Thursday, April 22, 2004

 

یه اتفاق داره بین ما میافته . یه چیزی به اسم سکوت . یه گیر دادن یه جر و بحث و بعد هم سکوت. نه از اون سکوتهایی که آدم می کنه برای اینکه غائله بخوابه . از اون سکوتهایی که هر دو طرف فکر می کنن فایده ای نداره و اون یکی نمی فهمه. اولهای ازدواجمون یه جمله حکم منت کشی رو داشت که هیچوقت هم روش زمین نمی خورد. "نگذارید خورشید بر روی خشم و غضبتان غروب کند".
ولی الان خورشید نه یکبار بلکه چند بار روی دلخوری ما ازهم غروب می کنه.یه شبهایی که من می خوام حرف بزنم همسر گرامی خوابش برده و یه شبایی که اون می خواد حرف بزنه من رفته ام توی اتاق پارسا و در رو قفل کرده ام. چه کار مسخره ای . شوهرم معتقده که من دوباره دچار حمله شده ام. دیشب التماس می کرد دیگه روزنامه نخونم, اخبار گوش ندم, از اینترنت تصویر متلاشی شده احمد یاسین رو نگیرم ,از عموم چیزی نپرسم ,غصه نخورم اگه یه وقت زن عموی بابام مرد, سر پارسا جیغ نزنم که تمام برگها رو شکسته ,شربت فروگلوبین بخورم ,کفش کتانیم رو نپوشم ,دیگه این قرصهای مزخرف رو نخورم ,ابی گوش ندم و هزارتا چیز دیگه. ولی اینا ربطی به وضعیت ما نداره. مشکل از اینجاست که یا من توقعم از مرد ایرانی بالاست یا اون نپذیرفته که من با زنهایی که دورش بوده اند فرق می کنم.
ولی امشب شب آرومیه. دو سه تا غزل عاشقانه از سعدی کار دوتا آرامبخش رو میکنه .همون رخوت رو می ده به آدمای در به دری مثل ما.میشه به یاد شبهای عاشقی هم حال کرد .استاد عزیزم نفسش میره اگه ببینه شاگردش داره تکرار می کنه:
روی نگار در نظرم جلوه مینمود
وز دور بوسه بر رخ مهتاب می زدم

Thursday, April 15, 2004

 

بعضی وقتا هر کاری می کنم نمی فهم این زنهای مذهبی چه جوری می تونن اینقدر رفتار دو گانه داشته باشن.یکی از همسایه ها امروز دعوتم کرده بود به چایی . وقتی وارد شدم دیدم فقط یه حریر نازک تنشه و لاغیر.جدا از اینکه ادب حکم می کرد جلوی مهمون یه لباس مناسب تنش باشه از اینکه جلوی پسرش اینو پوشیده خیلی تعجب کردم . بعد از چایی هم به اصرار ازم خواست بعد از ظهر با هم بریم بیرون بچه ها رو بگردونیم. وقتی تو حیاط دیدمش خشکم زدیه خاله سوسکه به تمام معنی .تو خیابون از خجالتم به کسی نگاه نمی کردم . فقط دوتا چشم پیدا بود.یه رفتار عجیب دیگه اش اینه که از صبح تا شب داره سر تا ته خونه رو می شوره. حتی گاز و یخچال رو هم با شلنگ کر میده(به قول خودش) بعدهر دفعه از جلوی خونه اش رد میشی حالت به هم می خوره از بس جلوی درش کثیفه. رفتار سومش هم اینه که از ده تا جمله نه تاش راجع به نماز و سفره ابوالفضل و نذر فلان چیز و نقل فلان حدیثه بعد دیروز تعریف می کرد که حاملگی نا خواسته داشته و با تجویز خودش دارو خریده و بچه رو سقط کرده. ایناش به کنار تعریفهایی که از آقاش!!! می کنه آدمو روانی می کنه.از سلیقه آقاش بگیر که حتی لباس زیر خانم رو تهیه می کنه تا اسپرم آقاش که خیلی قویه و موجب دردسره. خدا می دونه که تو این یه ساعتی که کنارم نشسته بود چی کشیدم .نمی دونم چه جوریه که ما تو این ساختمون اینهمه لعبت داریم.شایدم من جدیدا" یه جوری شده ام که مورد توجه این شاهکارهای خلقت قرار گرفته ام.

Monday, April 12, 2004

 

امشب دلم نمی خواد بهش بگم سرور گرامی.دلم نمی خواد تکرار کنم از بقیه مردا بهتره. زور گفتن زور گفتنه .چه با عربده چه با قربون صدقه.چه جوری می شه یاد گرفت به آدما به اندازه لیاقتشون سرویس داد؟چرا من فکر می کنم وظیفه دارم خلاء آدما رو پر کنم؟چرا شوهرم فکر می کنه اگه یه زن بی عرضه دست پا چلفتی داشت بهتر بود؟ چرا من فکر می کنم شوهرم چون سیگار نمی کشه و مشروب نمی خوره خداست؟چرا من هی دلم می خواد برم خونه مامانم؟ چرا حلقه زیر چشمم پررنگتر میشه؟چرا هی دلم می خواد عاشق بشم؟

Thursday, April 01, 2004

 

فوبیای ترافیک هییچوقت به خانواده ما اجازه نداد مثل همه آدما سیزده به در داشته باشیم.همیشه دوازدهم و گاهی هم یازدهم را به در می کردیم.روز سیزدهم فقط یواشکی می رفتیم یه جا علفی سبزه ای گیر میاوردیم و گره می زدیم که این اواخر چون از بیست زده بودیم بالا شاخه درخت گره می زدیم که خداروشکر بر اثر صبر نوبت ظفر آمد و شاهزاده زندگی من سوار بر اسب که چه عرض کنم بیشتر شبیه قاطر بود سر رسید و من خوشبخت شدم!امسال هم چون دیگه حاجتی نداشتیم و نمی خواستیم دعا کنیم سیزده به در سال دیگه خونه شوهر بچه بغل ترجیح دادیم خونه بمونیم و سعی کنیم زیاد باهم حرف نزنیم تا نحسی سیزده دامنگیرمون نشه (که شد).صبح از پنجره که نگاه می کردم دختر بچه همسایه رو دیدم که داره یواشکی سبزه گره می زنه. تا منو دید زود کمرش رو صاف کرد یعنی من نبودم .مسلما"هیچوقت باور نمی کنه من هم بارها سبزه گره زده ام .خودمونیما بعضی وقتا چقدر آدم خوشحاله از اینکه کارش رو کرده و بارش رو برده.من که دیگه عمرا" حاضر باشم به عقب برگردم و در به در دنبال یه شوهر خوب بگردم!!!

 

 

 

   
 

HOME 

ARCHIVES

March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
June 2005
July 2005
August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006
August 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
September 2007
October 2007
December 2007
January 2008
February 2008
March 2008
April 2008
May 2008
June 2008
December 2008
March 2009
April 2009
March 2010
April 2010
May 2010
July 2010