Saturday, May 29, 2004

 

فقط با زلزله میشه حس سهراب رو تکرار کرد.
مرگ گاهی ریحان می چیند.
مرگ گاهی ودکا می نوشد.
گاه در سایه نشسته است و به ما می نگرد
و همه می دانیم
ریه های لذت پر اکسیژن مرگ است.

Wednesday, May 26, 2004

 

سه شنبه هفته پیش روزنامه شرق یه مقاله زده بود با عنوان لاریجانی رفت ,ضرغامی آمد و تمام چهره های جدید حکومتی رو نام برده بود توضیح داده بود که چه جوری تمام پستها رو قدم به قدم گرفته اند و فقط مونده ریاست جمهوری که اونهم چندان دور نیست.
دوباره سیستم امنیتی و تقویت دفاعی و گفتگو در موقعیت برابر قراره حرف اول رو بزنه.
دیشب هم تلویزیون داشت مراسم معارفه ضرغامی رو نشون میداد.همه بودن . لاریجانی, جنتی, رحیم صفوی ,رضایی و پناهیان. لبخندهای مشمئزکننده اشان دقیقا" شبیه لبخندهای دراکولابود.یه سری آدم تازه نفس که هشت سال رو از دست داده اند و می خوان جبران کنن. زنان نماینده جدید دعوت قبلیها رو رد می کنن و مردان نماینده جدید همکاری با خاتمی رو مشروط می کنن.
دوباره داریم برمی گردیم به روزهای نکبت ده پانزده سال قبل. دوباره ترس ,ترس ,ترس.

Friday, May 21, 2004

 

بلاخره بعد از دو ساعت کارم تموم شد. از اتاق اومدم بیرون و دوتا دختر عموی جوونم شروع کردن به جیغ و داد و اظهار نظر.شدیدا" دچار خودشیفتگی شده بودم. چپ و راست ژست می گرفتم که ازم عکس بگیرن.چند دقیقه ای که از این بازی احمقانه گذشت یه لحظه چشمم افتاد به مامانم که نشسته بود و با یه حالت خاص نگاهم می کرد.اومدم تعبیرش کنم به حسادت یه زن نسبت به یه زن جوونتر(هرچند که دخترش باشه )ولی دیدم نگاه خیلی عمیقتره.نگاه یه زنیه که این مراحل رو گذرونده و الان فکر می کنه چقدر بیمعنی پوچ و گذراست.یه حسرته با یه تاسف .حسرت اینکه چرا اینقدر ناپایداره و تاسف از اینکه من اینقدر غرق بازی هستم که نمی تونم اینو بفهمم.ولی من گرفتم. تنها خصلت تحسین برانگیزی که توی بابام هست و من ازش به ارث بردم اینه که زود واقعیت رو درک می کنه و تسلیم می شه.بیخودی نمی جنگه. از بازی اومدم بیرون وخودم شدم.
اون شب یه چیز دیگه هم فهمیدم. اینکه چقدر راحت آدم می تونه اینقدر رو خودش متمرکز بشه که همه چی رو فراموش کنه.مطمئنم اون دوساعتی که داشتم حاضر می شدم اصلا" یادم رفته بود که شوهر و بچه دارم.شاید زنی که عاشق میشه و زندگیشو ول می کنه هم فقط یه لحظه به خودش فکر کرده .الان دیگه راحت نمی تونم قضاوت کنم.

Friday, May 14, 2004

 

آدم وقتی دلتنگ می شه همش یاد گذشته اش میافته. یاد یه خاطره هایی که انقدر دورن که انگار واقعی نیستن.شایدم تقصیر این شمالیهاست که تو این چند روزه منو اینقدر هوایی کردن.اولش استادم بعد هم اون دوستی که تو خیابون دیدم و امروز هم یه دوست دیگه که تلفن کرده بود و با دلخوری می گفت تو هیچوقت تولد من یادت نمی رفت و عجیب تکرار می کرد که تو عوض شدی و البته معتقد بود مزخرفتر از پیش شده ام.این جمله رو تازگیا زیاد می شنوم .بعضیا همینجوری می گن بعضیا هم مودبانه می گن انگار سرت خیلی شلوغه که حال مارو نمی پرسی. نمیدونم دنبال کی می گردن .نمیفهمن آدم سلیقه اش عوض می شه و دنبال چیزای دیگه می گرده.بین یه زن سی ساله و یه دختر بیست و سه چهار ساله اختلاف شش ساله نیست شاید یه دنیا فاصله است. خیلی عجیبه که من شبیه بیست و سه چهار سالگیم نیستم؟یه چیزی رو تازه فهمیده ام. آدم انگار هروقت با سرور خونه حرفش می شه و چند ساعتی رو به سکوت می گذرونه بیشتر یاد خودش میافته . یاد خودش دوستاش خاطره هاش .شاید می خواد یه جوری تنهاییش رو جبران کنه .امشب حال و هوای شبهای شمال رو دارم. شاید به خاطر هوای بارونیه.یاد اون روزی که با دوستام رفتیم آق اولر .از ییلاقای هشتپر .یکساعت و نیم با یه مینی بوس قراضه از کوه رفتیم بالا.وسط مه .همه چی سبز.یاد گاوی که شکلات و گربه ای که خیار می خورد.واون شبی رو که ما تو بهشت گذروندیم. یه خونه چوبی با پنجره های دو لنگه که از این طرف به شالیزار باز می شد و از اون ور به نارنجستان.صبح که برای نماز بلند شدیم بوی بهار نارنج میومدو صدای آرامشبخش میزبان سنی ما که با صدای بلند قرآن می خوند. چه خوندنی!انگار خود خدا بود.
امشب اصلا" شب خوبی نیست . شاید چون پارسا مریضه یا چون سرور امشب گرامی نیست. شایدم چون اونی نیستم که همه دنبالش می گردن.کی بود می گفت گاهی دلم برای خودم تنگ می شود.بعد یاد ملانصرالدین میافتم که می گفت خودمونیم همون موقعش هم پخی نبودیم(نقل به مضمون).آدم وقتی دلتنگه اصلا" نباید حرف بزنه. یادم نیست کی گفته بود آرامش میوه درخت سکوته.بابام هم همین تز رو داره می گه تا می تونی ساکت باشی حرف نزن.البته مال اون بقیه هم داره. می گه تا می تونی بخوابی ننشین و تا می تونی راه بری ندو!

