|
|
||||
|
|
||||
|
فقط با زلزله میشه حس سهراب رو تکرار کرد.
سه شنبه هفته پیش روزنامه شرق یه مقاله زده بود با عنوان لاریجانی رفت ,ضرغامی آمد و تمام چهره های جدید حکومتی رو نام برده بود توضیح داده بود که چه جوری تمام پستها رو قدم به قدم گرفته اند و فقط مونده ریاست جمهوری که اونهم چندان دور نیست.
بلاخره بعد از دو ساعت کارم تموم شد. از اتاق اومدم بیرون و دوتا دختر عموی جوونم شروع کردن به جیغ و داد و اظهار نظر.شدیدا" دچار خودشیفتگی شده بودم. چپ و راست ژست می گرفتم که ازم عکس بگیرن.چند دقیقه ای که از این بازی احمقانه گذشت یه لحظه چشمم افتاد به مامانم که نشسته بود و با یه حالت خاص نگاهم می کرد.اومدم تعبیرش کنم به حسادت یه زن نسبت به یه زن جوونتر(هرچند که دخترش باشه )ولی دیدم نگاه خیلی عمیقتره.نگاه یه زنیه که این مراحل رو گذرونده و الان فکر می کنه چقدر بیمعنی پوچ و گذراست.یه حسرته با یه تاسف .حسرت اینکه چرا اینقدر ناپایداره و تاسف از اینکه من اینقدر غرق بازی هستم که نمی تونم اینو بفهمم.ولی من گرفتم. تنها خصلت تحسین برانگیزی که توی بابام هست و من ازش به ارث بردم اینه که زود واقعیت رو درک می کنه و تسلیم می شه.بیخودی نمی جنگه. از بازی اومدم بیرون وخودم شدم.
آدم وقتی دلتنگ می شه همش یاد گذشته اش میافته. یاد یه خاطره هایی که انقدر دورن که انگار واقعی نیستن.شایدم تقصیر این شمالیهاست که تو این چند روزه منو اینقدر هوایی کردن.اولش استادم بعد هم اون دوستی که تو خیابون دیدم و امروز هم یه دوست دیگه که تلفن کرده بود و با دلخوری می گفت تو هیچوقت تولد من یادت نمی رفت و عجیب تکرار می کرد که تو عوض شدی و البته معتقد بود مزخرفتر از پیش شده ام.این جمله رو تازگیا زیاد می شنوم .بعضیا همینجوری می گن بعضیا هم مودبانه می گن انگار سرت خیلی شلوغه که حال مارو نمی پرسی. نمیدونم دنبال کی می گردن .نمیفهمن آدم سلیقه اش عوض می شه و دنبال چیزای دیگه می گرده.بین یه زن سی ساله و یه دختر بیست و سه چهار ساله اختلاف شش ساله نیست شاید یه دنیا فاصله است. خیلی عجیبه که من شبیه بیست و سه چهار سالگیم نیستم؟یه چیزی رو تازه فهمیده ام. آدم انگار هروقت با سرور خونه حرفش می شه و چند ساعتی رو به سکوت می گذرونه بیشتر یاد خودش میافته . یاد خودش دوستاش خاطره هاش .شاید می خواد یه جوری تنهاییش رو جبران کنه .امشب حال و هوای شبهای شمال رو دارم. شاید به خاطر هوای بارونیه.یاد اون روزی که با دوستام رفتیم آق اولر .از ییلاقای هشتپر .یکساعت و نیم با یه مینی بوس قراضه از کوه رفتیم بالا.وسط مه .همه چی سبز.یاد گاوی که شکلات و گربه ای که خیار می خورد.واون شبی رو که ما تو بهشت گذروندیم. یه خونه چوبی با پنجره های دو لنگه که از این طرف به شالیزار باز می شد و از اون ور به نارنجستان.صبح که برای نماز بلند شدیم بوی بهار نارنج میومدو صدای آرامشبخش میزبان سنی ما که با صدای بلند قرآن می خوند. چه خوندنی!انگار خود خدا بود.
خوابگاه که بودم یه دوستی داشتم که از همه بیشتر باهاش حال می کردم.تمام شبای ما باهم می گذشت. صندلی می ذاشتیم کنار پنجره و تا صبح بیدار بودیم.هوای شمال ,بوی علف, صدای قورباغه ها و شعر سهراب.
سخن من
همسر گرامی داره به من حساس می شه. چند شب پیش دچار وهم شده بود که منو سوار ماشین آقای بسیارخوش تیپ همسایه دیده.پریروز حس کردم از حرف زدنم با یه مهمون نازنین زیاد راضی نیست . همونجایی که هیجان زده می شدم و می خواستم حرف بزنم می پرید وسط حرفم که خوب فلانی خسته است جا رو بنداز بخوابه.امروز هم می گفت شال سفید سر نکن شبیه عروس دهاتیها می شی!!! شایدم حق داره .آدم که از انسان بودن محض در میاد یا میشه زن یا میشه مرد.زن که بشی رفتارهای زنونه هم یادت میاد هم یاد می گیری .
|
|
|||
|
March 2003
|
||||
|
|
||||