Sunday, February 29, 2004

 

دوتا مرد دم در وایساده بودن و حرف می زدن . یکی گفت اگه حاجی این پنجاه شصت میلیون رو که هر سال برای هیئت خرج می کنه به ده تا آدم فقیر می داد بهتر بود . یکی دیگه گفت مگه می شه آدم چراغ امام حسین رو خاموش کنه برای بقیه؟

Wednesday, February 25, 2004

 

مجله زنان چند صفحه راجع به افسانه نوروزی نوشته. قاضی حکم داده " دفاع مشروع با تردید".بعد از خوندنش مطمئن نیستم کاملا" بی گناه باشه.چه جوری می شه که یه زنی بدونه تو خونه یه مردی هست که با این سماجت و بی پروایی بهش گیر داده و بازم تو اون خونه بمونه؟بره حموم و به هوای اینکه فکر کرده اون مرد خوابه با خودش لباس نبره و با حوله بیاد بیرون؟ .شاید برای اینکه از اون فلاکت در بیان به روی خودش نیاورده و با یارو کج دار و مریز رفتار کرده ولی فکر کنم موندن تو اون فقر و بدبختی بهتر از این مصیبتی بود که گرفتارش شده اند.

Tuesday, February 24, 2004

 

توی صف نانوایی مثل همیشه پارسا شروع به نق نق کرد که نون می خوام. منم حس تربیت کردنم گل کرده بود وشروع کردم که مامانی الان نوبتمون می شه بهت نون می دم باید صبر کنی و از این حرفها.در همین حین یه زن همسن و سالم که جلوی من بودپرید وسط حرفم که خانم! پسر بچه که نمی تونه صبر کنه . پسر بچه هر چی دلش بخواد باید فوری بخوره. حالا دختر باشه شما اینا رو بهش بگی اشکال نداره ولی پسر اگه هر چی می خواد نخوره پس فردا گرفتاریش مال خودته.
جوابشو ندادم و از لجبازیم به پارسا هم نون ندادم ولی فکر کردم همین اعتقاداته که بعضی زنها رو مجبور می کنه تمام فکر و ذکرشون سیر کردن شکم شوهر به بهترین نحو باشه.مادر بزرگ شوهرم در کنار جملات قصارش می گه از قدیم گفته اند هوای شکم شوهرت رو داشته باش و پادشاهی کن.

Sunday, February 22, 2004

 

پست قبلیم رو یادم رفته بود پاک کنم. شوهرم تصادفی خونده بودش .پرسید وبلاگ داری؟ گفتم نه. گفت این چیه نوشتی؟احساس یه بچه دروغگو رو داشتم . گفتم محض خنده! گفت به نوشتنت کار ندارم چرا نوشتی احتمالا" فردا می گه...؟گفتم نمی دونم اولین فکری که به ذهنم اومد این بود. گفت خودتون اینقدر به این موضوع فکر می کنین و پرورشش می دین که آخر سر میاد سراغتون. عزیزم با یه تنه زدن کسی از کسی تقاضای ازدواج نمی کنه!

 

خداروشکر ما هیچوقت رمانتیک نبودیم .عاشقانه ترین شعری که من و شوهرم قبل از ازدواج رد و بدل کردیم یکی از غزلهای حافظ
(نه حتی سعدی )بوده. چند شب پیش فضولیم گل کرد رفتم سراغ وبلاگ دوست شوهرم و دوست دخترش . زیادی عاشقانه بود. گل و بلبل و شعله عشق و لیلی و از این حرفها. دیشب خبردار شدیم بلاخره طوق رو انداختن گردن هم و انشاء الله از این به بعد عاقل می شن! چهار سال دیگه تعجب می کنن از این همه صفات عاشقانه ای که به داده اند.