Wednesday, May 12, 2004

 

خوابگاه که بودم یه دوستی داشتم که از همه بیشتر باهاش حال می کردم.تمام شبای ما باهم می گذشت. صندلی می ذاشتیم کنار پنجره و تا صبح بیدار بودیم.هوای شمال ,بوی علف, صدای قورباغه ها و شعر سهراب.
"وچنان بی تابم ,که دلم می خواهد
بدوم تا ته دشت ,بدوم تا سر کوه
دورها آوایی است, که مرا می خواند".
تو هیچی اختلاف نداشتیم جز در مورد شعر نو.تنها وقتی که از هم دلخور می شدیم و رو دیوارهای آشپزخونه به هم بد و بیراه می نوشتیم همون موقع بود. حتی هردومون عاشق یه نفر بودیم. چه شبایی می رفتیم زیر برف تو حیاط می ایستادیم که بتونیم از دور وقتی داره به شبانه ها درس میده ببینیمش. توی کلاس یکی از استادها بهمون گفت من از آینده شما دوتا نگرانم. هردوتون خوش آتیه این.مبادا دست به هجو همدیگه بزنین. تقریبا" همه دانشگاه باور کرده بودن که ما از صاحبنظرای ادبیات آینده هستیم.خودمون که دیگه بدتر .کارای ده سال آینده رو برنامه ریزی می کردیم. راجع به کدوم شاعر بنویسیم و تو کدوم زمینه تحقیق کنیم.
سال آخر از حرارتمون کم شد .بعدش هم من ازدواج کردم و فقط تلفنی با هم حرف می زدیم که یواش یواش اونم قطع شد.تو این مدت هروقت به یادش می افتادم یه حسادت گنگ هم باهاش بود. تو دلم مطمئن بودم حتما" آدم مطرحیه و به ایده آلهاش رسیده.
امروز با سرور و پارسا رفته بودیم خرید. من و سرور جلو جلو می رفتیم پارسا هم از پشت شلنگ تخته میانداخت و بستنی می خورد. یه عالمه هم بار و بندیل دستمون بود و داشتیم خداخدا می کردیم آشنا نبینیم. در همین حین یکی هیجانزده گفت پانی!
همون دوست نازنین بود. اومدم خودمو به اون راه بزنم که دیدم خیلی ضایع است .ناچار سلام و احوالپرسی کردیم و با هم راه افتادیم . اولش هی من کلاس گذاشتم و هی اون کلاس گذاشت. هر کتابی رو که تو نمایشگاه دیده بودم گفتم خونده ام و اون هم گفت منم همینطور . مسابقه بود که هرچی شعر یادمون بود ضمیمه حرفامون کنیم. از اصول تربیتی بچه ها گفتیم و از روابط بسیار عاشقانه و محترمانه ای که بین ما و همسران گرامی هست کتاب نوشتیم. ولی آخرش هردو تصمیم گرفتیم صادق باشیم و اعتراف کنیم که همه اش فیلمه و هردومون با چیزایی که تو ذهنمون بود خیلی فاصله پیدا کرده ایم.اونم اعتراف کرد که تو این مدت هردفعه به من فکر کرده احساس کرده داره از حسودی دق می کنه .امشب شب خوبی بود . بار گناهی که چند شب پیش استاد گرامی رو شونه ام گذاشته بود سبک شد. من تنها نیستم. سرور امشب با لبخند می گفت دیوانه چو دیوانه ببیند خوشش آید!

Monday, May 10, 2004

 

سخن من
نه از درد ایشان بود
خود
از دردی بود که ایشانند.
شاملو
میگن بچه ها هر وقت از بغل یه آخوند رد می شن بهش میگن مارمولک!

Saturday, May 08, 2004

 

همسر گرامی داره به من حساس می شه. چند شب پیش دچار وهم شده بود که منو سوار ماشین آقای بسیارخوش تیپ همسایه دیده.پریروز حس کردم از حرف زدنم با یه مهمون نازنین زیاد راضی نیست . همونجایی که هیجان زده می شدم و می خواستم حرف بزنم می پرید وسط حرفم که خوب فلانی خسته است جا رو بنداز بخوابه.امروز هم می گفت شال سفید سر نکن شبیه عروس دهاتیها می شی!!! شایدم حق داره .آدم که از انسان بودن محض در میاد یا میشه زن یا میشه مرد.زن که بشی رفتارهای زنونه هم یادت میاد هم یاد می گیری .
من همچنان معتقدم زن بودن هنر بزرگیه که مطمئنم نصف بیشترمون چیزی ازش نمیدونیم.

 

 

 

   
 

HOME 

ARCHIVES

March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
June 2005
July 2005
August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006
August 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
September 2007
October 2007
December 2007
January 2008
February 2008
March 2008
April 2008
May 2008
June 2008
December 2008
March 2009
April 2009
March 2010
April 2010
May 2010
July 2010