|
|
||||
|
|
||||
|
بقال سر کوچه همسایه طبقه بالای ماست. بیست روز پیش عروسی کرده . اهل بدوی ترین روستاهای اردبیله و حرفهاش اصلا" قابل فهم نیست. یه پیکان داره ,یه پژوی دویست و شش و یه موتور.خونه رو هم اجاره کرده هشت تومان پیش وصد و هشتاد تومن اجاره.خانمش یه دختر بچه هجده نوزده ساله است با کفشهای لژ دار و شال پشمی روی مقنعه. هنوز فرصت نکرده از اینجا الگو برداری کنه.هر وقت از پله میاد پایین پارسا با وحشت میدوئه و خودشو با گریه میندازه تو بغل من. از ساعت نه و نیم تا حالا دارن فیلم عروسیشون رو می بینن با صدای وحشتناک . آهنگهای شلوغ و گاهی سوزناک ترکی .این وسطها گاهی خودشون هم با جیغهای وحشتناک توی فیلم هم آوا می شن و به ابراز احساسات می پردازن. صدای منصور میاد : زندگی بهتر از این نمی شه...
مریضی بده از اون بدتر اینه که مریض بدبخت یه دقیقه نتونه ولو شه. پارسا تا می بینه من دراز کشیدم میاد و یا باکشیدن موهام میخواد بلندم کنه یا با کشیدن دماغم. هر ده دقیقه یکبار هم میاد به زور قطره میریزه و بعدش هم دستمال میاره که فین کنم. شب هم که می خوابه حداقل سه بار به خاطر دندونش ویه بار هم از گرسنگی بیدار میشه .ساعت شش هم که باید بیدار شم شربتش رو بدم.دو ساعت بعد هم که دیگه بیدار شده و هم صبحونه می خواد و هم بازی.اینجور موقعهاست که آرزو می کنم یکی بیاد و این بهشت رو از زیر پای من بکشه بیرون و به جاش بذاره من یک ساعت بخوابم.
یه دوستی دارم که اصلا" یادم نمیاد چه جوری شد دوست من. تو بچگی همسایه بودیم بعد از بیست سال دوباره همسایه شدیم و بعد چشمام رو باز کردم دیدم هفته ای دوسه بار بهم زنگ می زنه و چندبار خودشو خونمون دعوت کرده و از این حرفها . هر چی هم فکر می کنم نمیفهمم علارغم اینکه ازش خوشم نمیاد چرا بازم باهاش معاشرت می کنم. اولا" که بسیار محجبه است . هر وقت میاد من یه جوری میارمش تو که کسی نبینه چون فقط یه شبح سیاه دیده می شه .از وقتی هم شروع به حرف زدن می کنه در عرض هر دو جمله حداقل پنج تا به قول خودش باد گلو می زنه و مدام هم تکرار می کنه کسی نباید از این عمل ناراحت بشه برعکس باید خوشحال بود که طرفی که این کار رو می کنه سبک می شه. هر وقت هم میاد با کمال پررویی به من می گه شما آدمای بیملاحظه ای هستین که تو خونتون قند ندارین شاید مردم عادت به قند خوردن داشته باشن.دیروز یادم افتاد که نزدیک سه ماهه که منو مستفیض نکرده. بهش زنگ زدم که حالشو بپرسم که گفت چون لباسای شوهرم رو نشسته ام به مدت شش ماه حق ندارم از خونه برم بیرون و یا به کسی تلفن کنم.منم زدم زیر خنده و فکر کردم داره مسخره بازی در میاره.ولی دیدم خیلی جدی می گه. بعدشم گفت زنگ زدم دفتر رهبری و پرسیده ام یه مرد میتونه همسرش رو وادار کنه که لباسهاشو بشوره گفته اند نه بعد پرسیدم می تونه به دلیل نشستن لباسها اجازه نده از خونه بره بیرون گفته اند بله تحت هر شرایطی چه با منطق چه بی منطق مرد میتونه زنش رو ممنوع الخروج ! کنه. بنابراین من هم مجبورم اطاعت کنم.
