Thursday, January 29, 2004

 

بقال سر کوچه همسایه طبقه بالای ماست. بیست روز پیش عروسی کرده . اهل بدوی ترین روستاهای اردبیله و حرفهاش اصلا" قابل فهم نیست. یه پیکان داره ,یه پژوی دویست و شش و یه موتور.خونه رو هم اجاره کرده هشت تومان پیش وصد و هشتاد تومن اجاره.خانمش یه دختر بچه هجده نوزده ساله است با کفشهای لژ دار و شال پشمی روی مقنعه. هنوز فرصت نکرده از اینجا الگو برداری کنه.هر وقت از پله میاد پایین پارسا با وحشت میدوئه و خودشو با گریه میندازه تو بغل من. از ساعت نه و نیم تا حالا دارن فیلم عروسیشون رو می بینن با صدای وحشتناک . آهنگهای شلوغ و گاهی سوزناک ترکی .این وسطها گاهی خودشون هم با جیغهای وحشتناک توی فیلم هم آوا می شن و به ابراز احساسات می پردازن. صدای منصور میاد : زندگی بهتر از این نمی شه...
همسایه بغلیمون هم پارچه فروشه. زانتیا داره. بچه اش ناخن میجوه. مرتب می گه برای بچه ام سونی خریده ام بازی کنه. منظورش پلی استیشنه. می گه گاهی براش کارتن شرک (به سکون ر) میذارم . می گه شوهرم گفته فیلم چشمان تمام بسته رو نبینم مبتذله. می گه شوهرم برای ماشینش ام ـپی ـتری خریده! من همش نگاش می کنم .اگه می دونست چه حسی بهش دارم دیگه سراغم نمیامد.
دوست شوهر من دوسه شب پیش با دوست دخترش اومده بود خونه ما. هردو مهندس سازه.پدر مادر دختره هر دو استاد دانشگاه . پدر مادر پسره هم آدمای حسابی و شدیدا" انسان.این سه چهار ساعتی که پیش ما بودن شاید دوسه تا لبخند زورکی زدن. از اول تا آخرش هردو افسرده ولم داده تلویزیون تماشا کردن.ما هم سر به سرشون نذاشتیم .یک سال و نیمه از دوستیشون میگذره هنوز نمی تونن راجع به ازدواج حرف بزنن.دلم می گیره. دیگه حرفی از مسابقه کتاب خریدن نیست. دیگه وبلاگ نمی نویسن . دیگه کنسرت نمیرن.فقط یه دفعه از دهن پسره پرید یه سرویس بخوام براش بگیرم یه تومن باید پیاده شم. بعدش دیگه فقط سکوت کرد. هنوز عزت نفس داره . نمیخواد از چیزایی حرف بزنه که همیشه به نظرش حقیر بودن.
بعضی وقتا از ته دل آرزو می کنم کاش می شد آدم سالهایی رو که صرف درس خوندن کرده بده و به جاش غرورش رو پس بگیره.

Saturday, January 17, 2004

 

مریضی بده از اون بدتر اینه که مریض بدبخت یه دقیقه نتونه ولو شه. پارسا تا می بینه من دراز کشیدم میاد و یا باکشیدن موهام میخواد بلندم کنه یا با کشیدن دماغم. هر ده دقیقه یکبار هم میاد به زور قطره میریزه و بعدش هم دستمال میاره که فین کنم. شب هم که می خوابه حداقل سه بار به خاطر دندونش ویه بار هم از گرسنگی بیدار میشه .ساعت شش هم که باید بیدار شم شربتش رو بدم.دو ساعت بعد هم که دیگه بیدار شده و هم صبحونه می خواد و هم بازی.اینجور موقعهاست که آرزو می کنم یکی بیاد و این بهشت رو از زیر پای من بکشه بیرون و به جاش بذاره من یک ساعت بخوابم.

Thursday, January 15, 2004

 

یه دوستی دارم که اصلا" یادم نمیاد چه جوری شد دوست من. تو بچگی همسایه بودیم بعد از بیست سال دوباره همسایه شدیم و بعد چشمام رو باز کردم دیدم هفته ای دوسه بار بهم زنگ می زنه و چندبار خودشو خونمون دعوت کرده و از این حرفها . هر چی هم فکر می کنم نمیفهمم علارغم اینکه ازش خوشم نمیاد چرا بازم باهاش معاشرت می کنم. اولا" که بسیار محجبه است . هر وقت میاد من یه جوری میارمش تو که کسی نبینه چون فقط یه شبح سیاه دیده می شه .از وقتی هم شروع به حرف زدن می کنه در عرض هر دو جمله حداقل پنج تا به قول خودش باد گلو می زنه و مدام هم تکرار می کنه کسی نباید از این عمل ناراحت بشه برعکس باید خوشحال بود که طرفی که این کار رو می کنه سبک می شه. هر وقت هم میاد با کمال پررویی به من می گه شما آدمای بیملاحظه ای هستین که تو خونتون قند ندارین شاید مردم عادت به قند خوردن داشته باشن.دیروز یادم افتاد که نزدیک سه ماهه که منو مستفیض نکرده. بهش زنگ زدم که حالشو بپرسم که گفت چون لباسای شوهرم رو نشسته ام به مدت شش ماه حق ندارم از خونه برم بیرون و یا به کسی تلفن کنم.منم زدم زیر خنده و فکر کردم داره مسخره بازی در میاره.ولی دیدم خیلی جدی می گه. بعدشم گفت زنگ زدم دفتر رهبری و پرسیده ام یه مرد میتونه همسرش رو وادار کنه که لباسهاشو بشوره گفته اند نه بعد پرسیدم می تونه به دلیل نشستن لباسها اجازه نده از خونه بره بیرون گفته اند بله تحت هر شرایطی چه با منطق چه بی منطق مرد میتونه زنش رو ممنوع الخروج ! کنه. بنابراین من هم مجبورم اطاعت کنم.
شب برای شوهرم تعریف کردم. گفت آخ که آدم بیست تا ازاین زنها داشته باشه بازم کمه.واقعا" بهت تبریک میگم دوستات فوق العاده اند!