Friday, February 20, 2004

 

پریروز شوهرم تعریف کرد که تو خیابون ولیعصر تا مچ پای آدم توی کاغذهای تبلیغاتی فرو می ره و بچه های کوچیک و پیرمردها کاغذ ها رو پخش می کردن.
دوساعت بعد گفت آره تو خیابون ولیعصر یه دختره دستش تبلیغ بود . ازش پرسیدم برای چی تبلیغ می کنی؟ گفت تبلیغ چیه آقا برای چرکنویس برمیدارم.
نیمساعت بعد گفت دختره رو که گفتم تبلیغ دستش بود. ازش پرسیدم رای میدین ؟ گفت نه بابا من به شما توصیه می کنم شما هم رای ندین.
امروز داشت می گفت یادته دختره رو گفتم خوشگل و آدم حسابی داشت تبلیغا رو جمع می کرد؟ بیچاره کلی تبلیغ جمع کرده بود من خوردم بهش همش ریخت.
احتمالا" فردا می گه یادته اون دختره رو که تبلیغ دستش بود؟من بهش پیشنهاد ازدواج دادم اونم قبول کرد!

 

نمی دونم چی می خواد بشه . بااین نماینده های خوشگلی که دارن قدم بر فرق سر ما می ذارن. این مملکت تو دنیا بینظیره. چند تا یاجوج ماجوج دارن در کمال آرامش هرکاری می خوان می کنن و ما هم کاری نداریم بکنیم جز خندیدن به پوسترهای انتخاباتی. تنها دوست آدم حسابی ای که داشتم دو سال پیش رفت هائیتی به امید اینکه از اونجا بره آمریکا.روزنامه ها مرتب از شورشیان هائیتی می نویسند که دارن به پایتخت نزدیک می شن . هرچی براش پیغام می ذارم جواب نمی ده. تودلم مدام فحشش می دم که بین همه پیغمبرها جرجیس رو گیر آورده. الان داشتم فکر می کردم شاید چند وقت دیگه ما از اونا بدتر باشیم. به کجا می شه پناه برد؟

Tuesday, February 17, 2004

 

مرد به زن می گه"جسارت تو همیشه برای من جذابه ولی هیچوقت به اندازه توقع من نبوده".
خیلی از وفاداریها به خاطر فقدان جسارته.جسارت هم که با گذشت زمان به دست میاد .هرچی زمان عاشقی بیشتر باشه آدم جسور تر می شه.اینه که می فهمی خیلی هنر نکرده ای تا حالا وفادار بوده ای.

 

