|
|
||||
|
|
||||
|
یه اتفاق داره بین ما میافته . یه چیزی به اسم سکوت . یه گیر دادن یه جر و بحث و بعد هم سکوت. نه از اون سکوتهایی که آدم می کنه برای اینکه غائله بخوابه . از اون سکوتهایی که هر دو طرف فکر می کنن فایده ای نداره و اون یکی نمی فهمه. اولهای ازدواجمون یه جمله حکم منت کشی رو داشت که هیچوقت هم روش زمین نمی خورد. "نگذارید خورشید بر روی خشم و غضبتان غروب کند".
بعضی وقتا هر کاری می کنم نمی فهم این زنهای مذهبی چه جوری می تونن اینقدر رفتار دو گانه داشته باشن.یکی از همسایه ها امروز دعوتم کرده بود به چایی . وقتی وارد شدم دیدم فقط یه حریر نازک تنشه و لاغیر.جدا از اینکه ادب حکم می کرد جلوی مهمون یه لباس مناسب تنش باشه از اینکه جلوی پسرش اینو پوشیده خیلی تعجب کردم . بعد از چایی هم به اصرار ازم خواست بعد از ظهر با هم بریم بیرون بچه ها رو بگردونیم. وقتی تو حیاط دیدمش خشکم زدیه خاله سوسکه به تمام معنی .تو خیابون از خجالتم به کسی نگاه نمی کردم . فقط دوتا چشم پیدا بود.یه رفتار عجیب دیگه اش اینه که از صبح تا شب داره سر تا ته خونه رو می شوره. حتی گاز و یخچال رو هم با شلنگ کر میده(به قول خودش) بعدهر دفعه از جلوی خونه اش رد میشی حالت به هم می خوره از بس جلوی درش کثیفه. رفتار سومش هم اینه که از ده تا جمله نه تاش راجع به نماز و سفره ابوالفضل و نذر فلان چیز و نقل فلان حدیثه بعد دیروز تعریف می کرد که حاملگی نا خواسته داشته و با تجویز خودش دارو خریده و بچه رو سقط کرده. ایناش به کنار تعریفهایی که از آقاش!!! می کنه آدمو روانی می کنه.از سلیقه آقاش بگیر که حتی لباس زیر خانم رو تهیه می کنه تا اسپرم آقاش که خیلی قویه و موجب دردسره. خدا می دونه که تو این یه ساعتی که کنارم نشسته بود چی کشیدم .نمی دونم چه جوریه که ما تو این ساختمون اینهمه لعبت داریم.شایدم من جدیدا" یه جوری شده ام که مورد توجه این شاهکارهای خلقت قرار گرفته ام.
امشب دلم نمی خواد بهش بگم سرور گرامی.دلم نمی خواد تکرار کنم از بقیه مردا بهتره. زور گفتن زور گفتنه .چه با عربده چه با قربون صدقه.چه جوری می شه یاد گرفت به آدما به اندازه لیاقتشون سرویس داد؟چرا من فکر می کنم وظیفه دارم خلاء آدما رو پر کنم؟چرا شوهرم فکر می کنه اگه یه زن بی عرضه دست پا چلفتی داشت بهتر بود؟ چرا من فکر می کنم شوهرم چون سیگار نمی کشه و مشروب نمی خوره خداست؟چرا من هی دلم می خواد برم خونه مامانم؟ چرا حلقه زیر چشمم پررنگتر میشه؟چرا هی دلم می خواد عاشق بشم؟
فوبیای ترافیک هییچوقت به خانواده ما اجازه نداد مثل همه آدما سیزده به در داشته باشیم.همیشه دوازدهم و گاهی هم یازدهم را به در می کردیم.روز سیزدهم فقط یواشکی می رفتیم یه جا علفی سبزه ای گیر میاوردیم و گره می زدیم که این اواخر چون از بیست زده بودیم بالا شاخه درخت گره می زدیم که خداروشکر بر اثر صبر نوبت ظفر آمد و شاهزاده زندگی من سوار بر اسب که چه عرض کنم بیشتر شبیه قاطر بود سر رسید و من خوشبخت شدم!امسال هم چون دیگه حاجتی نداشتیم و نمی خواستیم دعا کنیم سیزده به در سال دیگه خونه شوهر بچه بغل ترجیح دادیم خونه بمونیم و سعی کنیم زیاد باهم حرف نزنیم تا نحسی سیزده دامنگیرمون نشه (که شد).صبح از پنجره که نگاه می کردم دختر بچه همسایه رو دیدم که داره یواشکی سبزه گره می زنه. تا منو دید زود کمرش رو صاف کرد یعنی من نبودم .مسلما"هیچوقت باور نمی کنه من هم بارها سبزه گره زده ام .خودمونیما بعضی وقتا چقدر آدم خوشحاله از اینکه کارش رو کرده و بارش رو برده.من که دیگه عمرا" حاضر باشم به عقب برگردم و در به در دنبال یه شوهر خوب بگردم!!!
|
|
|||
|
March 2003
|
||||
|
|
||||