Sunday, January 11, 2004

 

توی مطب نشسته ام. سرم روتکیه داده ام به دیوار و چشمام رو بسته ام. دوتا زن دارن با هم حرف می زنن:
ـاومده ام جوابم رو به دکتر نشون بدم می خوام دو قلو داشته باشم . رفتم سونو گرافی بهم گفتن سه تا تخمک سالم دارم می ترسم سه قلو بشه اومدم ببینم دکتر چی می گه.
ـاولین باره می خوای حامله بشی ؟
ـنه دوتا دختر دارم.
ـوا!چه حوصله ای داری .اگه دو قلو بشه می شه چهار تا چه جوری می خوای بزرگشون کنی؟
ـوقتی وظیفه شرعی باشه خدا کمک می کنه.
ـوظیفه شرعی؟
ـبعله. مگه شما صحبتهای خانم ... رو تو تلویزیون گوش نمی دین؟ ایشون گفتن هی به شیعیان می گن یه بچه کافیه وبچه کمتر زندگی بهتر و از این حرفهاولی از اون طرف توی جاهایی مثل سیستان و بلوچستان سنی ها هفت تا و هشت تا بچه دارن . همینجوری پیش بریم توازن شیعه و سنی به هم می خوره و شیعیان می شن اقلیت.پس امثال ما که مشکل رو درک می کنیم باید جبران کنیم.
چشمام رو باز کردم ببینم این مغز متفکر کیه. همون شکلی بود که حدس می زدم. چشمم افتاد به دخترش . یه بچه دماغو با موهای چرب به هم چسبیده که با غیظ تمام ناخن می جوید.
چشمام رو بستم و فکر کردم چقدر شیعیان باید مفتخر باشن به اینکه یه همچین آدمایی می خوان نسلشون رو حفظ کنن.

Friday, January 09, 2004

 

نمیدونم چرا هیچ کس برای کبری طومار نمی نویسه و امضا جمع نمی کنه.نکنه افسانه و ماندانا مهم شدن چون مقتول یه مرد بوده ؟

 

حضور بعضی آدما سنگینه . هر چقدر هم نخوای باور کنی . خانواده شوهر من ازاین دسته اند.آدمای خوبی هستن منو خیلی دوست دارن ,هر دفعه از شمال میان یخچال فریزر مارو پر می کنن, برای پارسا کلی اسباب بازی میارن ولی با همه اینا من نمیتونم دوستشون داشته باشم. هر دفعه میان تا چند روز من از از شوهرم دورم. هیچ اتفاقی هم بینمون نمیافته ولی نمیتونم احساس همیشگی رو داشته باشم.یه بار دلیلشو بهش گفتم گفت بارها بهت گفته ام تو بیماری.بابا جون من بدم میاد کسی تو تخت من بخوابه, بدم میاد دست تو کشوی میزم بکنن, بدم میاد با دست نشسته به بچه ام میوه بدن, بدم میاد با صدای بلند تو خونه ام حرف بزنن, بدم میاد یکی مدام از چاقیش برام حرف بزنه, بدم میاد هی بهم بگن بیا بریم بیرون, بدم میاد تو خونه ام پیژامه بپوشن و زیرپوش, بدم میاد بدون در زدن بیان تو.از همه بدتر بدم میاد که شوهرم بشه همونی که قبل از ازدواج بود.اینا خیلی وحشتناکه؟ مامانم همیشه میگفت هرکس باید با همشهریش ازدواج کنه. بعد که دید من انتخابم رو کرده ام گفت اشتباهه ولی سعی کن شبیهشون بشی که زیاد اذیت نشی . الان میبینم نه من میتونم شبیه اونا بشم نه اونا می تونن مطیع من باشن . امشب خیلی عصبانیم هرچند که شوهرم به قول خودش باجش رو هم داده و رفتیم بیرون شام خوردیم.یه همچین شبایی به این نتیجه می رسم که کاش زده بودن توسرم و می گفتن باید با هر کی اونا می گن ازدواج کنم.دقیقا" تو یه همچین شبایی شوهرم هم به این نتیجه میرسه که بزرگترین اشتباهش ازدواج با من بوده!