بزرگترین دلیل برای اینکه دلم می خواد پارسا تو ایران بزرگ نشه اینه که اینجا آدم به هیچ کس نمی تونه اعتراض کنه.باید تمام بلاهایی که سرت میاد در کمال متانت تحمل کنی و تو دلت فحشهای غلیظ بدی و امیدوار باشی حق تعالی دادت رو بستاند.
یک هفته ای از ورودمون به خونه جدید گذشته بود که صبح با جمله "بابات رو می کنم تو ...ت!"از خواب بیدار شدم . پنجره رو باز کردم دیدم پشت خونه یه حیاطه با یه عالمه پسر بچه. با کمال نا باوری فهمیدم ما در مقابل یه مدرسه پسرونه هستیم. مجبور شدیم لبخند بزنیم.خدا رحم کرده دیگه مثل زمان خود ما صبحگاه و ورزش و سخنرانی ندارن . حتی زنگ هم ندارن. ناظم میاد تو حیاط و می گه برید سر کلاس. البته نمیتونه جلو فحش دادنشون رو بگیره.با مدرسه کنار اومدیم .
هفته پیش صبح زود با صدای گرومپ گرومپ بیدار شدم. دوباره رفتم پنجره رو باز کردم چشمم افتاد تو چشم یه عمله محترمه با یه دستمال دو گره به سرش .یه لبخند دندون نما بهم زد.با یه چیزی شبه پتک داشت می کوبید به دیوار خونه رو برویی. شب بود که فهمیدم دارن خونه رو خراب می کنن . هر روز انواع و اقسام صدای کوبیدن رو تجربه می کنیم. تازه می گن این خوبه سر و صدا می خوای موقع گود برداری بیا.خوشحال بودیم که شبها سرو صدا نیست .دو سه شب پیش داشتم پارسا رو می خوابوندم که با صدای" آی بری باخ بری باخ " از جام پریدم. نگو عمله جانها بیخواب شده , یاد ولایت افتاده بودند. پارسا هم که منتظر بهانه برای نخوابیدن بود بلند شد و کلی بشکن زد و نانای کرد.بازم تحمل کردیم تا تموم شد.
فردا صبحش می خواستم پارسا رو ببرم حموم که دیدم آب یخه. ناچاربه جای تفریح آب بازی بردمش ددر. به طبقه اول که( تازه خریده شده )رسیدم دیدم یه خانم قد کوتاه چاق با پیژامه گل منگلی و چادر به کمر داره سرامیکهای کف خونه رو با پودر رخشا و آب جوش می شوره !!! یاد دوستم افتادم که می گفت آیفون تصویریشون خراب شده بوده وقتی اومدن بازش کردن دیدن توش پر آبه . بعد یکی از همسایه ها اعتراف کرده که زنگها رو با آب و وایتکس شسته چون گداها که دستشون کثیفه روش دست میذارن.
فرداش صبح زودپارسا رو بردم حموم . از حموم که اومدیم دیدم یه بوی وحشتناک توی خونه است. اول فکر کردم پوشک پارسا رو برنداشته ام بعد گفتم حتما"از چاه آشپزخونه است . بوش خیلی عجیب بود.بالاخره بعد از چند ساعت فهمیدم بو مال سمپاشی ایه که طبقه اول کرده. داشتم دیوونه می شدم ولی هیچ کاری ازم بر نمیامد . مجبور شدم برم از خونه بیرون.
پریروز که پارسا حالش بد شده بود از آژانس ماشین خواستم. گفت الساعه میاد خدمتتون. نگفت که ماشین نداره ومن نیمساعت معطل بودم.دلم می خواست خفه اش کنم ولی بازم هیچ کار نتونستم بکن. هر آژانس دیگه ای هم بود نمی تونستم جواب بخوام.
دیگه خسته شدم .اگه بخوام بنویسم یه عالمه می شه. تازه به درد هم نمی خوره چون عالم و آدم می دونن تو این مملکت بیصاحب چی می گذره.چند سال پیش خاله ام اومده بود ایران یه بابایی بهش تنه زده بود می گفت بریم ازش شکایت کنیم!هر چی هم مامانم بهش می گفت بیشین بابا اینجا ایرانه بازم حالیش نبود واصرار داشت بره شکایت کنه.

Monday, February 16, 2004

 

ده روزه پارسا مریضه. به قول دکترش یه عفونت ویروسی گرفته که سینه اش رو پر چرک , گوارشش رو مختل و پوست بدنش رو هم پر از دونه های قرمز کرده.دندوناش هم که سنگ تموم گذاشتن . از درد سرش رو به دیوار می کوبید و با التماس بهم نگاه
می کرد.تازه دیشب آروم گرفت. حالا هم عین معتادها یکدم تو چرته.
امروز صبح پیش همسایمون بودم.وسط حرفها گفتم تو این ده روز پدرم دراومد.هر دفعه خودمو تو آینه دیدم وحشت کردم . بیچاره شوهرم چه جوری منو تحمل کرده.
خانم همسایه یه لبخند زد و گفت حالا خوبه شوهرت چیزی بهت نمی گه .مهدی می کشه منو اگه نا مرتب باشم . اومدم بگم از بیشعوری مرده که ببینه زنش ده روزه نه خواب داره نه خوراک و بهش غر بزنه که چرا نا مرتبه ولی باز به عادت همیشه حرفم رو خوردم و حرفش رو به ابلهیش بخشیدم! بعدش هم حرفش رسید به اینکه شوهر من اصلا" سرش رو بلند نمی کنه زنهای دیگه رو ببینه و دوستم کارگرش رو چون جوون بود بیرون کرد و می ترسید شوهرش از راه به در بشه و من اصلا" اینجوری نیستم و این هاجر خانم که راه پله ها رو تمیز می کنه دیده ای ؟ پریروز آوردمش با من ومهدی ناهار بخوره و ...
تبصره 1: هاجر خانم یه پیرزن پنجاه و پنج ساله است.
تبصره 2: این چند باری که من مهدی رو دیدم تنها چیزی که ازش ندیدم سربه زیری بود.
خلاصه اینقدر داد سخن داد که وقت ناهار پارسا شد و اومدیم خونه.ساعت چهار بود که خانم همسایه در زد.تند تند گفت کار ضروری پیش اومده باید تا فردا شب برم پیش مامانم.بعد هم فرمودن قربونت برم مواظب مهدی باش !اول فکر کردم من چه مواظبتی از مهدی می تونم بکنم . پرسیدم برای غذاش می گی گفت نه براش غذا پخته ام. حواست به رفت و آمدها باشه!مهدی ساعت نه و نیم باید بیاد حواست باشه دیرتر و زودتر نیاد!ببین تنهاست یا با کسیه.
چرا زنها اینهمه به هم دروغ می گن؟

