حتما براي هر زني پيش مياد كه تو زندگيش گاهي مجبور شه حواسشو جمع كنه و با دقت به شوهرش نگاه كنه.
دو سه سال پيش سرور تو يه شركتي كار مي كرد كه يكي از همكاراش يه دختر مجرد بود كه با همه يه جورايي زيادي صميمي مي شد. سرور گاهي تو خونه ازش حرف ميزدو بيشتر تعريف مي كرد. يه جور كنجكاوي و علاقه خاص تو حرفاش بود .حرفاش از جنس حرفايي بود كه مرداي سالم در مواجهه با زنايي كه نسبت به زناي زندگيشون آزاد تر رفتار مي كنن ميزنن. منم كه متاسفانه جزو اون دسته از زناي به قول بعضيا حسودم كه هر چيزي رو تو زندگيم مي تونم تحمل كنم جز اين مورد. يه ذهن بيمار كه منتظر خوراكه .دوست داره يه چيزي گير بياره كه پرورشش بده.از همه بدتر كه سرور هم هي بهش دامن ميزد. مثلا تو يه مهموني كفش يكي از خانمها رو كه من شديدا به خوشپوشيش معتقدم نشون ميداد و مي گفت خانم فلاني هم از اينا مي پوشه.
تقريبا يكسال ذهن من باد كرده بود. همه چيمون يه جورايي بهم ريخته بود. تو ذهن من يه دختر خيلي خوشگل و بينظير جا كرده بود كه هر روز نزديك شوهرم بود و شديدا بهش نزديك. بعد اين سناريو هي شاخ و برگ مي گرفت و هي صحنه هاش اضافه مي شد و گاهي بدجور كلافه ام مي كرد ولي نميتونستم كاري بكنم.چون چيزي عوض نشده بود . سرور همون سرور بود و اينكه آدم از يكي خوشش بياد چيزي نبود كه من بخوام به خاطرش محكومش كنم.
خلاصه اين يك سال به هر ترتيبي بود گذشت و سرور از اون شركت اومد بيرون و ديگه حرفي از همكارش نزد ولي كابوس يه همكار دوست داشتني تو ذهن من موند.
ديشب حوصله ام سر رفته بود.يه خرده وبلاگها رو زير و رو كردم و بعد رفتم اوركات.همينجور كه الكي پرسه ميزدم يه اسم توجهمو جلب كرد. وقتي رفتم تو پروفايلش ديدم همون همكار سروره. اسم و رسم و البته عكسش كه معمولا آدم بهترين عكس رو ميذاره.
نميدونم چند تا حس يه دفعه بهم هجوم آورد. بيشترينش يه حس آرامش بود. يه سكون. يه لحظه احساس كردم يه لكه سياه از ذهنم پاك شد. اين عكسي كه جلوم بود اصلا اوني نبود كه من تو ذهنم ساخته بودم. اصلا اوني نبود كه جلوش كم آورده بودم و ازش ترسيده بودم.از دست يه توهم خلاص شدم. من برخلاف سايه معتقدم اوركات ميتونه چيز وحشتناكي نباشه.