توی مطب نشسته ام. سرم روتکیه داده ام به دیوار و چشمام رو بسته ام. دوتا زن دارن با هم حرف می زنن:
نمیدونم چرا هیچ کس برای کبری طومار نمی نویسه و امضا جمع نمی کنه.نکنه افسانه و ماندانا مهم شدن چون مقتول یه مرد بوده ؟
حضور بعضی آدما سنگینه . هر چقدر هم نخوای باور کنی . خانواده شوهر من ازاین دسته اند.آدمای خوبی هستن منو خیلی دوست دارن ,هر دفعه از شمال میان یخچال فریزر مارو پر می کنن, برای پارسا کلی اسباب بازی میارن ولی با همه اینا من نمیتونم دوستشون داشته باشم. هر دفعه میان تا چند روز من از از شوهرم دورم. هیچ اتفاقی هم بینمون نمیافته ولی نمیتونم احساس همیشگی رو داشته باشم.یه بار دلیلشو بهش گفتم گفت بارها بهت گفته ام تو بیماری.بابا جون من بدم میاد کسی تو تخت من بخوابه, بدم میاد دست تو کشوی میزم بکنن, بدم میاد با دست نشسته به بچه ام میوه بدن, بدم میاد با صدای بلند تو خونه ام حرف بزنن, بدم میاد یکی مدام از چاقیش برام حرف بزنه, بدم میاد هی بهم بگن بیا بریم بیرون, بدم میاد تو خونه ام پیژامه بپوشن و زیرپوش, بدم میاد بدون در زدن بیان تو.از همه بدتر بدم میاد که شوهرم بشه همونی که قبل از ازدواج بود.اینا خیلی وحشتناکه؟ مامانم همیشه میگفت هرکس باید با همشهریش ازدواج کنه. بعد که دید من انتخابم رو کرده ام گفت اشتباهه ولی سعی کن شبیهشون بشی که زیاد اذیت نشی . الان میبینم نه من میتونم شبیه اونا بشم نه اونا می تونن مطیع من باشن . امشب خیلی عصبانیم هرچند که شوهرم به قول خودش باجش رو هم داده و رفتیم بیرون شام خوردیم.یه همچین شبایی به این نتیجه می رسم که کاش زده بودن توسرم و می گفتن باید با هر کی اونا می گن ازدواج کنم.دقیقا" تو یه همچین شبایی شوهرم هم به این نتیجه میرسه که بزرگترین اشتباهش ازدواج با من بوده!
یادم میاد ده دوازده سالم بود یه شب وحشتناک سرد و برفی از خونه عمه ام برمی گشتیم. اینقدر هوا سرد بود که ما توی ماشین به هم چسبیده بودیم و دندونامون به هم می خورد. بابام سعی می کرد ریز ریز سربالایی رو پایین بیاد که لیز نخوریم چون احتمالا" تو اون سرما کسی حاضر نمیشد کمکمون کنه. در همین حین یه دختر و پسر جوون دست تو دست هم قدم زنون و خندان از بغل ما گذشتن.یه دفعه بابام گفت این دیوونه ها رو ! ولی مامانم با یه لحن دوست داشتنی گفت بابا اینا که الان سرما حالیشون نیست. بعدا" که ازدواج کردم هی دنبال موقعیت می گشتم که تو سرما بریم بیرون ببینم چیزی حالیمونه یا نه که البته همیشه حالیمون بود و به محض سرد شدن شوهرم دستاشو می کرد تو جیبش و پت پت می لرزید و در کمال عاشقی! میدوید به طرف خونه و در جواب اعتراض من هم می گفت عزیزم دویدم که زودتر در رو باز کنم تو سرما نمونی.حالا یاد این افتادم چون امروز تو این برف شدیدی که میبارید یه دختر و پسر حدودا" بیست ساله رو دیدم که پسره با آستین کوتاه و دختره با پای بی جوراب و یخه باز قدم می زدند و معاشقه می کردن . یه نگاه به خودم کردم شرمنده شدم. جوراب و ژاکت و چمباتمه زده کنار شوفاژ.نه اون موقع داغی رو فهمیدیم نه الان.لابد اونا سیستمشون فرق می کنه.الان اگه شوهرم که عشق توضیح دادن داره بیدار بود میگفت اصولا" سیستم حرارتی چند نوعه...
مادر بزرگم چند روزه که بیمارستانه و تازه امروز تونستم برم ملاقاتش. از قضا کلی از فامیلها رو هم تونستم ببینم. وقتی من رسیدم یکی از آقایون داشت ازکار جدیدش صحبت می کرد که خیلی محیط با کلاسیه و طرف سیستم آمریکایی پیاده کرده و به کارگرها چقدر وام داده ومرتب تو کارخونه آبجو سرو می کنه و ...بعد رسید به رئیس دفتر مدیر عامل خانم مهندس فلان و شروع کرد که اله و بله و چنان داد سخن داد که آب از لب و لوچه مردان حاضر می ریخت . یکی می پرسید شوهر داره و اون یکی می گفت چند سالشه و....ایشون هم در کمال متانت به سوالها جواب میداد و آخر سر هم در جواب اینکه طرف میشنگه یا مشنگه فرمودن نمی دونم دارم روش کار می کنم!
|
|
|||
|
March 2003
|
||||
|
|
||||