Wednesday, February 04, 2004

 

رهبر دیدار غیرمنتظره از بم داشت . یه کلاه و کاپشن کرم . ریشش رو هم کرده بود توی کاپشن.از بچه ها می پرسید آقا جان کلاس چندمی و از بزرگها می پرسید چند نفرت مرده اند ؟و به دنبالش می گفت خدا اجرت بده. حالا نمی دونم خدا چه اجری بهش بده جای بچه هاش پر می شه. بعد یه زنی اومد جلو گفت آقا چشمم معیوب شده دستتون رو بدین شفا بگیره .آقا اول چفیه اش رو داد. زن اصرار کرد .آقا دستشو پیچید تو چفیه مالید به چشم زن.
بابام فحش میده. بی ناموس از این غلیظ تر نشنیده ام. گیلاسشو سر می کشه. شوهرم ژست روشنفکری گرفته. می گه بدبختن این ملت به خدا .میزنه ماهواره. من دفاع می کنم. می گم خوبه که رفته . مردم آروم می شن. .داداشم موبایلش رو در میاره وازم عکس می گیره. می گه این قیافه یه مزدوره که احتمالا" رای هم میده.ادکلن میزنه و به قول خودش میره صفا.
آدمی که داره غرق می شه دستشو به هر علفی میگیره شاید نجات پیدا کنه . کاری نداره حقیقته یا دروغه .فقط چنگ میزنه.اگه می تونستیم حسشون کنیم اینقدر راحت قضاوت نمی کردیم.

Monday, February 02, 2004

 

فکر کنم خیانت رو دوجور میشه معنی کرد. یکی وقتی که یکی از طرفین تجربه جنسی جدید داشته باشه و یکی وقتی که عاشق بشه.هردوش یه چیز معنی میشه ولی خیلی باهم فرق دارن. وقتی خیانت جسمی باشه می شه آدم چشمش رو ببنده و برای حفظ زندگیش تلاش کنه ولی از زندگی مرد یا زنی که عاشق شده باید بی سروصدا رفت بیرون. اگه بیای بیرون برده ای اگه نیای تا آخر عمر با زن یا مردی طرفی که که یه موجود اسطوره ای و خیالی تو زندگیش هست . با خیال دیگه نمیشه جنگید.
مردی که مخاطبم بود جواب داد از نظر من باطله. می شه زنی رو که عاشق شده برگردوند ولی زنی رو که یه تجربه جنسی جدید داشته هیچوقت برنمیگرده. بعدشم گفت ذهنیتت راجع به مردا غلطه . هیچوقت اون اسطوره ای که یه زن میتونه پرورش بده تو ذهن مرد شکل نمیگیره . شما فقط موجود رو می بینین ولی ما موجود رو با محیطی که توشه و گزینه های اطرافش می بینیم و ....
چون احساس کردم بقیه اش رو داره چرت می گه دیگه گوش نکردم.احتمالا" خودم درست تر می گم.

 

 

 

   
 

HOME 

ARCHIVES

March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
June 2005
July 2005
August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006
August 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
September 2007
October 2007
December 2007
January 2008
February 2008
March 2008
April 2008
May 2008
June 2008
December 2008
March 2009
April 2009
March 2010
April 2010
May 2010
July 2010