Saturday, January 03, 2004

 

یادم میاد ده دوازده سالم بود یه شب وحشتناک سرد و برفی از خونه عمه ام برمی گشتیم. اینقدر هوا سرد بود که ما توی ماشین به هم چسبیده بودیم و دندونامون به هم می خورد. بابام سعی می کرد ریز ریز سربالایی رو پایین بیاد که لیز نخوریم چون احتمالا" تو اون سرما کسی حاضر نمیشد کمکمون کنه. در همین حین یه دختر و پسر جوون دست تو دست هم قدم زنون و خندان از بغل ما گذشتن.یه دفعه بابام گفت این دیوونه ها رو ! ولی مامانم با یه لحن دوست داشتنی گفت بابا اینا که الان سرما حالیشون نیست. بعدا" که ازدواج کردم هی دنبال موقعیت می گشتم که تو سرما بریم بیرون ببینم چیزی حالیمونه یا نه که البته همیشه حالیمون بود و به محض سرد شدن شوهرم دستاشو می کرد تو جیبش و پت پت می لرزید و در کمال عاشقی! میدوید به طرف خونه و در جواب اعتراض من هم می گفت عزیزم دویدم که زودتر در رو باز کنم تو سرما نمونی.حالا یاد این افتادم چون امروز تو این برف شدیدی که میبارید یه دختر و پسر حدودا" بیست ساله رو دیدم که پسره با آستین کوتاه و دختره با پای بی جوراب و یخه باز قدم می زدند و معاشقه می کردن . یه نگاه به خودم کردم شرمنده شدم. جوراب و ژاکت و چمباتمه زده کنار شوفاژ.نه اون موقع داغی رو فهمیدیم نه الان.لابد اونا سیستمشون فرق می کنه.الان اگه شوهرم که عشق توضیح دادن داره بیدار بود میگفت اصولا" سیستم حرارتی چند نوعه...

Friday, January 02, 2004

 

مادر بزرگم چند روزه که بیمارستانه و تازه امروز تونستم برم ملاقاتش. از قضا کلی از فامیلها رو هم تونستم ببینم. وقتی من رسیدم یکی از آقایون داشت ازکار جدیدش صحبت می کرد که خیلی محیط با کلاسیه و طرف سیستم آمریکایی پیاده کرده و به کارگرها چقدر وام داده ومرتب تو کارخونه آبجو سرو می کنه و ...بعد رسید به رئیس دفتر مدیر عامل خانم مهندس فلان و شروع کرد که اله و بله و چنان داد سخن داد که آب از لب و لوچه مردان حاضر می ریخت . یکی می پرسید شوهر داره و اون یکی می گفت چند سالشه و....ایشون هم در کمال متانت به سوالها جواب میداد و آخر سر هم در جواب اینکه طرف میشنگه یا مشنگه فرمودن نمی دونم دارم روش کار می کنم!
حالا نکته جالب خود این آقا بود . ایشون یه آقایی(بچه ای) تشریف دارن بیست و چند ساله, قد بسیار کوتاه ,چاق ,چشمهایی به وضوح تا به تا ,متاهل و بچه دار ,فوق دیپلم و فاقدشغل درست و حسابی به طوریکه خودش شبها تو شرکت می خوابه و زن و بچه اش رو فرستاده اصفهان منزل پدرش.
منم که اصولا" به اینجور مردا حساسم مطابق معمول ابروهام رو دادم بالا و در حالی که سعی می کردم هر طور شده سرور گرامی رو از اتاق بیرون کنم ایستادم و بربر طرف رو نگاه کردم که ایشون هم در کمال اعتماد به نفس نگاه بنده رو تعبیر به خیر کردن و فرمودن : حال شما خوبس؟ ما مدام جویای احوال شومایم.کوچولو چیطورن؟ چن سالشونس؟
خدا پدر الهی قمشه ای رو بیامرزه . چند سال پیش تعریف می کرد دختر فلان پادشاه که تو دنیا به خوشگلی و هنر معروف بوده قصد ازدواج می کنه . از اطراف و اکناف شاهزاده ها و جوانهای بینظیر میان خواستگاری ولی جواب رد می شنون. یه روز یه آدم کچل کور چلاق میاد و همه بهش می گن تو اومدی چیکار ؟ جوانهای رعنای زیبا رو رد کرده اونوقت تو می خوای خواستگاری کنی. یارو هم می گه نه بابا من اومدم بگم دور من یکی رو خط بکشین!
حالا هم هر چی فکر می کنم نمی فهمم این آدم کج و کوله چطور به خودش اجازه می ده رو همچین زنی کار کنه. شایدم می گه من یه تیری میندازم. شد شد نشد ضرر نکرده ام.

 

 

 

   
 

HOME 

ARCHIVES

March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
June 2005
July 2005
August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006
August 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
September 2007
October 2007
December 2007
January 2008
February 2008
March 2008
April 2008
May 2008
June 2008
December 2008
March 2009
April 2009
March 2010
April 2010
May 2010
July 2010