|
|
||||
|
|
||||
|
دوتا مرد دم در وایساده بودن و حرف می زدن . یکی گفت اگه حاجی این پنجاه شصت میلیون رو که هر سال برای هیئت خرج می کنه به ده تا آدم فقیر می داد بهتر بود . یکی دیگه گفت مگه می شه آدم چراغ امام حسین رو خاموش کنه برای بقیه؟
مجله زنان چند صفحه راجع به افسانه نوروزی نوشته. قاضی حکم داده " دفاع مشروع با تردید".بعد از خوندنش مطمئن نیستم کاملا" بی گناه باشه.چه جوری می شه که یه زنی بدونه تو خونه یه مردی هست که با این سماجت و بی پروایی بهش گیر داده و بازم تو اون خونه بمونه؟بره حموم و به هوای اینکه فکر کرده اون مرد خوابه با خودش لباس نبره و با حوله بیاد بیرون؟ .شاید برای اینکه از اون فلاکت در بیان به روی خودش نیاورده و با یارو کج دار و مریز رفتار کرده ولی فکر کنم موندن تو اون فقر و بدبختی بهتر از این مصیبتی بود که گرفتارش شده اند.
توی صف نانوایی مثل همیشه پارسا شروع به نق نق کرد که نون می خوام. منم حس تربیت کردنم گل کرده بود وشروع کردم که مامانی الان نوبتمون می شه بهت نون می دم باید صبر کنی و از این حرفها.در همین حین یه زن همسن و سالم که جلوی من بودپرید وسط حرفم که خانم! پسر بچه که نمی تونه صبر کنه . پسر بچه هر چی دلش بخواد باید فوری بخوره. حالا دختر باشه شما اینا رو بهش بگی اشکال نداره ولی پسر اگه هر چی می خواد نخوره پس فردا گرفتاریش مال خودته.
پست قبلیم رو یادم رفته بود پاک کنم. شوهرم تصادفی خونده بودش .پرسید وبلاگ داری؟ گفتم نه. گفت این چیه نوشتی؟احساس یه بچه دروغگو رو داشتم . گفتم محض خنده! گفت به نوشتنت کار ندارم چرا نوشتی احتمالا" فردا می گه...؟گفتم نمی دونم اولین فکری که به ذهنم اومد این بود. گفت خودتون اینقدر به این موضوع فکر می کنین و پرورشش می دین که آخر سر میاد سراغتون. عزیزم با یه تنه زدن کسی از کسی تقاضای ازدواج نمی کنه!
خداروشکر ما هیچوقت رمانتیک نبودیم .عاشقانه ترین شعری که من و شوهرم قبل از ازدواج رد و بدل کردیم یکی از غزلهای حافظ
پریروز شوهرم تعریف کرد که تو خیابون ولیعصر تا مچ پای آدم توی کاغذهای تبلیغاتی فرو می ره و بچه های کوچیک و پیرمردها کاغذ ها رو پخش می کردن.
نمی دونم چی می خواد بشه . بااین نماینده های خوشگلی که دارن قدم بر فرق سر ما می ذارن. این مملکت تو دنیا بینظیره. چند تا یاجوج ماجوج دارن در کمال آرامش هرکاری می خوان می کنن و ما هم کاری نداریم بکنیم جز خندیدن به پوسترهای انتخاباتی. تنها دوست آدم حسابی ای که داشتم دو سال پیش رفت هائیتی به امید اینکه از اونجا بره آمریکا.روزنامه ها مرتب از شورشیان هائیتی می نویسند که دارن به پایتخت نزدیک می شن . هرچی براش پیغام می ذارم جواب نمی ده. تودلم مدام فحشش می دم که بین همه پیغمبرها جرجیس رو گیر آورده. الان داشتم فکر می کردم شاید چند وقت دیگه ما از اونا بدتر باشیم. به کجا می شه پناه برد؟
مرد به زن می گه"جسارت تو همیشه برای من جذابه ولی هیچوقت به اندازه توقع من نبوده".
بزرگترین دلیل برای اینکه دلم می خواد پارسا تو ایران بزرگ نشه اینه که اینجا آدم به هیچ کس نمی تونه اعتراض کنه.باید تمام بلاهایی که سرت میاد در کمال متانت تحمل کنی و تو دلت فحشهای غلیظ بدی و امیدوار باشی حق تعالی دادت رو بستاند.
ده روزه پارسا مریضه. به قول دکترش یه عفونت ویروسی گرفته که سینه اش رو پر چرک , گوارشش رو مختل و پوست بدنش رو هم پر از دونه های قرمز کرده.دندوناش هم که سنگ تموم گذاشتن . از درد سرش رو به دیوار می کوبید و با التماس بهم نگاه
رهبر دیدار غیرمنتظره از بم داشت . یه کلاه و کاپشن کرم . ریشش رو هم کرده بود توی کاپشن.از بچه ها می پرسید آقا جان کلاس چندمی و از بزرگها می پرسید چند نفرت مرده اند ؟و به دنبالش می گفت خدا اجرت بده. حالا نمی دونم خدا چه اجری بهش بده جای بچه هاش پر می شه. بعد یه زنی اومد جلو گفت آقا چشمم معیوب شده دستتون رو بدین شفا بگیره .آقا اول چفیه اش رو داد. زن اصرار کرد .آقا دستشو پیچید تو چفیه مالید به چشم زن.
فکر کنم خیانت رو دوجور میشه معنی کرد. یکی وقتی که یکی از طرفین تجربه جنسی جدید داشته باشه و یکی وقتی که عاشق بشه.هردوش یه چیز معنی میشه ولی خیلی باهم فرق دارن. وقتی خیانت جسمی باشه می شه آدم چشمش رو ببنده و برای حفظ زندگیش تلاش کنه ولی از زندگی مرد یا زنی که عاشق شده باید بی سروصدا رفت بیرون. اگه بیای بیرون برده ای اگه نیای تا آخر عمر با زن یا مردی طرفی که که یه موجود اسطوره ای و خیالی تو زندگیش هست . با خیال دیگه نمیشه جنگید.
|
|
|||
|
March 2003
|
||||
|
|
||||