Saturday, November 27, 2004

 

فكر كنم براي همه حداقل يه بار اين اتفاق افتاده باشه كه روزي كه خيلي احساس خوشگلي بهشون دست داده يه جورايي اساسي حالشون گرفته شده باشه. من كه اينجور موقعها اصلا نميتونم خودم رو نگه دارم و در كمال بي شخصيتي به اوني كه حالش گرفته شده مي خندم. آخرين بارش هم وقتي بود كه يه پسر خيلي خوش تيپ با كمال تبختر و آخر ژست داشت از روبروم ميامد كه يه پاش رفت تو جوي و معلق شد و من با تمام وجود مي خواستم نخندم و نشد.همون روز هم به خودم گفتم جواب اين خنده امو يه روز مي گيرم و امروز همون روز بود كه بايد مي رفتيم مجلس ختم و از اون مجالسي كه فاميل بعد از سالها همديگه رو مي بينن و فقط خنده و شوخي و ياد خاطرات كردنه. چون صاحب عزا ها از فاميلاي سرور بودن و بعد از هفت سال قرار بود دوباره ببينمشون كلي براي خودم كلاس گذاشتم كه همه ذوق كنن از اينكه چه جواهر و لعبتي نصيب فاميلشون شده.
وقتي بلاخره با كلي تاخير به خونه اشون رسيدم و خواستم پياده شم يه صداي عجيب اومد و با كمال تاسف ديدم زيپ بارونيم در رفت. اگه كسي از اين بارونيهاي پشم شيشه دار شق و رق داشته باشه مي دونه بدون زيپ بودنشون يعني چي . كاري نميتونستم بكنم .ناچار پياده شدم كه پارسا رو كه خوابش برده بود بغل كنم. اينجا هم براي كامل شدن سناريو حتما بايد جويهاي خيابون وليعصر رو به ياد آورد. من پامو گذاشتم توي جوي و پارسا رو بلند كردم كه يه دفعه پام ليز خورد و دقيقا خوابيدم وسط جوي.
صحنه وحشتناكي بود. من پارسا به بغل با مانتوي باز و ترسيده از اينكه نكنه سر پارسا به جايي بخوره هي سعي مي كردم بلند شم ولي لجنها بهم اجازه نميداد.توي اين هير و وير ملت هم كه رد مي شدن فكر مي كردن من فيلم بازي مي كنم. تازه يه بچه هم رد شد و گفت اين زنه رو ! ديوونه است اينجا داره شنا مي كنه.
خوشبختانه اينجا بود كه باباي سرور عين سوپرمن پريد تو جوي و نجاتم داد ولي اين پايان ماجرا نبود.
پايان ماجرا و بدترين قسمتش وقتي بود كه فاميلاي سرور برام چندتا لباس آوردن كه لباساي خيسمو عوض كنم. خيلي حزن انگيز بود كه به جاي لباساي خودم بايد بلوز پولك دار زن دايي سرور و شلوار كشي زانو انداخته مادر سرور رو مي پوشيدم و با دمپايي مردونه پلاستيكي سفيد كلي وسط سالن رژه مي رفتم و با همه چاق سلامتي مي كردم. فقط اميدوارم گذاشته باشن به حساب اندوه فراوونم واينكه از شدت عزاداري نتونستم لباس مناسب بپوشم.
خدا كنه ديگه هيچوقت احساس خوشگلي نكنم.

 

 

 

   
 

HOME 

ARCHIVES

March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
June 2005
July 2005
August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006
August 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
September 2007
October 2007
December 2007
January 2008
February 2008
March 2008
April 2008
May 2008
June 2008
December 2008
March 2009
April 2009
March 2010
April 2010
May 2010
July 2010
September 2010
November 2010