Sunday, December 12, 2004

 

چند روز پيش به عادت هروز بچه همسايه اومد كه با پارسا بازي كنه. مثل هميشه رفتن توي اتاق و شروع كردن به ماشين بازي. چند دقيقه اي كه گذشت ديدم برخلاف هميشه صداي بوق و تصادف و جيغ و دادشون نمياد.وقتي رفتم سراغشون ديدم بچه همسايه بلوز پارسا رو زده بالا و داره معاينه اش مي كنه يا به قول خودش دكتر بازي مي كنه.
حس بدي داشتم ولي خودم رو كنترل كردم و بهشون گفتم بيان براشون كتاب بخونم تا دست از بازيشون بردارن.
هميشه فكر مي كنم سخت ترين قسمت بچه بزرگ كردن سر همين قضاياي جنسيه.تو اين آشغالدوني كه تقريبا همه مجبورن نيازاي طبيعيشون رو سركوب كنن خيلي سخته كه بخواي بچه ات نرمال بار بياد.مخصوصا اينكه خودت هم مثل همه آدمايي كه اينجا زندگي مي كنن نرمال نيستي. بعد از هفت هشت سال كه داري با يكي زندگي مي كني هنوز سر اين قضيه خيلي چيزا هست كه بايد بينتون حل بشه.
خلاصه بعد از اينكه كتاب رو براشون خوندم بچه همسايه رو فرستادم خونه و براي پارسا توضيح دادم كه فقط مامان و دكتر اجازه دارن معاينه اش كنن و از اين حرفها. بعد هم كه خانم همسايه رو ديدم بهش گفتم يه ذره حواسش به پسرش بيشتر باشه.خانم همسايه در جوابم گفت آره اتفاقا پريروز پسرم اومد خونه و گفت مديرمون زده تو گوشم. وقتي رفتم مدرسه و علتش رو پرسيدم گفت توي دستشويي مدرسه با يه بچه ديگه داشته نميدونم چيكار مي كرده.
خونسرديش داشت حالمو به هم ميزد. هرچند كه مي دونم طبيعيه ولي من اگه بودم و بچه ام يه همچين كاري مي كرد دق مي كردم و تا راه حلش رو پيدا نميكردم آروم نميشدم.
امروز دوباره بچه همسايه اومد كه با پارسا بازي كنه. توي اتاق رفتن رو قدغن كردم و پيششون نشستم كه جلوي خودم بازي كنن. تلفن كه زنگ زد به اندازه دو دقيقه حواسم پرت شد و وقتي برگشتم ديدم پارسا رو برده زير ميز و مي گه اينجا حمومه بيا بشورمت.ديگه نفهميدم چه جوري فرستادمش خونه .احساس وحشتناكي داشتم .اينكه مادر اين بچه اينقدر بي مسووليته اصلا برام قابل هضم نيست.هيچ تلاشي نميكنه كه ذهن بچه اش رو به يه سمت ديگه هدايت كنه. بهش گفتم اگه كتاب مي خواي بدم بخوني ولي گفت وقت ندارم!!! .راست مي گه .تمام وقتش به جدول حل كردن و تلفن كردن مي گذره .ديگه وقتي نميمونه كه بخواد بچه تربيت كنه.
خيلي راه نيست بين يه آدم معمولي و بيجه و باغي. نميتونم بگم به من چه. نميتونم بگم من بايد فقط مواظب بچه خودم باشم . ميتونم نذارم بچه ام بيجه بشه ولي مگه قربانيهاي بيجه بچه هاي سالم و معمولي نبودن؟

 

 

 

   
 

HOME 

ARCHIVES

March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
June 2005
July 2005
August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006
August 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
September 2007
October 2007
December 2007
January 2008
February 2008
March 2008
April 2008
May 2008
June 2008
December 2008
March 2009
April 2009
March 2010
April 2010
May 2010
July 2010
September 2010
November 2010