختر مظفرالدین شاه به عقد پسر عموش دراومد. شب ازدواج به شوهرش گفت تمام خصوصیات تو برازنده است الا اینکه قدت کمی کوتاهه.طرف هم که براش گرون تموم شده بود گفت تو هم تمام خصوصیاتت برازنده است فقط دهنت کمی گشاده. همین که اینو می گه دختره بلند می شه و شبانه پدر تاجدارش طلاقش رو می گیره.

Sunday, June 13, 2004

 

دفعه دومی که من و سرور همدیگه رو دیدیم سر یه چیزی اختلاف پیدا کردیم و من طبق عادت همیشه ام پامو کوبوندم زمین و گفتم
نه.با تعجب نگام کرد و گفت فکر می کنم لجباز هم هستید. سال اول ازدواجمون بهم گفت تو هم بد لجبازی نمی کنیا. دو سه سال
بعد گفت دست از این لجبازیهات بردار. امروز طی آخرین سخنرانیش گفت خسته شدم از این لجبازیهات. یک کاری نکن پشیمون
بشی. اینو که گفت همچین بفهمی نفهمی ته دلم خالی شد. من وقتی اینجوری تهدیدش می کنم یعنی گرایشم به اون
دلبستگی احمقانه بیشتر شده و می خوام عذر موجه پیدا کنم که برم دنبالش. ولی این اولین بار بود که سرور یه همچین حرفی
می زد. اگه اونم مثل من دنبال بهانه باشه چی؟
میگن دونفر ازدواج کردن و سال اولی که پای خانم به صندلی خورد آقاگفت الهی بمیرم درد و بلات توسرم بخوره کاش پای من خورده بود به صندلی. سال دوم که پای خانم گیر می کنه طرف می گه عزیزم حواست کجاست دقت کن و سال سوم که همین اتفاق میافته آقا می گه مگه کوری؟ صندلی رو داغون کردی.خدا کنه کار ما به اونجاها نکشه.

Wednesday, June 09, 2004

 

این زمینهای شمال هم عجب ماجراهایی پیدا کرده. یه دوستی دارم که تو یکی از روستاهای اطراف محمود زندگی می کنه. دو سه هفته پیش زنگ زد و با هیجان تعریف کرد که باورت میشه تو کوچه ما دوتا ماکسیما پارک شده؟ منم هرکاری کردم نتونستم تصور کنم چه جوری کنار اون پرچینها دوتا ماکسیما جا شده. نمیدونم سهراب اگه بود بازم میتونست بگه "چه دهی باید باشد/کوچه باغش پر موسیقی باد "یا نه.به هر حال شاید تضاد ماکسیما و ده هم بتونه قشنگ باشه.
چند روز پیش هم یکی دیگه از دوستام که تو دفتر خونه کار می کنه می گفت نمیدونی این بساز بفروشها چه بلایی سر شمالیهای بدبخت دارن میارن. دیروز یکی از این روستاییها با یه بساز بفروش اومده بود و داشت زمینش رو هفتصد میلیون معامله می کردولی نمیدونست چقدر پوله و از دفتر دار می پرسید میتونم با این پول برای پسرم یه ماشین بخرم روش کار کنه؟ راستش اینقدر عجیب بود که من باورم نشد. بعیده که یه آدم هرچقدرم روستایی باشه ندونه هفتصد میلیون چقدر پوله.
و ماجرای سوم اینکه تو این هیر و ویر که ملت هول زلزله دارن و دست ودلشان به خرید نمیره(مثل خود من که سبزی هم می خوام خرم میگم نکنه بمیریم نتونیم اینا رو بخوریم!)همسایه ما داره میره شمال زمین بخره.می گه الان ارزون شده و نمیشه که از ترس زلزله همینجوری هی ضرر کنیم.اینو می گن امید دمشون گرم.

Sunday, June 06, 2004

 

تقریبا" هفت ساله که از ورود شوهرم به خانواده ما می گذره. تو این مدت من جزو زنهای خوشبختی بودم که مجبور نبودم هیچوقت بین مادرم و شوهرم بیایستم(بر خلاف شوهرم که منو جلوی خانواده اش قرار میده و مصرا" ازم می خواد خودم مستقیم بهشون حرفامو بزنم). شوهرم مامانم رو خاله مانی صدا می کنه و مامانم هم پسرم از دهنش نمیافته وهرجا هم می شینه ازش تعریف می کنه . پریروز متوجه شدم نه بابا این خبرها هم نیست.چند شب پیش از دست سرور دلخور بودم و صبحش که با مامانم حرف می زدم ازدهنم پرید که مردا سر و ته یک کرباسن .تا وقتی سرویس بدی خوبی همچین که یک دفعه نه بگی چوب دوسر طلا می شی. مثل شوهرمن که دیشب می گه اگه یه دفعه می رفتم سراغ یکی دیگه تو اینهمه ناز و غمزه نمیامدی.همچین که اینو گفتم مامانم با یه لحن بیسابقه گفت بهش بگو لیاقتت همونها هستن! لقمه گنده برداشتن لیاقت می خواد که تو نداری.
تازه فهمیدم که اگه مامانم تو این مدت هیچوقت حرفی از شوهرم نزده و مدام بهش احترام می ذاره به این دلیل نیست که واقعا" دوستش داشته باشه. تازه معنی اشاره های گاه و بیگاهش رو که می گفت چی فکر می کردیم چی شد رو می فهمم.ته دلش هیچوقت نمی تونه قبول کنه که محاسباتش راجع به دامادش اینقدر غلط در بیاد. همیشه میگفت من یه دامادی می خوام که اصالت از قیافه اش بباره. بچه ام رو هم خیلی دوست داشته باشه. ولی از اونجا که دخترش آش دهن سوزی نبود یه دامادی نصیبش شد که به قول خودشون هیچی نداشت جز صداقت و نجابت.ولی قبولش کردن حداقلش این بود که شرط آخر رو داشت.نمی تونم زیاد مقصر بدونمش .آدما یه وقتایی آرزوهای نیافته اشون رو تو بچه هاشون می خوان ببینن.نمی فهمن که آدمای تو ذهنشون دیگه وجود خارجی ندارن.دیگه به ندرت می شه آدمی رو پیدا کرد که از قیافه اش اصالت بباره.ولی با این وجود تحسینش می کنم .به خاطر سیاستش و به خاطر اینکه تونسته بین عقل و احساسش و بین واقعیت و ایده الهاش فرق بذاره.

 

 

 

   
 

HOME 

ARCHIVES